پاسخ به منکران مزار پوریا در خوی


وقتی شما خواب بودید!

انکار مزار پوریای ولی در خوی، انکار آفتاب است!

بعد از پخش برنامه ورزش از شبکه 2 و گزارشی که از وضعیت نابهنجار این مزار در معرض دید تماشاگران این برنامه در سراسر ایران قرار گرفت و اشک خیلی ها درآورد و آن گلریزان بسیار رشک برانگیز برپاشد تا مزار این پهلوان و عارف کم نظیر و اسطوره ای بازسازی گردد، به ناگاه از طرف برخی ها که انشاا... برای سرپوش نهادن بر کم کاری های سالیان سالشان نبود و برای توجیه خواب رفتگی شان هم تلقی نمی کنیم! حمله رسانه ای راه افتاد علیه کسانی که قائل به وجود مزار پوریای ولی در شهرستان خوی هستند و بخصوص بر علیه نماینده مردم خوی و چایپاره که بر وجود مزار و لزوم بازسازی آن طی سالهای اخیر پافشاری کرده و می کند.

در تعجبم از آنان که برای توجیه کم کاری و خواب رفتگی سالیان سال سازمان متبوع خویش خیلی راحت ، اسناد و مدارک غیر شفاف و حتی گاه جعلی و غیر مستند کشورهای خارجی را مورد استناد و تایید قرار می دهند اما از اسناد غیرقابل انکار ارایه شده توسط مورخان ایرانی در اثبات مزار پوریای ولی در خوی و ایرانی بودن این عارف پهلوان غفلت می کند و یا اینکه نعوذبالله به عمد تغافل می نمایند تا توجیهی بر کم کاری سالیان سال سازمان متبوعشان باشد!

از یاد نگارنده این مطلب هرگز فراموش نمی شود در جلسه ای که در شورای شهر (دوره دوم) خوی برای بازسازی مزار شمس تبریزی برگزار شده بود و یکی از حضرات استانی سازمانی که باید متولی این امر می شد و در مقابل بازسازی مزار شمس درخواست واگذاری ساختمان قدیم شهرداری خوی  به سازمان مزبور را داشت و با مقاومت اعضای شورای شهر مواجه گردید و در خاتمه جلسه وقتی از وی سوال کردم که مزار شمس چه ربطی به ساختمان شهرداری خوی دارد، در حضور مهندس شریف(رئیس شورای شهر) یقه ام را گرفت و گفت: هرگز نمی گذارم مزار شمس تبریزی به نام خوی ثبت شود!

... و دیدیم که این مزار بنام خوی ثبت شد و همه عالم دانستند که شمس تبریزی عارف ایرانی بود و متعلق به ایران اسلامی.

اکنون نیز برای مزار پوریای ولی غوغا راه انداخته اند که در خوی نیست، غافل از اینکه مزار پوریا در خوی، ایرانی بودن آن پهلوان عارف را به رخ می کشد و تغافل و تجاهل برخی حضرات به این امر مسلم سبب می گردد بعضی از کشورهای خارجی برای تصاحب این فرزند برومند ایران زمین سند و مدرک جعلی و غیر مستدل تهیه کنند و این پهلوان و عارف را به نام خود به ثبت برسانند همچنان که با مولوی کردند.

آقایان بسیار محترم!

وجود مزار پوریای ولی در خوی نه در سالهای اخیر که از دیرباز مورد تایید و تاکید مورخان و نویسندگان بوده و اسناد معتبرش موجود است و بارها و بارها توسط نویسندگان و مطبوعات خوی و حتی نشریات سراسری بازنویسی شده و منتشر گشته اند و اگر شما آن نوشته ها و آن اسناد را ندیده اید، دلیلی بر نبودن و منتشر نشدن آنها نیست و نخواهد بود و پس برای دیدن این اسناد که در ذیل می آید، خواهش می کنم، چشم های خود را بشویید و جور دیگری ببینید( این وصیت زیبای سهراب سپهری برای بهتر دیدن و زیباتر دیدن عالم هستی توسط ماست) :

1-در کتاب های ورزش باستانی ایران (زورخانه) نوشته دکتر پرویز ورجاوند (1345) و همچنین کتاب ورزش باستانی به قلم حسین بیضایی(1350-تجدید چاپ 1387) تصویر طوماری بر پوست آهو(گویا مربوط به دوره صفوی) درج گردیده که این طومار به طومار افسانه پوریای ولی مشهور است و ده فرمان مشهور جوانمردی پوریا هم از آن طومار استخراج شده و سالیان سال است که سرلوحه پهلوانان و ورزشکاران زورخانه ای کشورمان است، آمده که: پوریای ولی از خوی و سرماس بود. (هیچ کدام از نویسندگان این دو کتاب خویی و یا آذربایجانی نیستند)

2- عطاءالله بهمنش ، گزارشگر و کارشناس ورزش سالهای دهه 40 و 50 در مقاله «پوریای ولی: مظهر جوانمردی و صفا»، در مجله کاوه ، سال 12، ش 5 و 6 (بهمن 1353) پوریای ولی را از شهرستان خوی واقع در آذربایجان غربی ذکر کرده است

3-در كتاب خطي «مرآت الشرق» نوشته امين الشرع خويي كه شرح حال 680 دانشمند شيعه قرن هاي 13 و 14 هجري قمري ذكر شده، زندگينامه پهلوان پورياي ولي و وجود مزارش در گورستان «پيرولي» خوي قيد شده. در اين كتاب به سنگ قبر پورياي ولي هم اشاره شده و عين سنگ نوشته، قيد شده است. در سنگ قبر اسامي 7 تن از اجداد پورياي ولي ذكر شده بود. نام پدر پورياي ولي، محمود بود و پسر وي نيز محمود نام داشته. اين رسم در بين مردم خوي و منطقه وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. كسانيكه به پدر خود علاقه بسيار دارند، براي زنده نگه داشتن نامش، فرزند خود را به آن نام مي خوانند. در آن سنگ قبر تاريخ فوت پورياي ولي سال 420 هجري قمري ذكر شده است.

اين كتاب با تصحيح و بازنگری استاد صدرایی در سال 1387 چاپ و منتشر شده است.

4-امیر کمال الدّین حسین گازرگاهی در "مجالس العشّاق /۹۶«داستان پهلوان محمود پوریا را شروع کرده:»تکیه دار دارالصّفای اولی الأیدی والابصار(قسمتی از آیة ۴۵ سورة ص)«. در بررسی عناوین و القاب شهرهای ایران، به شهری غیر از خوی بر نمی‌خوریم که لقب»»دارالصّفا«" داشته باشد.

5--مرحوم پرتو بیضایی در کتاب «تاریخ کشتی ایران» از صفحة ۲۶ الی ۶۱ کتابش را به زندگی پهلوان پوریا اختصاص داده‌است. وی به نقل طوماری به عرض ۱۷ سانتی متر و طول سه متر و نیم پرداخته، که از قرائن پیداست، انشاء کنندة آن از قصّه‌خوانان چند سده پیش، به احتمال قوی عصر صفویّه می‌باشد. مرحوم بیضائی این طومار را پس از تجسّس و تحقیقات فراوان از آقای زرکشان به دست آورده‌است. در این کتاب ضمن نقل روایاتی از زندگی پوریای ولی در خوی به کشتی پهلوان با پهلوانی به نام «شیردل» از تبریز در مقام کهنه سواری، اشاره دارد، که در میدان «خوی سرماس"" اتفاق می‌افتد. چند سطر پائین‌تر می‌نویسد: از طرف قبله ده دلیر پیدا شدند همه کلاه‌های اشریکی(نام محلّی) بر سر و نمدهای پا زهری در بر و زیر تنبان‌ها (لباس کشتی) بر کتف در برابر پهلوان ایستادند و پاهای خود را جفت کردند و سلام دادند. پهلوان پرسید که کیستید و از کجا آئید و به چه کار آمده‌اید، در جواب گفتند که از جانب فارس آمده‌ایم در خدمت شیخ روزبهان بودیم و ما به اشارت شیخ وارد اینجانب شده‌ایم و شیخ ما را گفت شما را به خدمت پهلوان محمود پوریای ولی باید رفت و ما دوازده سال بود که در خدمت شیخ بودیم و شیخ ما را گفت شما به خوی سرماس(خوی سلماس) می‌باید رفت و لباسی که در نظر است ما را پوشانید الحال به خدمت تو آمده‌ایم که تا حیات باشد، باشد در خدمت تو باشیم. پهلوانانی که از جانب حاجی بکتاش از غرب آمده بودند، پهلوانانی که از جانب صبا (به جای مشرق به کار رفته) از مشهد مقدّس آمده بودند و... در خوی سرماس پیش پهلوان پوریا جمع می‌شوند

