بر هفته نامه یتیم خوی چه گذشت

بر هفته نامه یتیم خوی چه گذشت؟

مروری بر تاریخچه انتشار هفته نامه خوی، اولین نشریه محلی خوی و دومین نشریه استان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و علل عدم انتشار آن بعد از آن حادثه دردناک و عواملی که در آن سهیم بودند.

هفته نامه خوی به صاحب امتیازی و مدیر مسوولی روانشاد علی رنجبر حقیقی در اردیبهشت ۷۶ روی دکه ها نشست. و  در ۴ شهریور ۸۶ بود که چراغش ...بگذریم. چه تلاشها شد که سوسویی باقی بماند و چه زور زندنهای پشت پرده که خاموش شود و یا بدست عده ای خاص بیفتد(مدارکش را رو خواهم کرد)

باید تاریخچه این نشریه که به مردم و فرهنگ خوی تعلق دارد و به مدت ۱۲ سال در شکل گیری فرهنگ مطبوعاتی شهر نقش غیرقابل انکار داشته برای مردم بازگو شود و چه راهی بهتر از نوشتن خاطرات کسانی که در انتشار این نشریه دست داشته اند و زحمت ها کشیده اند و بازگویی آنچه در این مدت بر سرمان و بر سر هفته نامه یتیم شهرمان رفته است.

آقای محمد صفاجو این راه را آغاز کرده اند با نوشتن اولین قسمت از خاطرات خود که امیدوارم ادامه دهند و این هم آدرسش برای علاقمندانhttp://noorerfan.blogfa.com/از دیگر دست اندرکاران هفته نامه یتیم خوی بخصوص آقایان جعفرزاده چهراقی-میرعبدالهی-چهره آراو سید حمزه هم درخواست می کنم. نگذارند خاطراتشان از روزهای تلخ شیرین با هفته نامه و بی هفته نامه بودن در پستو های ذهنشان خاک بخورد.

با تبریک به آقای صفاجو که شجاعانه این راه را اغاز کردند و از ایشان درخواست می کنم اسناد و مدارک را نیز ضمیمه خاطراتشان برای مستند نمودن بکنند. به اطلاع می رساند که از روز شنبه بنده نیز خاطرات خود را منتشر خواهم کرد و از همه علاقمندان درخواست می کنم. به بررسی همه خاطرات بنشینند تا خدای نکرده به یک جانبه نگری دچار نگردند و ...بگذریم. تا فردا درود و بدرود.

 

کوچه باغ های خوی

یاد ایام

کوچه باغهای خوی

تقدیم به حضرت جلیل خان غفاری که یاد ایام را در کوچه باغ های ذهنم زنده کرد

1

خرداد که می آمد. منتظر شب می شدیم تا شام خورده و نه خورده، بزنیم بیرون و روبروی خانه مان، زیر تیر چراغ برق، زیلویی پهن کنیم و کتاب و دفتر بگشاییم و غیر از من دو برادر دیگرم، دوستان نیز بیایند و به مرور درسها بپردازیم برای امتحانات آخر سال.

تا پاسی از شب، پدران و مادرمان نیز توی کوچه بودند و هر چند نفری دور هم و کپه نشسته و زنان به غیبت گویی و مردان به مرور خاطرات جوانی و گاهی هم البته کار به سیاست هم می کشید و اینکه زمان جنگ جهانی دوم و اشغال اذربایجان چه گذشت و یا مصدق که بود و در خوی مصدقی ها چه می کردند و عاقبت کار به کجا کشید و از این حرفها.

2

تا پاسی از شب می گذشت، کم کم پکها سنگینی می کردندو زنان مردان کوچه را ترک کرده و به منازل پناه می برند برای به قول خودشان پلک روی هم گذاشتن و ما بچه ها می ماندیم و کتاب و دفتر ها و وسوسه ی پرسه زدن شبانه و یا بهتر بگویم نیمه شبانه در کوچه ها و پس کوچه و کوچه باغها.

3

منزلمان در کوچه ی توتلو بود که نام با مسمایی داشت و یادآور توت های سفید و شیرین و آبدار و تربیت کرم ابریشم و کارخانه های پارچه بافی که از هیچکدامشان نشانه ای نمانده بود، الا توت ها که تک و توک از دیوار بعضی از خانه ها قد کشیده بودند و شاخه هایی به کوچه زده که جان می دادند برای ناخنک زدن و لنگه کفشی پرتاب کردن و توت های خاک آلود را از کوچه جمع کردن و در دهان انداختن.

سال 55 بود که کوچه مان را عدالت نام نهادند و چه بی مسما بود در آن سالها که هیچکس تحویلش نگرفت تا تابلواش زنگ زد و رنگ و رو باخت و به ضرب سنگ بچه ها روزی به زمین افتاد. آن طرف کوچه آقاسی بود و این طرف هم  کوچه ی خندق و انتهای کوچه، شوونه قاپوسی(دروازه شهانق) که یادگارانی از قلعه قدیمی خوی داشت و در انتهای کوچه دیه زمی( مزرعه بلند) بود و خرابه هایی از برج دیده بانی قلعه قدیمی که تماما از خشت و گل بود تا دست می زدی خروار ها خاک بر زمین می ریخت.

4

گفتم که، تا پدران و مادران می رفتند و ما بودیم و تاریک شب و خلوتی کوچه ها، وسوسه می شدیم برای کوچه گردی شبانه و کتاب و دفتر را می بستم و راه می افتادیم. به طرف خیابان محله(خیابان امام امروزی) اولین گذر که می رسیدیم و می پیچیدیم به سمت کوچه آغاسی، مسجد اصغریه قرار داشت که الان کمی بالاتر رفته و بن بستی کوچک که همه بچه ها بخصوص پسر ها آن بن بست را می شناختند و تا به آنجا می رسیدند، دردی ناخواسته در درون خود احساس می کردند. چرا که منزل مرحوم حاج ایمانوردی در آنجا قرار داشت که همه پسر بچه ها ضرب شستش را چشیده بودند و ...(حاج ایمانوردی مرحوم ختنه گر معروف شهر بود)

5

گاهی ویرمان می گرفت که درب خانه ها را دق الباب کنیم و الفرار ...که می کردیم ودر می رفتیم و یک صد متری بالاتر قیم می شدیم و مردان و زنانی که بیرون می آمدند و چند فحش نثار می کردند و دوباره می رفتن تا بخوابند و ما بچه ها خنده کنان به کوچه ای دیگر و دربی دیگر و چه وقتها که گرفتار می امدیم و چند سیلی نوش جان کرده دوباره پا به فرار می گذاشتیم و گاهی شناخته می شدیم و کار به شکایت نزد پدر و مادر می کشید که کشیده های آبدار پدر و یا نیشگون های مادر نصیبمان می شد.

