مروری بر ادبیات نشریات خوی
آنهایی که دوران دهه ی چهل و پنجاه به بعد را به یاد دارند و با ادبیات سروکار داشتند بخوبی به یاد می آورند که اطلاق ادبیات ژورنالیستی و یا روزنامه ای به نوشته یک نویسنده نوعی توهین به حساب می آمد. چرا که ادبیات روزنامه ای و بخصوص مجله ای نه شناسنامه خاصی داشت و نه راه به جایی می برد و نه رویش کار می شد. هر از گرد راه رسیده ای قلم به دست می گرفت و به صورت یکنواخت عین انشاهای مدرسه ای و گاه خیلی تهی و بی مایه می نوشت و به دست روزنامه ها می داد و یا آنقدر ثقیل و سنگین و علمی نوشته می شد که خواننده عادی نه تنها از آن سردرنمی اورد بلکه رغبتی هم به خواندنشان نشان نمی داد.
ورود افرادی مثل زنده یاد جلال آل احمد به عرصه ی روزنامه نگاری این تفکر را تغییر داد و سبکی پدید اورد که در عین متعهد بودن به مفاهیم و موضوعات قابل فهم و درک برای خوانده عادی از یک طرف و جذاب و خواندنی و دارای نکات فنی برای اهل علم بود. ورود این گونه نویسندگان سرشناس و غالبا مردمی به عرصه روزنامه نگاری آنچنان تحولی پدید آورد که نویسندگان جوان وقتی به عرصه روزنامه نگاری آمدند تلاش نمودند در کنار پرداختن به مفاهیم به مسائل فنی نگارش و ایجاد سبک های مختلف هم همت کنند. هر چند که رژیم ستم شاهی این مساله را تاب نیاورد و ضمن ممنوع القلم کردن افراد دارای فکر و صاحب سبک، با وارد کردن عناصر وابسته خود و غالبا تهی مایه به عرصه روزنامه نگاری باز هم بی مایگی را در سطح گسترده رواج داد.
با این مقدمه می پردازم به نشریات خوی و ادبیاتی که در انها جاری است و در این رابطه بیشتر« هفته نامه خوی» و «اورین » مورد بررسی قرار می گیرد چرا که تداوم انتشارشان بیش از دیگران بوده، اورین هم اینک از شماره 300 گذشته و هفته نامه خوی تا آن حادثه دردناک و درگذشت مدیر مسوولش مرز 500 شماره را پشت سر گذاشته بود و قرار است در آینده نزدیک با حمایت و عنایت مسوولان فعالیت خود را از سر بگیرد. گاه نامه ها و ویژه نامه ها بررسی نمی شوند چرا که اینگونه نشریات که بصورت موسمی و یا حتی تقریبا دائمی در خوی منتشر شده و می شوند غالبا دغدغه های دیگری دارند و انگیزه های دیگری غیر از روزنامه نگاری در پشت خود دارند که بررسی انها نیاز به مقاله ای جداگانه و فرصتی دیگر دارد.
نشریات خوی
هر چند که انتشار نشریه در خوی قدمتی دیرینه دارد و سابقه اش به دوران مشروطیت می رسد ولی رژیم پهلوی (پدر و پسر) که میانه ی خوبی با مطبوعات نداشتند، در راستای سیاست های اصلی خود تقریبا کلیه نشریات محلی را به نابودی و تعطیلی کشاندند و در سالهای 50 به بعد تقریبا هیچ نشریه دائمی در خوی منتشر نشد تا اینکه اولین نشریه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آ نهم به صورت هفته نامه در اواخر اردیبشت سال 76 با نام خوی روی دکه ها نشست و بعد از آن اورین بود که افتخار نوشتن برای مردم خوی را کسب نمود.
آغاز کار
در اغاز کار هفته نامه خوی ادبیات روزنامه ای چندان مورد توجه قرار نمی گرفت و این نویسندگان کتاب و محققین و شاعران بودند که با نثر سنگین و کتابی به میدان امده بودند و یا با اشعار غالبا در قالب های کلاسیک و نشریات(در این مورد بیشتر هفته نامه خوی) به دیوان شاعران شباهت داشت و به نشریه تخصصی مقاله نویسان. نوشتن مقالات تخصصی در باب زمین شناسی و معادن و حتی تاریخی با گرایشات محققانه و بیشتر شبیه پایان نامه های دانشگاهی مشخصه ادبیات این دوره نشریات خوی است به اضافه مطالب کوتاه و اغلب بدون توجه به نکات فنی از خوانندگان در باب مشکلات محلات و یا قطعات رمانتیک مدرسه ای.