اشاا... که باز انتشار این اسناد تاریخی به هیچوجه شیطنت رسانه ای تلقی نگردد و حضرات حتما بدانند که اگر نماینده مردم خوی و چایپاره در آن برنامه حضور یافته و بر بازسازی مزار پوریای ولی در خوی و برگزاری مراسم گلریزان اصرار داشت و بسیار ملایم و محترمانه لب به انتقاد و گلایه از برخی مسوولان و نهادها و سازمانهای متولی این امر گشود، به پشتوانه همین اسناد تاریخی و دهها سند و مدرک دیگر بوده است و آن برنامه نه تبلیغاتی بود و نه صداو سیمای ما نیازی به ساخت چنان برنامه های تبلیغاتی دارد و اطلاق چنین صفتی به صداو سیما توهین آشکار به آن نهاد و قید شیطنت به رسانه ها، توهین به همه رسانه های جمعی است.

بنابراین:

آقایانی که ادعا می کنید در اثبات وجود مزار پوریای ولی در خوی سند معتبری نیست، باورکنید اسناد بسیار معتبری هست و اگر شما ندیده اید، با عرض معذرت خواب بوده اید و اگر دیده اید و به عمد انکار می کنید، در تلاشی بی فرجام به انکار آفتاب نشسته اید.

پوریای ولی عارف و پهلوان ایرانی است و وجود مزارش در خوی به هیچوجه به این معنی نیست که وی متعلق به خویی هاست( خوی اسمی است که شما خیلی روی آن حساسیت دارید) بلکه موید این نکته است که پوریا متعلق به فرهنگ و مردم ایران اسلامی و بخصوص به ورزشکاران این سرزمین است.

بنابراین لازم می دانم از همه بزرگواران که در آن برنامه شرکت کردند، دکتر صدر(نماینده مردم خوی و چایپاره) محمدرضا طالقانی و علیرضا دبیر و خسرو نظافت دوست (پهوانان کشورمان) و حتی از پیمان یوسفی (مجری برنامه) تشکر صادقانه بکنم و بخاطر این اقدام شجاعانه شان که به قول نیمای بزرگ( آب در خوابگه مورچگان انداخت) دست تک تک شان را ببوسم و به همه خیرینی که در گلریزان شرکت کردند و بازهم شرکت خواهند کرد، خالصانه خدا قوت بگویم.

استاد رحیمی درگذشت


سوگسرود برای مردی که کوله بارش قلم بود

از محله امامزاده تا شیراز و از شیراز تا ...

یحیی رحیمی« شاعر مرد نویسنده و روزنامه نگار»ی که از کوچه باغ های محله امامزاده خوی سر زد و قلم بر دوش راهی  تهران شد و آنگاه در شیراز نشست تا حافظ یک بار  دیگر بسراید: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را....

... و من نمی دانم یحیی رحمیی ما بود که دل حافظ را بدست آورد یا حافظ بود که از یحیای ما دلبریایی نمود. هر آنچه بود و هرآنچه میان این دو گذشت، دست آخر خبر ناگوار امروزمان بود که: یحیی رحیمی صبح امروز کوله بار قلم خویش بر زمین نهاد و دیگر نخواهد نوشت.

شماره همراه اش را گرفتم دخترش جواب داد، حال استاد را پرسیدم. بغض آلود گفت: سرتان سلامت باد.

بقیه حرف هایمان همین قدر بیادم مانده که روز یکشنبه استاد را به خاک خواهند سپرد و دوشنبه مراسمی توسط نیم نگاه و باقی رسانه های شیراز و پنجشنبه مجلس بانوان و بعد از آن رهسپار خوی خواهند گردید، نگذاریم یحیی رحیمی که استادمان بود و در کنار حافظ به خواب ابدی رفت در شهر خودش و زادگاه خودش غریب بماند. مجلس درخور باید ترتیب داد...

درگذشت شاعر

شمس خوی غروب کرد

دکتر مرتضی شمس، طبیب و شاعر خویی درتهران دارفانی را وداع گفت.

دکتر مرتضی شمس که از پزشکان قدیمی خوی محسوب می شد و روزگاری پزشک آموزش و پرورش خوی بود روز گذشته در تهران درگذشت.

شهرت وی در خارج از شهرستان خوی بیشتر به خاطر شاعری اش بود. شمس اولین شاعر خویی بود که به سبک نیمایی شعر سرود و اثار شاعران اروپایی از جمله «بودلر» را به فارسی ترجمه نمود.

دکتر شمس بعد از مدتها اقامت و طبابت در زادگاهش سرانجام به تهران رفت و در آنجا زندگی نمود.

مجلس ترحیم این شاعر و طبیب خویی روز چهارشنبه (11 بهمن) و مجلس تذکرش روز پنجشنبه (12 بهمن) از ساعت سه الی چهار و نیم در مسجد قاری شهرستان خوی واقع در خیابان سلامت بخش (سینا) برگزار خواهد شد.

از این شاعر خویی علاوه بر چند کتاب چاپ شده (دفتر شعر و ترجمه) دهها شعر و ترجمه  چاپ نشده باقی مانده است که امیدواریم با همت فرزندانش هر چه زودتر چاپ و در دسترس علاقمندانش قرا بگیرد.

روح اش شاد.

رهایم کن

رهایم کن

من از شب آمدم ای یار

مرا مهمان نورت کن

اگر در خانه جایم نیست

دخیل خاک کوی ات کن

 

من از شب آمدم ای یار

صدای من سکوتم بود

هراس بی تو سر کردن

همیشه در وجودم بود

 

در آن دهلیز طولانی

ستاره کورسو می زد

تو را کم داشت می دانم

به نبض جستجو می زد

 

 

مرا در خانه مهمان کن

که من آبستن دردم

به گرمای تو محتاجم

ببین یخ بسته ام، سردم

 

مرا در خانه یا کوی ات

ویا در شهر خود بنشان

به جسمم شعله ای آتش

و یا یک قطره نور افشان

 

شراری، شعله ای، نوری

نصیب چشم هایم کن

از این تاریکی مطلق

رهایم کن، رهایم کن

 

سکوتم، ناله ی جغد است

به فریادی بزن، بشکن

خودم زندانی خویشم

مرا در خویشتن بشکن

 

آیینه در آیینه

آیینه در آیینه

یک آینه با من باش

ای آنکه گریزانی

ای با من و از من دور

این قصه تو می خوانی

 

یک آینه با من باش

زیباتر از آیینه

تا چشم تو را دیدم

خالی شدم از کینه

 

یک آینه با من باش

من بی تو چه تو خالی

دریای دو چشم من

امشب شده طوفانی

 

ای پاک تر از نرگس

شفاف تر از شیشه

از تیشه ی دست تو

زخمی شدم از ریشه

 

من آینه بشکستم

در تو شده ام جاری

صد قصه ی ناگفته

از چشم ترم خوانی

 

در دیده ی خونبارم

چشم ات زده نقشینه

تو رفتی و جا مانده

آیینه در آیینه

 


تقسیم

تقسیم

زمان را در زمین تقسیم می کردند

به انسان کمتر از اندازه ی -

- یک آه بخشیدند

کسی حرفی نزد

خاموشی مطلق

نه بانگی

اعتراضی

چین بر ابرویی

نه حتا گوشه ی چشمی

چون انسانها زمین را بین هم تقسیم می کردند

یکی هکتارها می برد

یکی در حسرت آلونکی می مرد

یکی خون برادر را

عجب با اشتها می خورد

بفرما

سفره آماده است

درون دیگ

خون در جوش

مگر نام تو انسان نیست؟

سيمين بانو

سيمين بانو

براي سيمين دانشور كه جاودانه شد

اي « آتش خاموش»