6

از دروازه شهانق به طرف شهانق، گورستان قدیمی خوی قرار داشت که کم کم داشت به هنرستان تبدیل می شد و آن طرف تر باغهای معروف به قوشا باغ( باغهای دوقلو) و قانلی باغ( باغ خونی) قرار داشت و کوره راه هایی که از وسط این باغها می گذشت و دیوار های کوتاه و بلند و خشتی باغها و وسوسه سرک کشیده و دستبرد به میوه ها در آن نیمه شب های تاریک و چند تن از بچه ها دل و جرات بیشتری داشتند. از دیوار بالا رفته و وارد باغ می شدند و در تاریکی کورمال کورمال دنبال آلوچه می گشتند یا چاغاله زردآلو( چاغاله بادام خوردن در منطقه ما رونق نداشت و هنو ز هم ندارد.)

7

بالاتر که می رفتیم صدای حزین بایاتی خوانی یا غزلی کوچه باغی ما را به سمت خود می کشید که می رفتیم و بچه های شهانق بودند که مثل ما به بهانه درس خواندن بیرون از خانه زده بودند و در میان کوچه باغها به آواز خوانی مشغول که می نشستیم و  در شنیدنشان شریک می گشتیم.

با نزدیک شدن به اذان صبح برمی گشتیم دوباره بر سر درس و مشق و اذان که بلند می شد. چراغ خانه ها هم یکی پس از دیگری روشن می شد و همراه پدر و مادر به مسجد محله مان، مسجد چای(اکنون مسجد النبی اش کرده اند) می رفتیم و نماز صبح را به جماعت می خواندیم و برمی گشتیم و ما بودیم و متکا و بالشی و سر بر زمین گذاشتن و خواب جلسه امتحانی دیدن و وحشت زده از خواب پریدن.

8

اکنون که برای دیدار مادر هر چند وقت یک بار دوباره به آن کوچه برمی گردم نه از همان بچه های پر شر و شور خبری هست و نه از آن مردان و زنان مهربان که انگار  پدر و مادر همه بچه ها بودند.

کوچه خلوت است و سوت و کور  و تک وتوک خانه ای پیدا می شود که در مقابلش کودکی ایستاده باشد. اما نه لباسش خاک و گلی است و نه دست و پایش زخم و زیلی و نه چشمانش براق و پر از شیطنت . بچه هایی اطو خورده و ترو  تمیز که به چشمانشان که می نگری انگار سو ندارند و رنگ رخسار ها همه پریده . سرد و بیروح، انگار از فریزر درآورده اند.

9

نه توپی به شیشه ای می خورد و نه لنگه کفشی از سرشاخه ها در حیاط خانه ای می افتد و نه در زیر تیر چراغ برق کتابی گشوده می شود و نه سر کوچه کپه ای بچه خودنمایی می کند.

نه حاج ایمانوردی هست با آن کیف چرمی بزرگش که دیدنش رعشه در وجودمان می انداخت و نه مشهدی اسماعیلی هست که هیئت راه بیندازد و بچه ها شب های محرم عزاداری کنند.

قوشا باغ شده شیخ نوایی و خانه های لوکس و قانلی باغ دیگر از خاطره ها هم رفته است. خوراک شبهای مان شده تلویزیون و ماهواره و مهمانی هایمان شده همه تشریفات و چه می کنی؟ ای ی ی ی می گذرد و بعد میوه لمباندن و در ظرف های جور واجور آجیل و تخمه و میوه و شیرینی و شربت و این روزها قهوه و نسکافه کوفت و زهر مار کردن و چشم در لباس فلان دوختن و زل زدن به دم پایی های روی فرشی بهمانی و بعد به خانه آمدن و حسرت زندگی دیگران را خوردن و غرولند کنان به خواب رفتن.

10

شهرمان پیشرفت کرده، توسعه یافته، سطح زندگی مردم بالا رفته اما یک چیزهایی این وسط و لای آهن و آجر و سیمان گم  شده. یاد کوچه باغهای قدیمی مان بخیر. یاد شور و شرهای دوران کودکی مان سبز.

 

ما خیلی چیز ها بدست آورده ایم ولی خودمان را گم کرده ایم. صفا و صداقت مان را. دوستی های بی رنگ و ریایمان را. و...

بگذریم. و باز هم با حسرت و آه بگوییم. کودکی هایمان و خاطراتشان دارند در لابلای توسعه و ترقی گم می شوند. راستی کودکی های مان رویا و افسانه بود یا واقعیت داشت؟!!

 

باستانی پاریزی

استاد باستانی پاریزی در خوی

با آن عصا و کلاه معروفش آمده بود و طنزی که همیشه در کلامش موج می زند. آمده بود برای زیارت مزار شمس و سخنرانی در دانشگاه. جلسه رسمی و حضور حضرات دانشگاهی که با آداب خاصی روی صندلی ها نشسته بودند تا استاد، سخن بگوید. پشت تریبون که رفت، رسمیت جلسه را بر هم زد. با آن طنز خاص و نیشدار و گزنده اش و خنده ها که بر لب ها می نشست و تو میدیدی که حضرات دانشگاهی بیش از اینکه بخندند، تلخند می زنند.

جلسه که تمام شد، استادان محترم بشقاب بدست بدنبال پذیرایی از خود بودند با زردآلو و گیلاس و موز و... اما استاد دنبال یک استکان چایی می شگت تا گلویی تر کند و مبلی خالی پیدا کردم و ولو شد. خندیدم و گفت: الهی که به بلای پیری گرفتار شوی و آنوقت از خندیدن به من پیرمرد پشیمان شوی.

همین کافی بود تا سر صحبت را باز کنم و اشاره دهم به مقاله اش در دنیای سخن که در رسای مرحوم استاد علامه زریاب خویی نوشته بود و اینکه می دانم از یاران چهارشنبه بوده است و دم خور زریاب و مرحوم اخوان ثالث و اینکه از این دو بزرگوار حرفی و کلامی برای مثلا مصاحبه و گفتگو و از این جور حرفها که هفته آینده روی صفحه اول نشریه بنشانم برای پز دادن و یا اطلاع رسانی.

گفت: عادت ندارم سرسری و فی البداهه صحبت کنم. آدرس بده هم کتابی برایت بفرستم و هم مقاله ای در مورد آن دو بزرگوار. که دادم و به انتظار نشستم.

بعد رفتم سر مزار شمس و تاریخ فوت شمس را از روی سنگ قبرش پاک کرده بودند. یعنی قبول کرده بودند که اشتباه کرده اند هر چند که وقتی نوشتم، دادشان درآمد که فلانی ضد شمس از و ضد خوی و....بگذریم.

کنار منار شمس دوباره استاد را گیر آوردم برای همکلام شدن که حالش را داشت و می خواست صحبتی و کلامی در مورد زریاب بیاید که اگر نگویم بادمجان دور قاب چین حداقل این اجازه را دارم که به قول مرحوم اخوان بگویم: نویسنده دوست ها و نه نوشته خوان ها، سررسیدند که استاد عکسی برای یادگار و کنارش ایستادن و یکی از همه جالب تر بود که آمده بود افتخار این را پیدا کند که کلاه استاد را بدست بگیرد که او سخت آزرد و به جای مصاحبه به درد دل پرداخت و اینکه در این جا و با وجود چنین افرادی باید به مطایبه گذراند و همان بهتر که مقاله ای بنویسد و پست نماید.