آغاز یک تحول
طبیعی بود که این شیوه بعد از مدت کمی مورد نقد و بررسی قرار گیرد چرا که بعد از آن تب و تاب های اولیه و تعصبی که مردم نسبت به نام و نشریه شهرشان داشتند و اقدام به خرید نشریه می کرند کم کم این تب وتاب فروکش کرد و نشریات خود را برای بدست اوردن رونق دوباره و بالا رفتن تیراژ نیازمند تغییر و تحول دیدند.
هفته نامه خوی خیلی زود این کار را انجام داد. مدیر مسوول فقید این نشریه با احساس نیاز برای تحول بلافاصله جلسه ای در منزل خویش ترتیب داد و از افرادی که غالبا نیروی جوان بودند و علاقمند ولی بی نام و نشان دعوت به کار نمود و با توجه و به علاقه و سبک و سیاق نویسندگی شان هر کدام را مسوول بخشی از مطالب نمود. مثلا مثل نشریات سراسری دبیر سرویس های مختلف را تعیین کرد و با این سفارش اکید که اصل بر یافتن نیروهای جدید و کارآمد است و نوشته های خودتان نباید صفحه را پر کند.
ظهور نام ها و سبک های جدید
این ترفند موجب ظهور نامها و سبک های جدید در عرصه مطبوعات خوی شد هر چند که هنوز ادبیات روزنامه ای چندان محلی از اعراب نداشت و نویسندگان بستگی به ذوق خویش و درکی که از نویسندگی داشتند قلم می زدند و بیش از انکه فن نویسندگی مورد توجه قرار بگیرد این موضوع بود که خود را بر مقاله و مطلب تحمیل می کرد.
میرعزیز جعفرزاده چهراقی در این دوره به اصطلاح گل می کند. هر چند که او در نشریات مختلف قبلا قلم زنی کرده بود ولی در هفته نامه خوی با ایجاد ستون و صفحه ای بنام توسعه خوی نامش را سر زبانها می اندازد. با قلمی که گاه تند است و غالبا انتقادی و با ارایه راهکار. نمونه بیاورم:
«این شهرستان همان شهری است که ژنرال پاسکویچ معروف نتواننست ان را فتح کند و این شهرستان همان قلب تپنده مشروطیت است که بعد از تبریز قیام کرد و هسته دوم مشروطیت آذربایجان شد. با این وصف ایا بازهم شما خوی را با شهرهای کوچک آذربایجان مقایسه می کنید؟-هفته نامه خوی 29 خرداد 78»
سجاد چهره آرا هم با خبرهایش می آید و خبرهایی جنجالی اش مثل دیگه چه خبر و گفتن نگین اما میگیم و با نقدهایی که نسبت به مسوولان شهرستانی دارد. و مهمترین کار هم این است که خبرها از حالت رسمی و کلیشه ای روابط عمومی فرستاده ها و استانی و کشوری خارج و جنبه مردمی و محلی به خود می گیرد و موجب گرایش مردم به خواندن نشریه محلی می گردد.
دیگر چهره ای که توسط هفته نامه خوی رو می شود سید علی میرعبدالهی است که با مشاور حقوقی اش به بررسی مسائلی می پردازد که غالبا کمتر کسی وارد شده است و بعد در طول مسیر پوست می اندازد و با مقالاتی که غالبا ریشه اعتقادی و انتقادی دارند به بررسی مسائل اجتماعی می پردازد با هم نمونه بدهم:
«سادگی را در در قابهای خاک خورده هر شهید دیدم و به موهای فرم داده خود خندیدم. بر سر قبر شهیدی نشستم نگاه گرمی از داخل چارچوب آلومینیومی عکسش به من کرد، شرمنده نگاهش شدم.»
البته در همین زمان بریده جراید هم داشتیم و مقالاتی که بی سبک و سیاق و فقط به خاطر خالی نبودن عریضه نوشته می شد و مقالاتی که خوانندگان ارسال می کردند که هرکدام ارزش خاص خود را داشتند.