ار كدام « جزيره سرگرداني»‌آمده بودي

تا در « شهري چون بهشت»

« گلهايي كه در نسيم آزادي مي شكفد» را فراموش كني

بعد از تو

اين « باغ سنگ»

« بي مرز و نقاب ن خواهد ماند

اي از سايه جلال در آمده

« سووشون» تو

سوگسرود ادبيات سرزميني است

كه زنان را به نام شوهران شان مي شناسند

اينك تو بگو بانو

« به كي  سلام كنم»؟

براي كشتن انسان

 به ياد عاشورا

براي كشتن انسان

چراغ و حادثه لازم نيست

بزرگترين حادثه انسان است

چراغ

قطره اي كوچك

از هزار آينه ي جلوه هاي انساني است

براي كشتن انسان

سنگ

دشنه

حتي تير زهرگينه لازم نيست

چرا كه انسان هرگز نمي ميرد

اين را گلوي بريده انسان

به روز عاشورا گفت

اما......

هزار افسوس

براي ياري انسان

كسي عازم نيست

اين را واقعه ظهر عاشورا گفت

يك گزارش واقعي

اين گزارش واقعي است 

معتاد خياباني، قرباني يا عامل انحراف؟

چاپ شده در هفته نامه اقتصاد آذربايجان شماره 39

خواننده گرامي، بخاطر محتواي تلخ و گزنده اين گزارش از شما پوزش مي طلبم و به خاطر صراحتي كه در كلاممان جاري است، پيشاپيش عذرخواهي مي كنيم. اما باور كنيد كه ديدن واقعيتي زشت و كريه در خيابانهاي شهرمان و ترس و اضطراب از بلايي كه ممكن است روزي درب خانه خودمان را به صدا در بياورد، مجبورمان كرد تا به سراغ تهيه گزارشي برويم كه هيچگاه دلمان نمي خواست در شهرمان وجود داشته باشد. اما چه كنيم كه هست، وجود دارد، همه مان وجودش را حس مي كنيم، مي بينيم و هيچكدام هم نمي توانيم بي تفاوت از كنار اين واقعيت تلخ بگذريم، حتي اگر چشمانمان را ببنديم ، باز اين پديده شوم وجود دارد و روز به روز...---------------------------------------------

قرباني يا عامل انحراف!؟

جوان بود، شايد كمتر از 30 سال داشت، نازك اندام و تركه اي. كنار جوي آب در خيابان طالقاني نشسته بود، از درون جوي آت آشغال جمع مي كرد، تكه اي كاغذ، بطري پلاستيكي و...دست دراز كرد تا بطري خالي يك نوشابه را بگيرد، اما خشك اش زد. همانطور ماند، ساكت و بي حركت. پاهايش كه در پس شلوار لي پلاسيده اي پنهان شده بودند، شروع به لرزش كردند، لبهايش تكان هاي خفيفي به خود گرفت. آب بيني و دهانش درهم آميخت. نمي دانم انگونه كرخت و بي حركت شدن از نشعه گي اش بود يا خماري اش! رفتم كنارش تا كمك اش كنم. دست در بازويش انداختم تا بلندش كنم. چشمان نيمه باز و بي حالت اش بر چهره ام ميخكوب شد. به هر زحمتي بود، بلندش كردم. به زور روي پاهايش ايستاد، آرام و با زحمت دهانش را به گوشم نزديك كرد. بوي بد دهانش قابل تحمل نبود. اما تاب آوردم. بريده بريده و آرام گفت: هر چه بخواهي دارم، كشيدني، نوشيدني و... قدري ساكت شد. باز چشم در چشمانم دوخت . دوباره دهانش را به گوشم نزديك تر كرد و آرام تر از قبل گفت: اگر اهل اش باشي، خانم خوب... نگذاشتم كه حرفش تمام شود، دست از بازويش كشيدم. پاهايش تاب هيكل اش را نياوردند و نشست و من با ترس و لرز دور شدم. باوركنيد كه ترسيدم. وحشت كردم. چه پيشنهاد وقيحي ان هم در خوي!!!تا به خانه برسم، وحشت و ترس و انزجار از وجودم رخت برنبسته بود. او قرباني عفريت بدمنظر اعتياد بود يا عامل انحراف!؟ --------------------

من طلاق مي خواهم

زن بسيار جواني بود اين را از صدايش فهميدم، شايد هم سن و سال دختر خودم . صورتش را كيپ با چادرش گرفته بود، شايد نمي خواست شناخته شود.شايد هم نمي خواست جواني نكرده به پيري رسيدنش را شاهد باشم. با مادرش آمده بود به خانه مان. مادرش از همسايگان قديمي خانه پدري ام بود. شنيده بود كه دستي به قلم دارم و اباطيلي رديف مي نمايم. آمده بود تا شكايت نامه اي و يا به قول خودش عريضه نامه اي برايش تنظيم كنم. خودش حرف و كلامي نمي آمد. فقط تكان هاي شديد شانه هايش را مي ديدم و گريه هاي بي صدا و خاموشش را حس مي كردم . مادرش گفت: دو سال پيش شوهرش دادم، دامادم پسر خوبي بود. كاري و سربه زير و خانواده دوست. اما اين خوبي او و خوشبختي دخترم فقط يك سال دوام داشت. دامدم معتاد شد. پدر و برادرانش خيلي تلاش كردند تا ترك نمايد. نكرد. گاهي هفته ها به خانه نمي آيد. هر وقت هم مي آيد پولش ته كشيده و يا سراغ وسايل خانه مي رود يا دست و گوش دخترم براي كندن گوشواره و النگو و...

تاب آورديم. دم نزديم. محبت كرديم. اما او از دست رفته بود و اين اواخر ... گريه هاي بي صداي دختر به هق هق پر صدا تبديل شد و با گريه هاي مادرش درهم آميخت.استكان چايي را كه سر مي كشد، قدري آرام مي شود و با التماس مي گويد: عريضه نويس هاي مقابل دادسرا پول زيادي مي خواستند، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد، آمده ايم برادري كني، يك عريضه نامه پرسوز و گاري بنويسي تا رئيس دادگاه بلافاصله با خواندنش حكم طلاق را صادر كند و بچه ام، دخترم از دستم نرود. پرپر نشود...ياد مصاحبه اخير دكتر صدر با خبرگزاري ها مي­ افتم كه گفته است: اعتياد عامل اصلي طلاق است و ياد يكي از توصيه­ هاي مهم­ اش در اولين روز كاري­ ام در هفته­ نامه اقتصاد آذربايجان مي­ افتم كه گفت: "بلاي اعتياد فراموشتان نشود. وقتي جوانان معتاد را مي­بينم دلم درد مي­گيرد. اگر با نوشته­ هاي ما حتي فقط يك نفر از اعتياد دست بكشد، اجرمان با خداست.چ

قدر معتاد خياباني در شهرمان داريم؟

روزانه چند نفر با هيكل استخواني و سر رو روي ‍ژوليده و لباسهاي چركين به مغازه­ مان و دفتر كارمان مراجعه مي­كنند يا  در خيابان جلومان سبز مي­شوند و درخواست كمك مي­ نمايند. با يكي از ا يكي از آنها كه اينك سن و سالي را گذرانده و روزگاري همكلاسي­ ام بوده و اينك بسيار پيرتر از سن واقعي­ اش نشان مي­دهد و از من درخواست دوهزار تومان دستي كرده است؛ هم­كلام مي­شوم

چرا معتاد شدي؟-         

تازه ديپلم گرفته بودم. سربازي هم رفته بودم. دنبال كار مي­گشتم. پسر همسايه­ مان موادفروش خرده پا بود. از من خواست در اين راه كمكش كنم چند صناري دستم را بگيرد. از ناچاري قبول كردم. براي اينكه روي دستش بلند نشوم و به قول بچه­ ها برايش شاخ نشوم، اصرار كرد خودم هم مصرف كنم. كردم و اكنون اينچنين شده­ ام.