حضرت اقایی که پیله کرده بود تا عکسی در کنار استاد داشته باشد و افتخار کلاه نگه داری اش را پیدا کند. از حدود 80 جلد کتاب ایشان حتی یکی را به نشانه تفنن هم ورق نزده بود و فقط می دانست که ایشان آدم مهمی هستند و عکس یادگاری اش می تواند به درد پز دادن بخورد.

وقتی استاد خداحافظی کرد تا برود، همان اقا چپید در ماشین و کنار ایشان جا گرفت یا برای ناهار که کبابی هست و برنجی و دوغی و نوشابه ای و یا برای پز دادن که بعله این منم که در کنار چنین شخص محترمی که نمی شناسمش جا گرفته ام و من در حسرت اینکه نتوانستم از محضرش فیض ببرم. او رفت و من ماندم و این درد که راستی خبرنگاری همان دستمال پهن کنی و کاسه لیسی است یا ... بگذریم. اصلا به من چه. هرکسی خودش می داند با این حرفه ی بی صاحاب خبرنگاری در شهر ما چگونه کنار می آید.

شهر تشنه

به بهانه ی دیدار از دفتر ارتباطات مردمی دکتر موید حسینی صدر، نماینده مردم خوی در مجلس شورای اسلامی:

شــهـر تـشـنه

به دیدار دکتر موید حسینی صدر رفتم. در دفتر ارتباطات مردمی اش در میدان ولیعصر. به قصد کسب خبر و کم کردن از حس فضولی ام و یا اینکه به هر حال از قافله عقب نماندن و اینکه بعله ما هم هستیم و دعاگو و ثنا خوان و از این حرفها و یا هم برای ادای وظیفه نسبت به نماینده مردم. شما خواننده گرامی، هرکدامش را که قبول داشته باشید و مختارید و نظرتان قابل احترام.

       طبقه انتهایی یک ساختمان نوساز. باید با آسانسور بالا بروی که عده ای توی صف ایستاده اند و من برای اینکه نگویند پیر شده و یا توی صف نباشم می زنم به پله ها و هن هن کنان که می رسم. عده ای گل و شیرینی بدست منتظر و نشسته در اتاق انتظار و من فضولانه همراه عده ای وارد می شوم و چاق سلامتی و بعد میزنم بیرون که همینقدر برایم کافی است تا اعلام حضوری کرده باشم. نه مجال مصاحبه است و نه فرصت گپ و گفتگو .

قدری در اتاق انتظار می نشینم تا سر دربیاورم از اینکه ملاقات کننده ها چه کسانی هستند و از چه تیپ هایی و چه خواسته هایی  دارند و قدری یادداشت برداری. بعد به بهانه ی دوپینگ و تغذیه هوایی به اتاق دیگر سرک می کشم که خالی است و پنجره ای رو به خیابان دارد و چه بهتر.

از پنجره که نگاه می کنی. منظره شهر نمایان است و بامها بلند و کوتاه و در این آفتاب نیمه ی خردادی همه تب کرده و هرم گرما که از قیرگونی بامها بلند می شود، و تو به این می اندیشی که شهر من چقدر تشنه است.

خطاب به نماینده ی مردم می گویم. او که در کنارم نیست. با خودم حرف می زنم. با خودم نجوا می کنم اما خطابم با حسینی صدر است.

می گویم: آقای دکترببین که این شهر تب زده چقدر تشنه است؟ با همه ی ابیاری هایی که توسط مسوولان قبل از شما و حتی همین امروزی ها آبیاری شده، اما باز هم تشنه است. این شهر داغ تشنگی حداقل 50 ساله بر سینه دارد. پنجاه سال سیاه حکومت پهلوی ها، که از رضا خان تا پسرش چشم دیدنش را نداشتند. شاید به بهانه ی اینکه مردم نجیب این شهر تشنه کام به استقبال رضا خان قلدر نرفته بودند و چه خوب که با وجود تحمل تشنگی نیم قرن، نامشان را جاودانه ساخته و شرف و حیثیت شان را پاس داشته بودند.

در این سی ساله ی بعد از انقلاب، آبیاری ها شده، بی مهری ها هم شده و تشنگی هنوز فرونشانده نشده است. و امروز نوبت توست( ببخشید که شما خطابتان نکردم. عادت ندارم بین من که از جنس مردمم و از خود مردمم با مسولان که از میان مردم برخاسته اند، فاصله ای حتی به قدر یک تعارف بیفتد.)

آقای صدر اجازه بدهید به بهانه ی همین گزارش قدری صادقانه با تو صحبت کنم. 12 سال خبرنگاری و 12 سال در اداره ها وو در نشست ها و برخاست ها در کنار مسوولان پلکیدن، به من آموخته: آنکه خود را به مسوولان می چسباند و زبان به تملق گویی می گشاید و حتی به راپورت دادن از مسوولان دیگر می پردازد و در تعریف و تمجید بعضی دیگر چنان اغراق می کند که گویی قصیده ی مدحیه می خواند، به یقین کسیه ای دوخته و در پشت سر مخفی کرده برای پر کردن. به طمع این آمده که از این نمد کلاهی برای سر خود بدوزد و الا چه ضروتی دارد که تشنگی شهر با وجود عیان بودنش فراموششان گردد و ...بگذریم.

جناب اقای دکتر؛ میدانی که از سینه چاکانت نبوده ام و از غیبت کنندگانت و تخریب کنندگان هم. میدانی که نه دیروز حرفی و کلامی بر ضد تو گفته و نه نوشته ام تا امروز به قصد تطهیر به مجیز گویی بیفتم و نه مدحی و ثنایی سروده ام که امروز به قصد طلب صله آمده باشم.

آقای نماینده؛ همانطور که خود در سخنرانی ات در مسجدی که به بلندای تاریخ عظمت مردم خوی را گواهی می دهد، در مسجد مطلب خان گفتی: دوران انتخابات تمام شده و اکنون وقت کار کردن است و خدمت نمودن. پس یقین بدان آنها که همچنان بر طبل کینه ها می نوازند. از هر دسته و گروهی که باشند نه دلشان به حال مردم این شهر تشنه کام سوخته و نه عاشق تو یکی هستند و نه بنده ی خالص خدایی که هم تو و هم من و هم همه ی مردم این شهر می پرستند. آنها که هنوز می خواهند داغ کینه ها و رقابت ها و حرف ها و حدیث ها بر سینه ها بماند. به انبان دوخته شده ی خود می اندیشند و کنار ابی نشسته اند که سخت شیرین و گواراست و چوبی بدست گرفته و با شیطنت های خود گل آلودش می نمایند تا اگر ماهی بزرگ هم نشد، بچه ماهی ای اندازه یک بند انگشت برای حبس کردن در تنگ کوچک و حقیرانه اش به قلاب بگیرند.