یاردانقلی هم حاصل این دوره است یعنی ایجاد ستون طنز ثابت با سبک و سیاق خاص خودش و کرمانشاهی با آن شلخته بازی هایش که نقد و بررسی نوشته های این یکی را باید دیگران انجام دهند. اگر لیاقت نقد کردن را داشته باشند.
آشنایی با نویسنده قدیمی و صاحب سبکی همچون یحیی رحیمی در این دوره حاصل می شود و تاثیرات غیرقابل انکار در تک تک نویسندگان می گذارد که این یکی هم بماند بررسی اش برای بعد اگر عمری باقی بود.
نویسندگان جوان دیگری هم بودند که آمدند و قد کشیدند و یا مطبوعات خوی قدرت جذبشان را نداشت و یا اینکه خود قلم رها کرده و دنبال نان و نام رفتند و فقط عده معدودی سیاه مشق هایشان را در هفته نامه خوی تمرین کردند و بعد به جایی رسیدند که قابل اعتنا باشند و کسی مثل استاد رحیمی قلمشان را بستاید. یکی اش خانم گلصنملو که درآخرین شماره های هفته نامه خودی نمایاند بخصوص با گزارش «وقتی آمبولانس وارد حیاط شد» و بعد ادامه داد تا... نمونه بدهم:
« و امروز نه تنها من و ما که عالمی در سوگش به باران گریه نشسته است و من باور دارم و یقین دارم و ایمان آورده ام که فاطمه(س) نمرده است . هنــوز هست و در میان ما نفس می کشد و ما را راهنمــایی می کند و مواظب ماست که نلغزیم و گمراه نشویم و خط سیر خود را فراموش ننماییم.»
بدنیست اشاره هم به قلم زنده یاد رنجبر بکنم هر چند که بزرگترین هنر او جمع کردن و میدان دادن به جوانانی بود که هیچ نام و نشانی نداشتند و اکنون هرکدام به نامی در عرصه روزنامه نگاری شهرمان تبدیل شده اند و همگون نمودن جمع ناهمگونی بود که به محض رفتن او از هم پاشیدند و خنجر کش بر روی خودشان گشتند. این قصه نیز سر دراز دارد و باید لب جویی و حال خوشی باشد و به قلم دربیاید که برای ثبت در تاریخ مطبوعات این شهرستان باید این کار انجام شود و مگر تو میدانی که نشده است. شاید نوشته ها هست و بعد از گذشت روزگاری چاپ شوند. به هر حال رنجبر که قبل از هفته نامه خوی در نشریات تخصصی قلم می زد و مقالات زیادی به چاپ رسانده بود، خیلی زود خود را با حال و هوای یک نشریه محلی وفق داد و به جای چاپ مقالات تخصصی و علمی و فلسفی رو به چاپ مقالات در سطح یک نشریه محلی نمود. او که همیشه تلاش می کرد نثر خود را تازه و نو نماید اوج کارش را در شطحیات انجام داد که به نظر من سبکی است کاملا نو و بدیع که خاص چنین نوشته هایی با چنان موضوعاتی است و اگر غلو نباشد باید اعتراف نمایم که تداعی کننده نثر مسجع قدیمی بود با پرداختی جدید که متاسفانه در نیمه راه باز ماند. نمونه:
«خدایا به تو پناه می برم از این که ندانم ما کسی نیستیم. چیزی نیستیم. اصلا نیستیم. ما چقدر جاهل و نادانیم که نمی دانیم که کسی نیستیم، چیزی نیستیم و اصلا نیستیم و بودنمان در گرو با تو بودن است »
من که در تهیه و تنظیم همه شماره های نشریه دستی از دور بر آتش داشته ام با تقدیر از جسارت و مطالعه عمیق جعفرزاده در باب توسعه خوی، صادقانه می گویم که تنها نثر دارای شناسنامه و سبک و سیاق را در میرعبدالهی دیدم که در خطی که حرکت می کرد، برای نثر خویش شناسه ای تهیه کرده و در عبور از تاثیر پذیری هایش از جلال آل احمد و زیباکلام و ودیگران می رفت تا نثر میرعبدالهی را به ثبت برساند با مشخصه آمیختن ملاطفت و خشم با هم ولی ... چه بگویم که هنوز در لابلای نشریات دنبال رد پایی از نثر وی می گردم.