ازدواج كرده­ اي؟

-آره، دو تا بچه هم داشتم.

داشتي؟

-آره داشتم. يك روز به خاطر همين اعتيادم، زنم دست بچه­ هايم را گرفت و رفت. چند سالي مي­شود كه بي­خبرم.

سعي كرده­ اي ترك كني؟

-          چند بار، اما نمي­توانم . نمي­توانم.-     

    اشك در چشمانش مي­ نشيند و بدون اينكه پول درخواستي­ اش را بگيرد، مي­رود.آيا مي دانيد در شهرمان چند معتاد خياباني يا تابلو داريم؟ آيا تا به حال از خود پرسيده­ ايد چرا اينها را جمع نمي­كنند؟ همين را من هم از خودم هم از مسئولان مربوطه پرسيده­ ام. جواب شنيده ­ام كه : چندين بار جمع­ آوري كرده­ ايم، زنداني كرده­ ايم، اما باز روز از نو روزي از نو، تا خودشان نخواهند، نمي­توان برايشان كاري انجام داد.بگذاريد پرده از روي يك واقعيت تلخ تر هم برداريم؟ آيا در شهر ما زن معتاد وجود دارد؟ زن معتاد خياباني وجود دارد؟ متاسفانه بعله، هست. دختري كه روزي و روزگاري شاداب بود، توسط مرداني كه از مردانگي بويي نبرده­ بودند، مرداني كه نامردي را به دنبال اسمشان يدك مي­ كشيدند معتادش كردند. همين چندي پيش در خيابان ديدمش. چقدر پلاسيده و پير شده بود، چقدر.... تف بر همه آنهايي كه نامردي مي­كنند و نام مرد را بر پيشاني خود حك مي­نمايند.

چرا اينهمه معتاد در شهرمان ؟؟

فلكه مركزي شهر ، گورستان قديمي، چند تا از دروازه­ها و ميادين، برخي از قهوه­ خانه­ ها (نه همه­ شان) چرا چنين است؟ يك كارشناس مسائل مواد مخدر مي­گويد: خوي بر سر راه ترانزيت مواد مخدر از كشورهاي همسايه شرقي­ مان به كشورهاي اروپايي قرار دارد. وقتي قاچاقچيان نمي­توانند مواد مخدر را از مرز رد كنند و مرزها را بسته مي­بينند، مجبور مي­شوند آنها را در شهرمان آب كنند و چه سودجويان از خدا بيخبري كه به اين تجارت شوم از كلان تا خرده­ فروشي مي­پردازند و با هر حيله و ترفندي مشتري جلب مي­كنند. اين كارشناس مواد مخدر و اعتياد سخن تكان ­دهنده ديگري هم مي­گويد: اكنون مبارزه با مواد مخدر بسيار سخت و دشوار شده است. چرا كه با ورود مواد شيميايي به چرخه مواد مخدر، خيلي­ ها در زير پله منازل خود با به دست آوردن فرمول آنها، اقدام به ساخت مي­كنند و همين مبارزه را دشوارتر مي­كند.

هولناك تر از هر واقعيتي

يكي از كساني كه در امر مبارزه با مواد مخدر و اعتياد كار مي­كند، پرده از واقعيت هولناكتري بر ميدارد. او مي­ گويد: فروشندگان شيشه(نوعي مواد مخدر شيميايي) افرادي را پيدا مي_كنند كه از نظر اخلاقي ولنگار هستند و چنين وانمود مي­كنند كه مصرف شيشه باعث افزايش ميل و قدرت جنسي مي­شود و بدين طريق آنها را در دام اعتياد شيشه كه بسيار خطرناكتر از اعتياد به مواد افيوني ديگر است، گرفتار مي­ نمايند.

چكار بايد كرد؟

وقتي شهرمان در مسير ترانزيت موتد مخدر قرار دارد و سوداگران مرگ با شيوه­ ها و حقه­ هاي مختلف در اين مسير تردد مي­ نمايند و علارغم تلاش قابل تقدير مأموران مبارزه با مواد مخدر و دستگيري ها و كشفيات، به هر حال درصدي از مواد افيوني توسط فروشندگان خرده­ پا توزيع مي­گردد. وقتي مواد مخدر شيميايي را بعضي­ها در پستوي خانه خود توليد مي­كنند. وقتي جايي براي نگهداري معتادان خياباني و تابلو نداريم و هرچه دستگير مي­شوند و زنداني مي­گردند به محض رها شدن دوباره روز از نو روزي  از نو و تا خودشان نخواهند و اراده نكنند، نمي­توان برايشان كاري انجام داد. براي جلوگيري از گسترش اعتياد(متأسفانه بعضي­ها استفاده تفنني از مواد مخدر را جزو نشانه­ هاي كلاس بالا بودن مي­دانند) چه بايد بكنيم؟در پاسخ اين سؤال نماينده شهرمان (دكتر صدر) مي­گويد: با پاك كردن صورت مسأله، هيچ مشكلي حل نمي­شود. بايد عوارض اعتياد را يك به يك برشماريم. همه مردم را ، خانواده ها را ، جوانان را ، دانشجويان را، حتي دانش­ آموزان را با عوارض و عواقب خانمانسوز  اعتياد آشنا سازيم. بايد فرهنگ غني خود مردم را در مقابل عفريت زشت اعتياد واكسينه كنيم

.... و ما همچنان دنبال پاسخ اين سؤال مي­گرديم كه معتاد خياباني ، قرباني است يا عامل انحراف؟

دايره المعارف خوي

زحمات ده ساله معلم و نويسنده خويي به ثمر نشست

دايره المعارف شهر من خوي منتشر شد

نام كتاب:دايره المعارف شهر من خوي

مولف: خسرو شنايي با همكاري صادق ظاهر

تعداد صفحات:712 صفحه

چاپ اول:پاييز 1390

شمارگان: 5000 نسخه

ناشر: نشر علم

پخش: كتاب روز قم و شركت آدونيس خوي

بالاخره زحمات ده ساله معلم و نويسنده خويي به ثمر نشست و كتاب دايره المعارف شهر من خوي منتشر شد. نويسنده اين كتاب خسرو شنايي است. معلم، روزنامه نگار و نويسنده خويي كه قبلا رمان رعنا را از وي خوانده ايم.

شهر من خوي در سيزده بخش تنظيم شده كه شهرستان خوي را از لحاظ تاريخي و عصر حاضر مورد بررسي قرار مي دهد. مساله اي كاملا جديد چرا كه در كتابهايي كه در مورد خوي نوشته شده بيشتر تاريخ گذشته اين شهرستان مورد بحث قرار گرفته و عصر حاضر هميشه مورد فراموشي و يا بي مهري قرار گرفته بود كه اين كتاب بيش از گذشته به عصر حاضر مي پردازد.

نكته ديگري كه در مورد اين كتاب اهميت دارد، اين است كه برخلاف كتابهاي مشابه تنها به سراغ سياستمداران و افراد سرشناس عرصه سياسي نمي رود. شنايي با تيز بيني خاص خود هنرمندان و خيزين و واقفان را نيز معرفي مي نمايد و حتي سراغ كساني مي رود كه هر چند نه هنرمند بوده اند و نه سياست مدار و شايد اندكي هم شيرين عقل اما به هر جهت در ميان مردم مشهور بوده اند و آنها را نيز در حد وسع كتاب معرفي مي نمايد. افرادي كه در ميان ما زندگي مي كنند و مشهور مي گردند و بعد از مرگشان فراموش مي گردند.

اما جالب ترين نكته در مورد اين كتاب عدم حمايت مسوولان است و بار اصلي و در حقيقت همه بار اين كتاب از مرحله فيش برداري تا چاپ و انتشار و فراهم نمودن هزينه ها همه بر عهده نويسنده بوده و حتي برخي از مسوولان محترم از ارايه اطلاعات تاريخي موسسه شان هم خودداري مي كردند انگار تاريخ موسسه شان اطلاعات بسيار محرمانه اي بوده و ...