والا چه ضرورتی دارد که مسلمان باشی؛ شیعه باشی و یا لااقل دم از مسلمانی و تعهد و اخلاص بزنی و بجای نوشاندن زلال گوارای وحدت و همدلی، چرکابه ی متعفن نفاق و دورویی و کینه و نفرت را در دست بگیری؟!!

جناب آقای صدر؛ حالا که پرده ها بالا زده و آنچه در سینه نهان داشتم برای تو عیان می سازم بگذار این یکی را هم نگفته نگذارم. افرادی چون من( خودم را گفتم که به کسی برنخورد) که در مجالس و محافل خود را به تو می چسبانیم تا در میان مردم عادی چنین وانمود شود که از نزدیکانت هستیم و هر جا و نا بجایی به محض شنیدن حرفی و کلامی فورا گوشی را برمیداریم که: الان از دکترمون می پرسم و زنگی به تو و سوالی و جوابی از تو( که میدانم به تلفن هرکس جواب می دهی و پاسخگوی هر سوالی هستی) اینجاو آنجا و در محافل خصوصی و قهوه خانه ای خبر از تغییر و جابجایی و عزل و نصب مسوولان می دهند و آنها که تو را از نزدیک نمی شناسند و به روحیاتت آشنا نیستند چنین گمان می کنند که حضرات از جانب تو سخن می فرمایند و عنقریب دوستان و نزدیکانت کرسی ها و یا بهتر بگویم میزهای ریاست را یکی بعد از دیگری تصاحب خواهند کرد. اما من بر این باورم که هیچکدام از حرف و حدیث هایی که این روزها بر سر زبانها جاری است از ناحیه تو یکی نیست چرا می شناسمتان و می دانم که اهل باج دهی و باج خواهی و فامیل سالاری نیستی. پس چرا نمی آیی و در همین مطبوعات به صراحت اعلام نمی کنی که سخنگو نداری و خودت بهتر از هر سخنگویی حرف می زنی و نیازی به قیم مآبی حضرات نداری؟

من یقین دارم که هر مسوولی در حیطه ی مسوولیت خود اگر صادقانه به مردم خدمت کند مورد حمایت تو خواهد بود و آنچه حضرات شایعه می اندازند حرف های پامنقلی بیش نیست و تو قوت قلب همه ی مسوولان خدمت گذار خواهی بود. بیا و همین ها را که بارها لااقل به خود من گفته ای به مردم بگو. بیا و تکلیف همه ی آن عده ی معدود را که به نام تو به لیچار بافی می پردازند، معلوم کن.

آقای حسینی؛ روده درازی کردم و امیدوارم بر من ببخشایید وکلام آخرم اینکه مردم به موید حسینی صدر رای داده اند و نه به جلمبری مثل صاحب این قلم و دیگرانی که خود را به زور هزار من سریشم به نام تو می چسبانند. امیدوارم و از خدای خود می خواهم که بعد از چهار سال ( که متاسفانه به قدر برق و باد می گذرد.) بتوانم به خاطر خدمات شایسته ات نامت را در کنار بزرگان نیک نام این شهرستان بنشانم و برگ زرینی به تاریخ پر افتخار این شهر تشنه کام به نام تو مزین سازم.

و باقی هیچ جز آرزوی موفقیتت در خدمت به مردم و اینکه از این پنجره که می نگرم شهر هنوز هم تشنه است و آب گوارای توسعه و پیشرفت را طلب می کند. و این قلم وظیفه خود می داند که آنچه برای رضای خدا و تعالی نظام مقدس و ترقی شهر و بهبود وضعیت اقتصادی مردم و حل مشکلاتشان انجام می دهی، عاشقانه بنگارد و اگر خدای نکرده کمی و کاستی در کار افتاد، صادقانه به رشته ی تحریر درآورد چرا که نه طمع به عرش رفتن دارد و نه بیم از تنها شدن و در انزوا نشستن. و امیدوار است بتواند به عهدی که با خدای خویش بسته تا قلم را وسیله ی ارتزاق خود و خانواده اش نگرداند و فقط به عشق خدا و به مهر مردم بنویسد، پایدار بماند و عاجزانه تقاضا دارد که در این راه دعایش فرمایید.

مروری بر ادبیات نشریات خوی

مروری بر ادبیات نشریات خوی

آنهایی که دوران دهه ی چهل و پنجاه به بعد را به یاد دارند و با ادبیات سروکار داشتند بخوبی به یاد می آورند که اطلاق ادبیات ژورنالیستی و یا روزنامه ای به نوشته یک نویسنده نوعی توهین به حساب می آمد. چرا که ادبیات روزنامه ای و بخصوص مجله ای نه شناسنامه خاصی داشت و نه راه به جایی می برد و نه رویش کار می شد. هر از گرد راه رسیده ای قلم به دست می گرفت و به صورت یکنواخت عین انشاهای مدرسه ای و گاه خیلی تهی و بی مایه می نوشت و به دست روزنامه ها می داد و یا آنقدر ثقیل و سنگین و علمی نوشته می شد که خواننده عادی نه تنها از آن سردرنمی اورد بلکه رغبتی هم به خواندنشان نشان نمی داد.

ورود افرادی مثل زنده یاد جلال آل احمد به عرصه ی روزنامه نگاری این تفکر را تغییر داد و سبکی پدید اورد که در عین متعهد بودن به مفاهیم و موضوعات قابل فهم و درک برای خوانده عادی از یک طرف و جذاب و خواندنی و دارای نکات فنی برای اهل علم بود. ورود این گونه نویسندگان سرشناس و غالبا مردمی به عرصه روزنامه نگاری آنچنان تحولی پدید آورد که نویسندگان جوان وقتی به عرصه روزنامه نگاری آمدند تلاش نمودند در کنار پرداختن به مفاهیم به مسائل فنی نگارش و ایجاد سبک های مختلف هم همت کنند. هر چند که رژیم ستم شاهی این مساله را تاب نیاورد و ضمن ممنوع القلم کردن افراد دارای فکر و صاحب سبک، با وارد کردن عناصر وابسته خود و غالبا تهی مایه به عرصه روزنامه نگاری باز هم بی مایگی را در سطح گسترده رواج داد.

 با این مقدمه می پردازم به نشریات خوی و ادبیاتی که در انها جاری است و در این رابطه بیشتر« هفته نامه خوی» و «اورین » مورد بررسی قرار می گیرد چرا که تداوم انتشارشان بیش از دیگران بوده، اورین هم اینک از شماره 300 گذشته و هفته نامه خوی تا آن حادثه دردناک و درگذشت مدیر مسوولش مرز 500 شماره را پشت سر گذاشته بود و قرار است در آینده نزدیک با حمایت و عنایت مسوولان فعالیت خود را از سر بگیرد. گاه نامه ها و ویژه نامه ها بررسی نمی شوند چرا که اینگونه نشریات که بصورت موسمی و یا حتی تقریبا دائمی در خوی منتشر شده و می شوند غالبا دغدغه های دیگری دارند و انگیزه های دیگری غیر از روزنامه نگاری در پشت خود دارند که بررسی انها نیاز به مقاله ای جداگانه و فرصتی دیگر دارد.