هفته نامه اورین
این نشریه که به مدیر مسوولی مهرعلیزاده روی میز نشست. در اوایل نام اسماعیل اسدلو را بر شناسنامه داشت که متاسفانه نسخه هایش در دستم نیست و بماند برای بعد فقط همین را بگویم که همتی بود و آغاز راهی و اینکه اورین هم در قاب چشمها بنشیند. بعد با ذیحق آمد، علیرضا را می گویم که کوله باری از تجربیات روزنامه نگاری را با خویش به همراه آورد. ذیحق که قلمش را صادقانه می ستایم، نثری مخصوص به خود دارد که به خاطر علاقه اش به داستان نویسی گاهی به آن سمت و سو می رود و گاهی در میان نثر و شعر موج می خورد و به قول جلال می خواهد نثر را به شعر و شعر را به نثر نزدیک نماید.
در این دوره اورین بیش از اینکه خبری باشد، ادبیاتی است با چهره هایی که هرکدام سبک و سیاقی دارند و با این نقیصه که بیشترشان هنوز تخصصی مینویسند ونه ژورنالیستی و نگاهش بیش از اینکه به عامه خوانندگان باشد به خواص است. خوب یا بدی این کار را نمی دانم.
بعد از چندی ذیحق می رود و این بار حسن زاده است که سکان دار می شود ، همان رضا. با نگاهی به اخبار و با رویکردی بینابینی بین خواص و به اصطلاع عوام. بار خبری بیشتر می شود و نویسندگانی قد می کشند که شاید قبلا نبودند ویا بودند ولی همان که گفتم. کتاب نویس بودند نه روزنامه نویس. شهریار گلوانی در این دوره پوست می اندازد و ادبیاتش را تغییر می دهد و روزنامه ای اش می کند و گاهی هم طنزی چاشنی کارش که زیبا می نماید و توی چشم نمی زند.
از ذیحق و گلوانی نمونه نمی دهم چرا که همه آثارشان را دوست دارم.
رضا حسن زاده بی ادعا ترین نویسنده مطبوعات ماست. ساده و بی صدا می اید و می رود و می نویسد و ...اما چرا نگویم که حجم کار اجرایی سبب گردیده که به نثرش چندان اهمیتی ندهد و به رشد و گسترش آن نکوشد. رضا می تواند چرا که جنبه و مایه اش را دارد ولی اگر خود بخواهد. همین و نمونه هم بدهم که دوستش دارم و نمی خواهم از دستم ناراحت شود:
«نباید فراموش کنیم، اگر امروز ابرهایی را برفراز قله هایی لمس می کنیم، دلیلش چیزی نیست جز انکه روی شانه های پیشکسوتان و بزرگمردانی ایستاده ایم که امروز باید قدرشان را ارج نهیم.»
دست آخر می رسیم به فریدون خان دهقانی که صاحب سبک است و قلمش شناسنامه خود را دارد اما غم نان اگر گذارد. چرا نگویم. چرا پرده پوشی کنم. انهایی که مثل دهقانی اهل قلم هستند تا کی باید غم نان بزرگترین غمشان باشد و برای شندرغازی به کارهایی مثل پخش کردن کارت دعوت فلان مراسم بپردازند. حرمت اهل قلم همین است؟ اگر امثال فریدون ها تامین گردند(شاید خودم را مقابل چشمم مجسم می کنم.» ایا نمی توانند بیش از این که هستند باشند و اثار بهتری خلق نمایند. فریدون اگر بخواهد می تواند ولی... بگذریم. نمونه هم نمی دهم که خودتان بروید و مطالعه کنید.
...واما کلام آخر، ادبیات روزنامه نگاری در خوی وقتی می تواند جان بگیرد و برای خود شناسنامه تهیه کند و اعتباری و از این حرفها که روزنامه نگارانش روزنامه نگار باشند نه دلال و نه کارچاق کن که در عمر خویش هیچ روزنامه ای را ورق نمی زنند و خود را قبله عالم می پندارند و کتابی را مطالعه نمی کنند. روزنامه نگاری خود دو شرط لازم دارد.
1-عشق
2-آموزش
صادقانه بگویم عشق در چرخ های مشکلات گم شده و فراموش گردیده و ناعاشقان میداندار روزنامه نگاری به زعم خود شده اند. و آموزش، خدا رحمتش کند. مگر در خوی کلاسی هم تشکیل یافته که ازکم و کیفش بنویسم؟!!