خسرو شنايي كه تمامي كساني كه در تهيه مطالب كتاب و يا ارسال مقالات خود همكاري نموده اند تشكر و قدرداني نمود. يادآور مي شود كه اين نويسنده و روزنامه نگار خويي كتاب دلنوشته هاي خود را زير چاپ دارد و در تدارك نگارش كتابي تحقيقي با عنوان جنايات سميتقو در خوي مي باشد.

دردنامه

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

نامه ای از یک دختر چهارده ساله، با اجازه تان بدون هرگونه ویرایشی عینا متن نامه را چاپ می کنیم. بخوانید و فقط قدری بیندیشید

« با عرض سلام خسته نباشید

می خواستم براتون عرض کنم که وضع زندگی و مالی ما بد است. ما نمی توانیم یک روز خوب با این همه سختی رنج پول که مشکل زیادی دارد.

پدرم ماهی یه روز ناراحتی قلبی داره که نمی توانیم علاجش کنیم ما پول نداریم و برادم هم کاری ندارد، پولی در نمی آورد. ما نمی توانیم بیرون برویم. مادرم نمی تواند کاری بکند. من هم نمی توانم درس بخوانم ما به همه جا پول باید بدهیم ما یه روز با خنده زندگی نکردیم. مردم می آیند دم در ما. ما حتی یک پول برای نان خریدن هم نداریم. برادرم درس خود را ول کرد ولی هیچکس کار نداد. وقتی باران می بارد وارد خانه ی ما می شود. من این نامه را با سختی و شرمندگی  برای شما می نویسم ما حتی نمی توانیم کتاب بخریم چون خرج کتاب زیاد است و پدر و مادرم مریض هستند و پدرم باید قلب عمل کنند ولی هیچی نداریم. »

از درد گفتن

کاش می دانستیم که خدایی هم هست

هر آدمی از آدمیت دم زند آدم نگردد

باتهمت و دوز و کلک حاتم نگردد

هر آنکه کاه دیگران را کوه سازد

باور بکن خود قد یک شلغم نگردد

هر پهلوان پنبه به بازویش بنازد

از هیبتش یک شاخه ی نی خم نگردد

گر از دروغ و افترا دریا بسازند

بر قامت حق قدر یک شبنم نگردد

نامردها گر مردها را سنگ کوبند

مردی دچار یاس یا ماتم نگردد

گر افترا گویان تمامی محو گردند

از آدمیت نقطه ای هم کم نگردد

فحاش را گر آدمیزادش بخوانند

دارم یقین یاردانقلی آدم نگردد

 

می گویند شخص کم سواد بی مایه ای مثل این یاردانقلی  خواست ادای ناصر خسرو را در بیاورد عین کلاغی که می خواست مثل کبک خرامان خرامان راه برود، توشه ای بارش کرد و راه افتاد به روستاها و آبادی ها که مثلا سفرنامه بنویسد، از یک آبادی می گذشت که اتفاقا آن آبادی چهار تا آدم نابینا داشت و در ورودی اش نشسته بودند و گپ می زدند، آن آدم بی مایه همین ها را دید و به آبادی وارد نشد و رفت در سفر نامه اش نوشت: به یک آبادی وارد شدم که همه اهالی اش کور بودند. (یکی باید به ایشان می گفت: شکسته نفسی فرمودید کور خودتان هستید نه اهالی آن آبادی)

حالا حکایت زنگی های مست و افسار گسیخته ای است که در شهرمان آینه ای در برابر خود نهاده و همه را مثل خودشان تصور نموده و چنان می نویسند که گویا (دور از ساحت شما خواننده گرامی) همه مردم خوی از رئیس و مرئوس گرفته تا مردم عادی گناه کار هستند و رشوه گیر و اختلاس گر و .... و اگر یک فرد پاک دامنی پیدا شود، خود خود خودشان تشریف دارند و لاغیر.

یک روز علیه نماینده اراجیف می بافند که هتل ساخته و فلان مقدار پول گرفته و بهمان کرده و روز دیگر سفر زیارتی امام جمعه و فرماندار و برخی از مسوولان را زیر سوال می برند که قدرت مالی شان اجازه نمی دهد به سفر زیارتی بروند( اگر امام جمعه و فرماندار و ... اینقدر پس انداز نداشته باشند که به یک سفر زیارتی بروند پس چه کسانی این مقدار پول دارند؟ لابد فقط و فقط حضرات ایشان یعنی اراجیف نویسان کوتوله ای که ادای بزرگان را در می آورند؟ )

روزی دیگر پاپیچ فلان شخص دیگر می شوند( نگفتم پاچه گیری!) و روز دیگر شایعه راه می اندازند که فلانی نمی آید و بهمانی نمی رود و فلان شخص نوکر بهمانی است( خودشان آقا و ارباب به تمام معنی تشریف دارند آی به قربان قد و بالای یغوری شان بروم)

به نوشته این حضرات ، مسوولانمان حتما خلاف کارند و مطیع شخص و گروهی مگر اینکه به حضرات بعله بگویند.

نویسندگانمان همه از دم مزدور و جیره خوارند مگر دو نفر و نصفی انشا نویسان در حد دبستانی متملقی که دور خودشان با هزار من سریشم وعده و وعید جمع نموده اند.

کاندیداهای ما همه از دم ناکارآمد و ناشی و غیر معتقد هستند الا ممیلی خان قمپوزچی

تا یادم نرفته جریان این ممیلی خان قمپوزچی را توضیح بدهم : مملی خان قمپوزچی روزی به خانه اش می آمد که دید بچه های کوچه در مقابل خانه اش الک دولک بازی می کنند و سروصدا راه می اندازند، به بچه ها گفت: چرا اینجا بازی می کنید، مگر نمی دانید در کوچه بالایی خرما خیرات می کنند؟

بچه ها با شنیدن خیرات خرما همه به سمت کوچه بالایی دویدند و ممیلی خان هم به دنبالش دوید. یک آدم فضولی مثل همین یاردانقلی یا بقول حضرات یورقان قلی به ممیلی خان گفت: شما که می دانید خرما خیرات نمی کنند چرا دنبال بچه ها می دوید؟

ممیلی خان دوان دوان و هن هن کنان پاسخ داد: اینطور که بچه ها با شوق می دوند شاید خیرات خرما راست باشد و من بی نصیب بمانم.

ممیلی خان های دوران ما هم آنچنان دروغ های شاخداری در مورد قابلیت های خودشان بلغور می فرمایند که بعضی وقت ها امر بر خودشان مشتبه می شود که نکند ما اینهمه قابلیت داریم و خودمان خبرنداریم؟

تر دامنانی که لیست خلاف کاری هایشان را اگر بار هر الاغی بکنی کمرش می شکند(بیچاره الاغ) اما افاده هایشان را طبق طبق هم بکنی، طبق کم می آوری، نشسته اند و با لیچار بافی  فکر می کنند که می توانند با بدگویی و تهمت و افترا چهره کریه وبدمنظر خود را و عملکرد مشعشع خود را و بی عرضه گی اطرافیان خود را بپوشانند و از دید مردم پنهانش کنند ولی زهی خیال باطل که ...بگذریم.

حضرات تا حدودی و قدری و اندکی محترم اگر واقعا در مورد افرادی که تهمت و افترا بار می کنید، سند و مدرک دارید، چرا رو نمی کنید؟ نمی گویم انسان باشید چرا که انسان به همنوعش افترا نمی بندد. نمی گویم مرد باشید چرا که فقط نامردانند که ماندن خود را در نابود کردن دیگران با هر حیله و ترفندی می دانند. نمی گویم آزاده باشید چرا که آزادگان را با بزرگمردی و فتوت شان می شناسند. فقط می گویم اگر در مورد همه آن بزرگان که تهمت و دروغ و افترا بستید، از مسوولان گرفته تا حتی کاندیداهای رقیب ما، اگر سندی و مدرکی هر چند بسیار ریز دارید، منتشر نمایید تا من یکی با تمامی گشاده هستی خروار خروار تشکر و قدردانی تقدیم حضورتان نمایم. و گرنه کاش می دانستید که خدایی هم هست! اگر هم از این همه تهمت و افترا که بی هیچ پروایی با پررویی تمام نثار دیگران می کنید( که در این مورد بخصوص دست سنگ پا را از پشت بسته اید) در این دنیا قصر در بروید در آن دنیا باور کنید که کلاهتان پس معرکه خواهد بود.