 

نشریات خوی

هر چند که انتشار نشریه در خوی قدمتی دیرینه دارد و سابقه اش به دوران مشروطیت می رسد ولی رژیم پهلوی (پدر و پسر) که میانه ی خوبی با مطبوعات نداشتند، در راستای سیاست های اصلی خود تقریبا کلیه نشریات محلی را به نابودی و تعطیلی کشاندند و در سالهای 50 به بعد تقریبا هیچ نشریه دائمی در خوی منتشر نشد تا اینکه اولین نشریه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی  آ نهم به صورت هفته نامه در اواخر اردیبشت سال 76 با نام خوی روی دکه ها نشست و بعد از آن اورین بود که افتخار نوشتن برای مردم خوی را کسب نمود.

آغاز کار

در اغاز کار هفته نامه خوی ادبیات روزنامه ای چندان مورد توجه قرار نمی گرفت و این نویسندگان کتاب و محققین و شاعران بودند که با نثر سنگین و کتابی به میدان امده بودند و یا با اشعار غالبا در قالب های کلاسیک و نشریات(در این مورد بیشتر هفته نامه خوی) به دیوان شاعران شباهت داشت و به نشریه تخصصی مقاله نویسان. نوشتن مقالات تخصصی در باب زمین شناسی و معادن و حتی تاریخی با گرایشات محققانه و بیشتر شبیه پایان نامه های دانشگاهی مشخصه ادبیات این دوره نشریات خوی است به اضافه مطالب کوتاه و اغلب بدون توجه به نکات فنی از خوانندگان در باب مشکلات محلات و یا قطعات رمانتیک مدرسه ای.

 

آغاز یک تحول

طبیعی بود که این شیوه بعد از مدت کمی مورد نقد و بررسی قرار گیرد چرا که بعد از آن تب و تاب های اولیه و تعصبی که مردم نسبت به نام و نشریه شهرشان داشتند و اقدام به خرید نشریه می کرند کم کم این تب وتاب فروکش کرد و نشریات خود را برای بدست اوردن رونق دوباره و بالا رفتن تیراژ نیازمند تغییر و تحول دیدند.

هفته نامه خوی خیلی زود این کار را انجام داد. مدیر مسوول فقید این نشریه با احساس نیاز برای تحول بلافاصله جلسه ای در منزل خویش ترتیب داد و از افرادی که غالبا نیروی جوان بودند و علاقمند ولی بی نام و نشان دعوت به کار نمود و با توجه و به علاقه و سبک و سیاق نویسندگی شان هر کدام را مسوول بخشی از مطالب نمود. مثلا مثل نشریات سراسری دبیر سرویس های مختلف را تعیین کرد و با این سفارش اکید که اصل بر یافتن نیروهای جدید و کارآمد است و نوشته های خودتان نباید صفحه را پر کند.

 

ظهور نام ها و سبک های جدید

این ترفند موجب ظهور نامها و سبک های جدید در عرصه مطبوعات خوی شد هر چند که هنوز ادبیات روزنامه ای چندان محلی از اعراب نداشت و نویسندگان بستگی به ذوق خویش و درکی که از نویسندگی داشتند قلم می زدند و بیش از انکه فن نویسندگی مورد توجه قرار بگیرد این موضوع بود که خود را بر مقاله و مطلب تحمیل می کرد.

میرعزیز جعفرزاده چهراقی در این دوره به اصطلاح گل می کند. هر چند که او در نشریات مختلف قبلا قلم زنی کرده بود ولی در هفته نامه خوی با ایجاد ستون و صفحه ای بنام توسعه خوی نامش را سر زبانها می اندازد. با قلمی که گاه تند است و غالبا انتقادی و با ارایه راهکار. نمونه بیاورم:

«این شهرستان همان شهری است که ژنرال پاسکویچ معروف نتواننست ان را فتح کند و این شهرستان همان قلب تپنده مشروطیت است که بعد از تبریز قیام کرد و هسته دوم مشروطیت آذربایجان شد. با این وصف ایا بازهم شما خوی را با شهرهای کوچک آذربایجان مقایسه می کنید؟-هفته نامه خوی 29 خرداد 78»

سجاد چهره آرا هم با خبرهایش می آید و خبرهایی جنجالی اش مثل دیگه چه خبر و گفتن نگین اما میگیم و با نقدهایی که نسبت به مسوولان شهرستانی دارد. و مهمترین کار هم این است که خبرها از حالت رسمی و کلیشه ای روابط عمومی فرستاده ها و استانی و کشوری خارج و جنبه مردمی و محلی به خود می گیرد و موجب گرایش مردم به خواندن نشریه محلی می گردد.

دیگر چهره ای که توسط هفته نامه خوی رو می شود سید علی میرعبدالهی است که با مشاور حقوقی اش به بررسی مسائلی می پردازد که غالبا کمتر کسی وارد شده است و بعد در طول مسیر پوست می اندازد و با مقالاتی که غالبا ریشه  اعتقادی و انتقادی دارند به بررسی مسائل اجتماعی می پردازد با هم نمونه بدهم:

«سادگی را در در قابهای خاک خورده هر شهید دیدم و به موهای فرم داده خود خندیدم. بر سر قبر شهیدی نشستم نگاه گرمی از داخل چارچوب آلومینیومی عکسش به من کرد، شرمنده نگاهش شدم.»

البته در همین زمان بریده جراید هم داشتیم و مقالاتی که بی سبک و سیاق و فقط به خاطر خالی نبودن عریضه نوشته می شد و مقالاتی که خوانندگان ارسال می کردند که هرکدام ارزش خاص خود را داشتند.

یاردانقلی هم حاصل این دوره است یعنی ایجاد ستون طنز ثابت با سبک و سیاق خاص خودش و کرمانشاهی با آن شلخته بازی هایش که نقد و بررسی نوشته های این یکی را باید دیگران انجام دهند. اگر لیاقت نقد کردن را داشته باشند.

آشنایی با نویسنده قدیمی و صاحب سبکی همچون یحیی رحیمی در این دوره حاصل می شود و تاثیرات غیرقابل انکار در تک تک نویسندگان می گذارد که این یکی هم بماند بررسی اش برای بعد اگر عمری باقی بود.