گراني تخم مرغ

تكذيب شايعه گراني تخم مرغ

در شهر برخي از مغرضان شايعه كرده اند كه تخم مرغ گران شده است و در برخي از مغازه ها هر دانه تخم مرغ به 250 تومان رسيده است. يكي از مرغ هاي تخم گذار در رد اين شايعه براي ياردانقلي خان نامه اي ارسال كرده و در بخشي از آن نوشته است: گازوئيل مان را گران كرديد و ما از سرما يخ زديم، چيزي نگفتيم. آب را گران كرديد، تشنگي كشيديم حرفي نزديم. غذايمان (دون) را گران كرديد، گشنه مانديم كلامي نپرانديم. ما يك صد تومان نا قابل روي تخم خودمان گذاشتيم. داد و فريادتان در آمد كه: آهاي،‌آي آمان، تخم مرغ گران شد. اصلاً ما گران شدن تخم مان را نخواستيم. از فردا كركره پايين تنه مان را پايين مي كشيم. اگر توانستيد خودتان يك تخم بگذاريد، قيمتش را 2500 تومان بكنيد. اگر ما اعتراض كرديم هرچه از دهنتان درآمد نثارمان كنيد

اندر ماجراي اختلاس

سه هزار ميليارد چند تا صفر دارد؟

گفت: ديدي اختلاس ناب را

چشم بانك و رفتن اندر خواب را

گفتم: آري، ديدم آن گُنده رقم

چشم هايم گرد شد، اي واي دَدَم

من به فكر وام رهن خانه ام

چند ماهي مي شود، آواره ام

گه به اين در مي زنم، گاهي به آن

از زن و فرزند من خيزد فغان

چند ضامن خواستند از من يكي

هر كه را گفتم بيا، گفتا: زِكي

نامه اي در دست من، گل منگلي

بانك لاردان امضا آل، ياردانقلي

گفتم: آخر من كجا و وام ها؟

بانك ها و چون مني، بي نام ها؟

گفت: اينك رو حسابي باز كن

چند ماهي با حساب ات ناز كن

پوللارين قُوي بانكا، راحت يات كيشي

پول گوره ر بو دونيادا هر بير ايشي

هر چه كردم تا حسابي وا كنم

پولهايم را دو دستي تا كنم

پول از من شد فراري من ز پول

خانه ام خالي شده از عرض و طول

وام يوخومدي، وام يوخومدي، وام يوخوم

گوزلريمده اينتظار قويدي توخوم

خانه ي رهني ز دستانم پريد

همسر من روي آرامش نديد

رفتم اندر بانك و گفتم با رئيس

اي رئيس مقتدر با هيس و بيس

وام پانصد چوبي ام را ول كنيد

يكي كمي دل با دلم، يكدل كنيد

من، سوادم ته كشيده از ازل

جاي درس و مشق، مي خواندم غزل

من ز ارقام نجومي خالي ام

دائما در كارگاه قالي ام

روز و شب در فكر نانم، فكر نان

خالي ام از فكر اين و فكر آن

سه هزار ميليارد يا سيصد هزار

صفرهايش مي شود چون بي شمار

خواهشيم واردير، رئيس جان، آي گولوم

يازگيلان منده بو مقداري بولوم

اندر قضاياي قالب كردن MRI دست دوم به مردم خوي

بشتابيد و بلافاصله پولدار شويد

رنگ آميزي MRI دست دوم پذيرفته مي شود

كوهنه پالتاردان

چورك خيرداسين دان

كوهنه سماوردان

كوهنه بخاري دان

ايشلنميش«  ام  آر آي » دان       آليرام

آهاي عيالوار، آهاي بچه دار، آهاي آنهاييكه مايليد در « ايكي ثانيه »  ثروت هنگفت بدست بياوريد، بشتابيد و در شهرستان خوي با اندك سرمايه اي و يا با دريافت تسهيلات بانكي و از اين حرف ها در عرض يك سال به سرمايه دار بزرگ تبديل شويد.

آهاي آنهايي كه با زمين خواري يا با از چند جا حقوق بگيري و يا تاسيس موسسات به اصطلاح فرهنگي و زمين در تهران و بالاي شهر از دولت گرفتن و يا ديپلم دار كردن مردم مي خواهيد ثروتمند شويد، بشتابيد كه راه آسانتري براي مايه دار شدن شما سراغ دارم. بشتابيد تا وقت را از دست ندهيد.

... و اما راه ميليونر كه نه بلكه ميلياردر شدن

مي دانيد كه براي شهرستان خوي مجوز نصب دستگاه MRI صادر شده است. مكان نصبش را شبكه بهداشت مي دهد( ائوي آبادان) وام و اينجور چيزها را هم مي توانيد از بانك ها بگيريد( بونوندا ائوي آبادان) دستگاه مزبور با قدرت يك و نيم تسلا گران است، هر چند كه كارايي اش مورد تاييد مراكز پزشكي است. پس چكار بايد كرد؟ آهان! قربان اين چيني هاي چشم بادامي بشوم، الهي كه دورشان بگردم، دستگاه ساخته اند، ماه، عين هلو( بگو كه بره تو گلو) با قدرت كمتر از نيم تسلا، يعني چهاردهم تسلا. دست دومش هم در بازار تاناكورا موجود است. مي خريد و مي آوريد  پيش بنده كه سابقه سمباده زني و بتونه كشي و رنگ آميزي هم دارم. يك رنگ متاليك خوشگل  مي زنم با خط كشي و نوار اندازي و يك پوليش هم رويش مي كشم كه حسابي نو نوار شود. (ياشاسين ياردانقلي) . اين دستگاه با اين همه دنگ و فنگ برايتان آب مي خورد مثلا چند؟ آي به قربان دهنتان! فقط 250 ميليون تومان.

حالا اين دستگاه را نصب مي كنيد،كلي منت سر مسوولان مي گذاريد، افتتاح و مراسم و شيريني خوران و جشن و غيره هم راه مي اندازيد( بازاردان آلديم ام ار آي- او ام ار آي،  بو ام ار آي- ناي ناي ناناي نيناي ناناي- تويلار موبارك موبارك مبادا)  روزانه 20 الي 25 نفر را براي عكس برداري پيش شما مي فرستند و از هر كدام بستگي  به نوع عكسش كه مثلا از زانو باشد يا از پس سر يا آرنج و غيره، چقدر مي گيريد؟ 50 الي 80 هزار تومان. (آخ جون) . با يك حساب چرتكه اي سالانه چيزي حدود 500 ميليون تومان. (لطفا از تعجب چشمانتان قلپي نزند بيرون و از حدقه در نيايد) به عبارت بهتر در همان سال اول هم پول دستگاهتان در آمد و هم 250 ميليون تومان ناقابل كاسب شديد( پاتلا پاخيل) .

حالا اگر عكس گرفته شده را داديد دست مريض و برد در مراكز درماني تبريز و تهران و آنجا گفتند كه بيندازش دور كه بدرد نمي خورد و بايد در دستگاه با قدرت بيشتري كه وضوح آشكارتري دارد، عكس بيندازيد؟ اين ديگر به شما هيچ ربطي ندارد. چرا كه از قديم و نديم گفته اند: جنس فروخته شده پس گرفته نمي شود.

حالا راه آسان ميليونر و ميلياردر شدن را فهميديد؟ پس شما شال و كلاه كنيد و برويد بازار تاناكورا براي خريد دستگاه دست دوم چيني ساز و من هم  روي تابلوي مغازه ام مي نويسم: رنگ آميزي MRI دست دوم پذيرفته مي شود.

به بهانه انتخابات

آلا بوغمامی یه

اندر احوالات کری خوانی کاندیداهای احتمالی نسبت به همدیگر

بچه که بودیم و با بچه های همسایه دعوایمان می شد، ما، دم در خانه خودمان می ایستادیم و آنها دم در خانه خودشان و با اشاره دست، داد می کشیدیم و خطاب به بچه های همسایه و آنها خطاب به ما می خواندیم و می خواندند که:

آلا بوغمامی یه - شیرتیخلی شوربامی یه

حالا حکایت برخی از این کاندیداهای احتمالی خیلی خیلی محترم است که در خانه های روستایی و در مناطق مختلف شهر جلسه تشکیل میدهند و بجای معرفی توانمندی های خود هر چه تهمت و افترا هست را نثار رقیبان می کنند و برخی ها پا را از این هم فراتر نهاده و نوچه هایی استخدام می نمایند تا در شهر بگردند و در کوی و برزن هر چه فحش و بد و بیراه بلدند تقدیم رقیبان کنند. این نوچه ها و حتی گاهی خود کاندیداهای احتمالی بسیار بسیار محترم بعضی وقت ها حیا و حرمت را یک جا قورت می دهند و فک و فامیل کاندیداهای رقیب را هم از نوازش های کلامی خود بی نصیب نمی گذارند. نمونه بدهم؟... حضرات خیلی خیلی محترم! آینه ای برابر صورتتان بگذارم تا فحش هایتان به صورت خودتان برخورد نماید؟ آن وقت چه حالی پیدا می کنید؟  شما که ادعای دینداری می کنید! شما که در زهد و تقوا و معرفت و ... هیچ کس را همپای خودتان نمی دانید! پدر و مادر رقیب چه گناهی کرده که به آنها هم التفات می فرمایید؟

 اصلا این رقبایتان شایسته هر نوع بدو بیراه، اصلا اخلاق و جوانمردی و ادب و عفت کلام و ...به کنار. شما که خودتان در این نظام در سالهای گذشته مسوول بوده اید، کاره ای بوده اید، مخلص کلام اینکه به برکت همین نظام است که آمده اید و می خواهید خیرسرمان برایمان نمایندگی بفرمایید، چرا همه سالهای گذشته و مدیرانش را زیر سوال می برید؟ مگر خودتان جزو همین مدیران حالا گیرم در رده های پایین تر نبودید؟

آقایان محترم تر از همه محترمان! نمی خواهیم به آنها که باعث باز شدن مرز رازی شدند، هورا بکشید. نمی خواهیم به آنها که در راه احداث بیمارستان جدید تلاش کردند به به بگویید، نمی خواهیم به آنها که باعث شدند ساختمان دانشگاه دولتی مان پا بگیرد و آجر روی دیوارهایش قد بکشد، درود بفرستید، نمی خواهیم باعثان و بانیان سد غازان را تکریم نمایید.

فقط اخلاق اسلامی را، ادب را، مروت را، جوانمردی را و در یک کلمه قاعده درست بازی را رعایت کنید. والا اگر قرار بر فحش و تهمت و لیچار باشد، بقیه هم بلدند و شاید بهتر از شما هم این یکی را بلد باشند. اما اگر مقابله به مثل نمی کنند فقط برای رعایت اصول اخلاقی است. اصولی که برای ما مسلمانان بیش از برنده شدن در یک مسابقه ای بنام انتخابات ارزش دارد.

آقایان بیشمار محترم، نگاهی به دور و برتان بکنید، ببینید آنها که شما را تشویق به فحاشی می کنند، چگونه افرادی هستند؟ آنها که به دروغ می آیند از رقیبانتان خبر می آورند که فلانی فلان بهتان را به شما گفت، باور کنید که دوست شما نیستند، برای برنده شدنتان در انتخابات دور شما حلقه نزده اند، برای خوردن نانتان و کش رفتن پولتان و از بین بردن ادب و اخلاقتان آمده اند. یک بار دیگر همان سخن چینان و نمامان دروغ گو را زیر ذره بین بگذارید. جز زالو در زیر ذره بین چیزی نخواهید دید.

کجا رفته آن اخلاق و سعه صدر مان ( بهانه گیر ها به خاطر همین کلمه خواهند گفت: می خواهد دکتر صدر را تبلیغ نماید) که حتی ورزشکار مغلوبمان قبل از ورزشکار غالب به پیشش می رفت و تبریک می گفت. کجا رفت آن همت والایمان که حتی آنهایی را که دوست نمی داشتیم سربلند و آبرومند می خواستیم؟! یعنی پیروزی در انتخابات این همه مهم است؟ یعنی با همین فحاشی ها و لیچار بافی ها و دروغ گویی ها و هل من مبارز طلبی ها می خواهید نماینده نجیب ترین مردم این دیار شوید؟

بگذارید کمی شیطنت کنم، قدری مثل شما شوم. خودم را کاندیدایی فرض کنم که برای سخنرانی به یک محفل در یک منزل رفته و چندین نفر نشسته اند و به حرفهایش گوش می دهند، همان حرف ها را بلغور نمایم که شما به راحتی آب خوردن به دیگران نسبت می دهید، اگرشما را خوش بیاید، آنوقت باور کنید که شنوندگان شما را هم خوش می آید، و اگر ناراحت شدید یقین نمایید که سخنان این سنخی شما هم مردم را ناراحت می کند.

آقایان خیلی فراوان محترم!با آبروی دیگران که فرزندان این مرز و بوم هستند بازی نکنید چرا که این شتر در خانه  شما هم خواهد خوابید و آبرویتان در کوچه و بازار به حراج خواهد رفت. چرا که این شیوه نا مبارک را خودتان بنیان نهاده اید.

این همه گفتم نه از باب این است از درشت گویی و هوچی گری و بهتان تراشی و لیچار بافی تان کسی واهمه دارد یا نمی تواند مقابله به مثل نماید. قدری به خودتان و به اعمالتان بنگیرد؟ نیازی به بهتان گویی نیست. خیلی حرف های راست و درست می توان در مورد همین شما فحاشان و لیچار بافان نوشت و گفت که برای بدنام کردنتان کافی باشد. اما از این می ترسم که این رویه نادرست و بدهنجار و بد شگون را باب نمایید و قبح این عمل ناجوانمردانه فرو بریزد و آنگاه دیگر باید فاتحه اخلاق و ادب و مروت و جوانمردی را بخوانیم.

برای جاودانه مرد عدالت

...و عدالت یتیم ماند


تنهاترین تنها ها

تو غوغای تن ها را

در لجن زار قدرت

پول

و شهرت

رسوا کردی

آنگاه که تن به تن ها نسپردی

و تنهایی را برای شرافت انسان

شکوه بخشیدی

 

و آنگاه که تن ها همه شدند

و درگاهت را از چهارچوبه درآوردند

می دانستی که عدالت تو را تاب نخواهند آورد

ولی قبول کردی

دستهای زیاده خواه را سکه ی آتشین دادی

به فریاد پاهای ظریف خلخال دزدیده رفتی

و دیدند

و دیدند آنچه را که نمی خواستند ببینند

تاب نیاوردند

و عدالت در محراب زخمی شد

 

تو در نماز عشق چه خواندی؟

نماز در تو جاری بود

و به کشتن نماز آمد

آنکه در سینه به جای قلب سنگ داشت

و در سر به جای مغز، پوچی بی پایان

و در زبان به نشخوار دیکته ی زیاده خواهان می پرداخت

تو جاودانه شدی

عدالت به بلندای قامت تو اندیشید

تو رستگار شدی

و عدالت یتیم ماند

اختلاف در شورا بر سر استیضاح شهردار

به بهانه اختلاف و مشاجره در شورای شهر خوی

این ترانه کودکانه را دوباره باهم بخوانیم:

امان از آش رشته

بابام بزغاله کشته

مامام سر کار آشه

داییم می خوره می شاشه

حالا حکایت برخی هاست که هر کجا که پا می گذارند یک گندی بالا می آورند و آنجا را به آشوب می کشند تا شاید از این نمد کلاهی به آنها برسد.

حضراتی که روزی و روزگاری عشق روزنامه نگار شدن داشتند اما توانایی قلم بدست شدن نداشتند دیدیم و دیدید که با کمک صاحب منصبان دیروزی چه بر سر مطبوعاتمان آوردند و چه تهدید ها کردند و چه نامه ها نوشتند و نوشتاندند تا خودشان را بر نشریاتمان قالب نمایند.