نویسندگان جوان دیگری هم بودند که آمدند و قد کشیدند و یا مطبوعات خوی قدرت جذبشان را نداشت و یا اینکه خود قلم رها کرده و دنبال نان و نام رفتند و فقط عده معدودی سیاه مشق هایشان را در هفته نامه خوی تمرین کردند و بعد به جایی رسیدند که قابل اعتنا باشند و کسی مثل استاد رحیمی قلمشان را بستاید. یکی اش خانم گلصنملو که درآخرین شماره های هفته نامه خودی نمایاند بخصوص با گزارش «وقتی آمبولانس وارد حیاط شد» و بعد ادامه داد تا... نمونه بدهم:

« و امروز نه تنها من و ما که عالمی در سوگش به باران گریه نشسته است و من باور دارم و یقین دارم و ایمان آورده ام که فاطمه(س) نمرده است . هنــوز هست و در میان ما نفس می کشد و ما را راهنمــایی می کند و مواظب ماست که نلغزیم و گمراه نشویم و خط سیر خود را فراموش ننماییم.»

بدنیست اشاره هم به قلم زنده یاد رنجبر بکنم هر چند که بزرگترین هنر او جمع کردن و میدان دادن به جوانانی بود که هیچ نام و نشانی نداشتند و اکنون هرکدام به نامی در عرصه روزنامه نگاری شهرمان تبدیل شده اند و همگون نمودن جمع ناهمگونی بود که به محض رفتن او از هم پاشیدند و خنجر کش بر روی خودشان گشتند. این قصه نیز سر دراز دارد و باید لب جویی و حال خوشی باشد و به قلم دربیاید که برای ثبت در تاریخ مطبوعات این شهرستان باید این کار انجام شود و مگر تو میدانی که نشده است. شاید نوشته ها هست و بعد از گذشت روزگاری چاپ شوند.  به هر حال رنجبر که قبل از هفته نامه خوی در نشریات تخصصی قلم می زد و مقالات زیادی به چاپ رسانده بود، خیلی زود خود را با حال و هوای یک نشریه محلی وفق داد و به جای چاپ مقالات تخصصی و علمی و فلسفی رو به چاپ مقالات در سطح یک نشریه محلی نمود. او که همیشه تلاش می کرد نثر خود را تازه و نو نماید اوج کارش را در شطحیات انجام داد که به نظر من سبکی است کاملا نو و بدیع که خاص چنین نوشته هایی با چنان موضوعاتی است و اگر غلو نباشد باید اعتراف نمایم که تداعی کننده نثر مسجع قدیمی بود با پرداختی جدید که متاسفانه در نیمه راه باز ماند. نمونه:

«خدایا به تو پناه می برم از این که ندانم ما کسی نیستیم. چیزی نیستیم. اصلا نیستیم. ما چقدر جاهل و نادانیم که نمی دانیم که کسی نیستیم، چیزی نیستیم و اصلا نیستیم و بودنمان در گرو با تو بودن است »

من که در تهیه و تنظیم همه شماره های نشریه دستی از دور بر آتش داشته ام با تقدیر از جسارت و مطالعه عمیق جعفرزاده در باب توسعه خوی، صادقانه می گویم که تنها نثر دارای شناسنامه و سبک و سیاق را در میرعبدالهی دیدم که در خطی که حرکت می کرد، برای نثر خویش شناسه ای تهیه کرده و در عبور از تاثیر پذیری هایش از جلال آل احمد و زیباکلام و ودیگران می رفت تا نثر میرعبدالهی را به ثبت برساند با مشخصه آمیختن ملاطفت و خشم با هم ولی ... چه بگویم که هنوز در لابلای نشریات دنبال رد پایی از نثر وی می گردم.

هفته نامه اورین

این نشریه که به مدیر مسوولی مهرعلیزاده  روی میز نشست. در اوایل نام اسماعیل اسدلو را بر شناسنامه داشت که متاسفانه نسخه هایش در دستم نیست و بماند برای بعد فقط همین را بگویم که همتی بود و آغاز راهی و اینکه اورین هم در قاب چشمها بنشیند. بعد با ذیحق آمد، علیرضا را می گویم که کوله باری از تجربیات روزنامه نگاری را با خویش به همراه آورد. ذیحق که قلمش را صادقانه می ستایم، نثری مخصوص به خود دارد که به خاطر علاقه اش به داستان نویسی گاهی به آن سمت و سو می رود و گاهی در میان نثر و شعر موج می خورد و به قول جلال می خواهد نثر را به شعر و شعر را به نثر نزدیک نماید.

در این دوره اورین بیش از اینکه خبری باشد، ادبیاتی است با چهره هایی که هرکدام سبک و سیاقی دارند و با این نقیصه که بیشترشان هنوز تخصصی مینویسند ونه ژورنالیستی و نگاهش بیش از اینکه به عامه خوانندگان باشد به خواص است. خوب یا بدی این کار را نمی دانم.

بعد از چندی ذیحق می رود و این بار حسن زاده است که سکان دار می شود ، همان رضا. با نگاهی به اخبار و با رویکردی بینابینی بین خواص و به اصطلاع عوام. بار خبری بیشتر می شود و نویسندگانی قد می کشند که شاید قبلا نبودند ویا بودند ولی همان که گفتم. کتاب نویس بودند نه روزنامه نویس. شهریار گلوانی در این دوره پوست می اندازد و ادبیاتش را تغییر می دهد و روزنامه ای اش می کند و گاهی هم طنزی چاشنی کارش که زیبا می نماید و توی چشم نمی زند.

از ذیحق و گلوانی نمونه نمی دهم چرا که همه آثارشان را دوست دارم.

رضا حسن زاده بی ادعا ترین نویسنده مطبوعات ماست. ساده و بی صدا می اید و می رود و می نویسد و ...اما چرا نگویم که حجم کار اجرایی سبب گردیده که به نثرش چندان اهمیتی ندهد و به رشد و گسترش آن نکوشد. رضا می تواند چرا که جنبه و مایه اش را دارد ولی اگر خود بخواهد. همین و نمونه هم بدهم که دوستش دارم و نمی خواهم از دستم ناراحت شود:

«نباید فراموش کنیم، اگر امروز ابرهایی را برفراز قله هایی لمس می کنیم، دلیلش چیزی نیست جز انکه روی شانه های پیشکسوتان و بزرگمردانی ایستاده ایم که امروز باید قدرشان را ارج نهیم.»

دست آخر می رسیم به فریدون خان دهقانی که صاحب سبک است و قلمش شناسنامه خود را دارد اما غم نان اگر گذارد. چرا نگویم. چرا پرده پوشی کنم. انهایی که مثل دهقانی اهل قلم هستند تا کی باید غم نان بزرگترین غمشان باشد و برای شندرغازی به کارهایی مثل پخش کردن کارت دعوت فلان مراسم بپردازند. حرمت اهل قلم همین است؟ اگر امثال فریدون ها تامین گردند(شاید خودم را مقابل چشمم مجسم می کنم.» ایا نمی توانند بیش از این که هستند باشند و اثار بهتری خلق نمایند. فریدون اگر بخواهد می تواند ولی... بگذریم. نمونه هم نمی دهم که خودتان بروید و مطالعه کنید.

...واما کلام آخر، ادبیات روزنامه نگاری در خوی وقتی می تواند جان بگیرد و برای خود شناسنامه تهیه کند و اعتباری و از این حرفها که روزنامه نگارانش روزنامه نگار باشند نه دلال و نه کارچاق کن که در عمر خویش هیچ روزنامه ای را ورق نمی زنند و خود را قبله عالم می پندارند و کتابی را مطالعه نمی کنند. روزنامه نگاری خود دو شرط لازم دارد.

1-عشق

2-آموزش

صادقانه بگویم عشق در چرخ های مشکلات گم شده و فراموش گردیده و ناعاشقان میداندار روزنامه نگاری به زعم خود شده اند. و آموزش، خدا رحمتش کند. مگر در خوی کلاسی هم تشکیل یافته که ازکم و کیفش بنویسم؟!!

 

فاب باهالاندی..

فاب باهالاندی آبالام یوخسا یالاندی

فاب باهالاندی

بیت بیره کوینک ،تومانا چوخلی قالاندی

فاب باهالاندی

طشتی گتیر چیت تومانی سال سووا ایسلات

گیت گئجه بیر یات

صبح آچیلاندا دگنک تاپدا آماندی

فاب باهالاندی

دور بالا، فرشی سیلگیلن اوشاق باتئردی

نه تئرها تئردی

قابلاما آشدی کله جوش گورنه جالاندی

فاب باهالاندی

بوینوما باخ چیرک له نیب قات به قات اولدی

رنگی مات اولدی

کت دئمه بیر یاغلی قره مثل پالاندی

فاب باهالاندی

خلق دوشوب فاب آلماقا کوچه به کوچه

با لب و لوچه

فاب گئدیری زئرزمییه گویا تالاندی

فاب باهالاندی

فاب دئمه هر بیردنه سی بیر کیسه زر دی

آی نه خبردی

کارتونیله فاب آپاران گویا خالاندی

فاب باهالاندی

گونده یووار کوینگیمی عیال یاتاندا

یا گون باتاندا

من بیلیرم کی عیالیم نه مهرباندی

فاب باهالاندی

ایندی سالوب زلزله تک جانیمه لرزش

آهای نفس کش

فاب اولماسا محبت عیال یالاندی

فاب باهالاندی

تاپدیری آرواد باشیما دسته ی جارو

فاب هانی یارو

بیلمیری باشدی به صاحاب یا بالاباندی

فاب باهالاندی

 

بیزیم یازقیچی

بیزیم یازقیچی

بیر الده قلم بیر الده کاغاذ

فیکیر ائله مه ائلیندن یازئر

ایکی قاپولی دوکان سالوبدور

قلم کاغازلا اونا خئم قازئر

 

دسمال ییرینه دیلین ایشله دیر

دیلی الیندن اوزون اولوبدور

تعریف یازمادا اوستاد دیر اوستاد

قلمین ساتوب جیبی دولوبدور

 

بیر صفحه تمام زرنق دن یازوب

باشقا صفحه ده  تللی قاسیق دان

قازانی اوتوب تاوانی یه ییب

ال چکمیه جک پاسلی قاشیق دان

 

یازقیچی اولوب بو خوشگیل اوغلان

گاه ساغا اوخشور گاه سولا کیشنه ییر

اگیلیب دوروب بئلی آغری ییر

قدرتلی اوچون هله ایشله ییر

 

پول خشله یه نی بنزه دیر آیا

پولسوز اولانی دابان سورانا

هم اته دییر هم ایته دییر

آفرین اولسون بونی دوغانا

 

گاه یازیر رئیس قوربانت برم

گاه دا سویله ییر من فدای تو

قلم شرفی، کاغاذ حرمتی

هامی سی قوربان از برای تو

 

گولمه دیر کی عشقیدن یازا

عشقی قالوبدور تومان باغیندا

سوزی شوخلوقی پایین تنه دور

قلبی اگله شیب زیر شالواریندا

 

قلبی چیرپینسا شالواری اوینار

چوخ فیکیرلشسه قارنی قورولدار

گورمیشوق ناخوش تایوب سیزلایار

او  ناخوش اولسا دالدان جوولدار

 

بو خوشگیل بالا قلم اهلی دور

اوزوندن سورا هیچ کسی سایماز

خوشبخت اولوبدور خوشبخت قالاجاق

چونکه قانمایب هیچ واخدا قانماز

من با یاد خوی

شرح یک دیدار

بامحمد امین ریاحی محقق و مورخ و نویسنده مشهور کشورمان

من با یاد و خاطره خوی نفس می کشم

باریک و بلند با باز شدن در، در مقابلمان ظاهر شد. با شنیدن نام « خوی» آشکارا شانه هایش لرزیدو در چشمانش چلچراغ روشن شد و مروارید غلطانی را دیدم که از گونه هایش سرید و بر زمین افتاد. به گرمی استقبالمان کرد و آغوش گرمش مامن تاریخ ما شد و وجود ما گمشده ی سالیانش را که  در غربت به جستجویش بود، پیش چشمانش دید.

هزاران سوال در ذهنم بود تا در حضور استاد مطرح کنم. اما تا نشستم و نام خوی را ترنم کردیم، آرام آرام بارش کلماتش آغاز شد، جویباری خنک و زلال گشت و ما را در هوای دم کرده ی تهران به آبتنی دعوت کرد. در جویبار کلماتش که به آهنگی ملایم چون بارش یک ریز پیانو نواخته می شد، به آبتنی نشستیم و همه تن گوش شدیم و هر آنچه سوال داشیم، فراموشمان شد.

با کلام استاد همسفر شدیم و از تونل تاریخ گذشتیم و به گذشته ها رسیدیم. به جنگ جهانی اول، هجوم روس ها و ارمنی ها و آسوری ها و آنگاه فتنه ی سیمتقو و قتل عام وحشیانه ی مردم ارومیه و کشتار 20 هزار نفر که 12 نفر از نیاکان استاد در ان قضیه جان باخته بودند. سخن از مقاومت مردم خوی شد و از عباس توپچی، که تنها توپچی شهر بود  تنها توپ نادری را بالای دیوار قلعه ی خوی برده بود و حدود چند روز مقاومت در مقابل آن همه هجوم.

آنگاه در کوچه باغ های خوی قدم زدیم که هر کدام هزاران خاطره داشتند. از کوچه حاتم خان، تلگراف و خانه ی پدری استاد از کوچه سکتلوی کوچک و بزرگ، توتلو، مقبره... و محله و شهانق، وجب به وجب خوی را گشتیم در کوچه های خاکی بچه گانه بازی کردیم. در جوی های کوچک پابرهنه دویدیم و خرده شیشه ها پاهامان را زخمی کردند.

به دیدار شمس رفتیم. این عارف رافضی که شوریده و رندانه به هر کجا که می رسید، شوری و قیامتی برپا می ساخت و آنگاه از چشم مشتاقانش غیب می شد. تا شهری دیگر و قیامتی دیگر. او اینک به خوی رسیده بود و در قلب خویی ها آرام گرفته بود. گویا خود می دانست آرامش همیشگی را در این دیار خواهد یافت. هر چه جوش و خروش مریدان بیشتر می شد، آرامش او افزون تر می شد. آرامش او افزون تر می گشت. وصال به معشوق، رسیدن به معبود و آرامش ابدی. شمس شورانگیز برای همیشه در خوی آرام گرفت و آرامید.

به آنان که در وجود مقبره ی شمس در خوی، تشکیک می کنند و منافع حقیرانه ی شان باعث می شود، سست ترین و بی پایه ترین حرفها را بزنند، باید گفت: دهانتان را آب بکشید، تاریخ مجسم خوی استاد محمدامین ریاحی اینجاست. برای رد یک نظریه تاریخی، باید از تاریخ شاهد آورد، و کیست که در مقابل ادله ی محکم استاد توان ایستادگی داشته باشد. وقتی پرفسور گلپنارلی قطب پوست نشین شمسیه در مقابل براهین استاد سر تعظیم فرود می آورد.

تا از این سفر رویایی برمی گردیم، شب شده است و خورشید نقاب بر چهره کشیده، به خانه ی استاد برمی گردیم. و با این مژده ی استاد روبرو می شویم که: چاپ دوم«تاریخ خوی» در مهر ماه آماده خواهد شد. با اضافات و مطالب جدید و...و براین مژده گر جان فشانم رواست.

رخسار استاد گل انداخته است. جوان شده است. گفتم جوان؟ اشتباه کردم، نوجوان شده است. یاد ایام. یاد گذشته ها، دوباره حال و هوای نوجوانی را بازگردانده. از شیطنت ها و شادی ها و دنیای بی خبرانه ی کودکی می گوید. اما گاهی دلش می گیرد و از ستم هایی که بر شهرمان رفته یادی می کند. از آنها که صداقت را صمیمیت را، و محبت را بی هیچ چشمداشتی عرضه می کردند. از آ نها که اسطوره ی مقاومت تاریخ این در زخمناک، این خاک چاک چاک بودند، صحبتی می راند و قطره ی اشکی می افشاند و باز شلنگ انداز و پای کوبان کوچه باغ های خاطرات کودکی را درمی نوردد.

استاد به عنوان یک مورخ که آوازه ی شهرتش مرزهای خاکی را درنوردیده و به عنوان کسی که بیش از نیم قرن در تاریخ خوی کنکاش نموده، می گوید:

« دو صفت خویی ها در طول تاریخ واقعا به چشم می آید:

1-صداقت و محبت خویی ها

2-مقاومت خویی ها

و تاریخ خود بهترین گواه است که استاد با تمامی صداقت و محبتی که از خویی بودن به ارث برده، چنین می گوید.»

وقت رفتن است و خداحافظی. از طرفی دل کندن از استادی که در تمام دوران زندگی آرزوی دیدارش را داشتم، مشکل است و از طرف دیگر این غریزه ی لاکردار خودخواهی وادارم می کند که بحث را بکشانم به هفته نامه های خوی و تاییدی از او نسبت به این قلم شلخته و خام.

تعریف و تمجید ها و اظهار لطف ها را به حساب شاگردنوازی استاد می گذارم و بارخودخواهی ام سبک می شود و هندوانه ای که زیر بغلم جای گرفته، آرامم می کند. اما وقتی می گوید:

« هر هفته با دریافت و خواندن هفته نامه های خوی جوان می شوم و شعله های گرم مهر خوی در وجودم زبانه می کشند»به خود می بالم که در تهیه ی هفته نامه ها از دور دستی بر اتش دارم و به همه ی آنها که در نوشتن و تهیه و چاپ و انتشار هفته نامه ها سهیم هستند و من افتخار شاگردی همه شان را دارم، افتخار می کنم و پر از غرور و نشاط می گردم.

خوشحال از اینکه پیرمرد را با یاد و خاطره ی

« خوی» این نگین زیبای انگشتری اذربایجان ایران اسلامی جوان و بشاش کرده ام و شرمسار و ناراحت از اینکه خسته اش کردم، خداحافظی می کنم و تا روزی دیگر و دیداری دیگر و آرزوی عمری طولانی برای استاد.

پی نوشت:

این مقاله را که داشتم بازخوانی می کردم و دستی به سرورویش می کشیدم تا بعد از یالیان دوباره به چاپش بسپارم و این بار در هفته نامه ی وزین اورین که در این روزها به تنهای همه ی بار اطلاع رسانی را بر دوش می کشد، یادم افتاد که یک جوانی برای شمس جزوه ای درست کرده بود و نوشته ای و مثلا شرح حالی که یک نفر بازخواستش کرده بود که چرا بدون اجازه ی ما از شمس نوشتی و باید از ما اجازه می گرفتی و از این حرفها و باز یادم افتاد  که خبرنگاری از جنس خانم ها، مقالاتی آماده کرده بود و می خواست ویژه نامه ای برای شمس بزند که یک آقایی!!! آن هم از جنس خبرنگار آمده بود که: مقالات و مطالب تو را می برم و می خوانم و نظراتم را می گویم تا ویژ نامه ات قوی تر گردد و رفته بود و مقالات را هنوز که هنوز است برنگردانده است. حال نمی دانم. من اجازه دارم مقاله ای را که برای اولین بار در تاریخ 27 مرداد سال 1378 در هفته نامه ی یتیم خوی چاپ شده، دوباره بازخوانی بکنم یا نه؟!!

 

افغان دیله گلدی

افغان دیله گلدی

شمس هارا، کشور افغان هارا

پنجاب هارا، خاک بدخشان هارا

شمس که تبریزده گلوب دونیایا

قصد ایله دی دونیانی بیر فیرلانا

قویدی قدم قونیه توپراقینا

گئتدی یتیب مولوی نین یانینا

مولوی نی عاشیق و مجنون ائدیب

گوزلرینی چشمه ی جیهون ائدیب

پاتلا پاخیل شمسی ندن گورمه دین

سوزلرینی سن نیه بس سویمه دین

شمس قاچوب قونیه دن گیزله نیب

خویدا چاتوب مطلبینه دیزله نیب

خویدا قوروب مدرسه ی عشق ناب

قلبیلری عشقیدن ائتمیش کباب

یتدی اجل شمس یولون باشلادی

دونیانی ترک ائتدی و یا داشلادی

خویلی اونی گنج کیمین ساخلایوب

زوواری خویدا اونا گوز باغلایوب

بیرسی دئییر افغانا گلمیشدی شمس

پاکستانا بیر گذر ائتمیشدی شمس

گولمه لی دیر اوزگه لرین سوزلری

شمسه باخور خویلولارین گوزلری

شمس تاتوب خویدا آییخدور گوزی

گولور ائشیدنده بو موفته سوزی