بعد که جزو صاحب منصبان گردیدند اسباب فتنه و دو دستگی و تفرقه فراهم نمودند و دیدیم و دیدید که بر زبان استان شدن خوی را فریاد کشیدند و در عمل عمله تبلیغاتی ضد خوی ترین مسوول استانی گردیدند و حتی امکانات خوی را به پای پبروزی فلان خانم در تهران هزینه نمودند ، فقط و فقط برای اینکه بر اریکه قدرت باقی بمانند و چند روزی را با صاحب منصبان نشست و برخاست نمایند.

... و اینک شورای شهر را نشانه رفته اند و می خواهند به بهانه استیضاح شهردار، خودی نشان دهند، آرامش شورا را بر هم بزنند و در سایه تفرقه و بزن بزن و ... انتخاباتی دوباره راه بیندازند و خود را تا حد ریاست و یا معاونت شورا بالا بکشند.

یعنی اینکه هم از شهر خوی و مردمش خوردن و هم بر سر شهر و مردمش ...  این دایی جان ناپلئون ها همه را دشمن قلمداد می کنند بی آنکه به روی مبارکشان بیاورند که خود بزرگترین دشمن توسعه شهرمان هستند...بگذریم و ترانه کودکانه مان را دوباره بخوانیم؛

امان از آش رشته

بابام بزغاله کشته

مامام سر کار آشه

داییم می خوره می شاشه

به بهانه ماه مبارك رمضان

خدا را فراموش كرده ايم

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آري،افطار رطب در رمضان مستحب است

از فرني هاي مادر بزرگ (آنا جان) تا شيربرنج هاي مادر و اينك آش رشته هاي عيال و كودكي كه شور و شوق روزده داري كودكانه اش را در پس پرده ي موهاي سفيد بر فرق سر روييده و شيارهاي نشسته برپيشاني اش به  نشانه گذشت ايام جستجو مي كند. در سفره هاي افطاري اين سپيد موي قلم بدست گرفته روزي و روزگاري به همراه تربچه هاي نقلي و فرني و مرباي گل محمدي و پوست پسته و پوست پرتقال، به همراه راديوي قديمي كه آنتن اش از آنتن تلويزيون ها بالاتر مي رفت و ربنايش جان به جانش مي دميد و فروبردن آب بعد از اذان، گوارايي را تا آنتهاي سلول هايش معني و مفهوم مي داد اينك در همان سفره ها مقداري نان و آش و ديگر مخلفات روئيده و كودكي دررفته و شور و شوقش را دلواپسي هاي پيرانه سري مخفي كرده است.

ديگر سر سفره غوغايي از بچه ها و نجواهاي مادر بزرگ و شورآفريني هاي پدر وجود ندارد و من هستم و بچه هايي كه شبح  يك مرد را تحت عنوان پدر بر سر سفره مي بينند و مادر چنان كز كرده كه از مادر بودن همان روسري اش باقي مانده است. چرا چنين شده ايم؟ هر چه در مورد اقتصاد و فرهنگ و غيره رديف نماييم همه بهانه هايي براي پناه گرفتن در پشتشان است. علت فقط و فقط يك جمله است كه مفهومي فراتر از جمله و جمله ها دارد. علت اين است؛خدا را فراموش كرديم. بخداوندي خدا كه ما خدا را فراموش كرده ايم و اين همه بيروحي و كرختي و گيجي و منگي فقط از همين جا سرچشمه مي گيرد. فرموشي خدا!

-آنكه به بهانه اينكه روزي و روزگاري  دين خويش را ادا نموده و اينكه از زمين و زمان طلبكار است و هر چه مي خورد كفايت نمي نمايد و هر چه كسب مي كند حرص و آزش را تقليل نمي دهد. از چند جا حقوق مي گيرد و برج سازي پيشه مي نمايد و مركز فلان مي سازد و باز در طمع اندوختن است و در اين راه به هر كس و ناكسي پيله مي كند و تهمت و دشنام بار مي كند و ...

-آنكه وقتي به قدرت مي رسد حتي خدا را بندگي نمي كند و كودكان تازه از شيرگرفته را بر سرنوشت مردم حاكم مي نمايد و به زمين و زمان فخر مي فروشد و قاچاقچي را فلان كاره مي كند و شايسته ها را پس مي زند و نوكران خانه زاد را مسووليت مي بخشد و طمع كنندگان در مال يتيم را، مال يتيم را و مال يتيم صغير را بر مسند مي گمارد و آب باريكه گذران زندگي يك خانواده را حتي بقدر يك شاش موش هم باشد به نامه اي قطع مي نمايد و ...

-آنكه هر روز به رنگي در مي آيد و هر لحظه زير علمي سينه مي زند و هر آن به شكلي خود را مي آرايد و روزي جان نثار فلان است و روزي ديگر نوكر خانه زاد بهمان و كارش فقط سخن چيني و نمامي براي رسيدن به آلافي و الوفي و در روزگار اصلاحات ريش و سبيل اصلاح مي كند و رنگ بر مو مي كارد و در روزگار كنوني خط ريش مي اندازد و روزي براي آن يكي كوچه ها را با قلم اش آب و جارو مي كند و روزي ديگر براي اين يكي همه لغات چاكر منشانه را بر كاغذ مي چيند و...

-آنكه خرما را به جاي خدا پرستش مي كند...

...و پسر من و دختر من كه بر سر سفره افطاري مي نشيند بجاي شور و شوق كودكانه اش كه روزه گرفته و افطار خواهد كرد به اين فكر مي كند كه چرا  او آنچنان و اين اينچنين؟!! ... و همه براي اينكه حضرات محترم ( من هم مثل آنها) خدا را فراموش كرده اند.

اين درد بزرگ ماست

اين هم از اولين ها

خوي شهر اولين ها

خوي شهر اولين هاست. بر منكرش لعنت. اما كدام اولين ها؟ بگذاريد من بگويم چرا به خوي مي گويند شهر اولين ها:

1-خوي اولين شهري است كه براي صاحب منصب شدن در آن بايد بروي و در تهران به نفع يك كانديدا كه اتفاقا همسر استاندار است،تبليغات بكني.

2-خوي اولين شهري است كه يك معلم را از يك روستا برمي دارند و مي آورند بخشدارش مي كنند بدون اينكه سابقه يك روز كار اجرايي داشته باشد.

3-خوي اولين شهري است كه پسر خاله را بخشدار مي كنند.

4- خوي اولين شهري است كه گازوئيل و بنزين قاچاق ...بگذريم.

5-خوي اولين شهري است كه صاحب منصب اش در تعيين مديرمسوول نشريات دخالت مي كند.

6-خوي اولين شهري است كه نزديك ترين دوستان يك فرماندار به دستبوس فرماندار آينده يك ماه قبل از انتصاب اش مي روند.

7- خوي اولين شهري است كه صاحب منصبان يك شهر ديگر در آن به نفع يك كانديدا تبليغ آن هم بصورت علني مي كنند.

8-خوي اولين شهري است كه از شهروندان كارخانه دارش مي خواهند تا براي يك كانديدا در تهران سر كيسه را شل نمايد و آن كانديدا بعد از انتخاب شدن اصلا سري به خوي حتي بابت تشكر هم نمي زند.

9-خوي اولين شهري است نوآمدگان قلم در دست گرفته و مبلغ يك كانديدا گرديده به يك استاد مسلم روزنامه نگاري فحش چاله ميداني مي دهند.

10-خوي اولين شهري است كه هزل و هجو و اراجيف صد تا يك غاز را به نام طنز به خورد مردم مي دهند.

11-خوي اولين شهري است كه همايش برگزار مي كنند و 60 ميليون بدهي بار مي آورند و به آن هم افتخار مي كنند.

12- خوي اولين شهري است كه براي دست اندركاران يك همايش(البته نه همه شان) به همراه نورچشمي كت و شلوار مي خرند.

13-خوي اولين شهري است كه در آن همه بدند الا يك نفر.

14- خوي اولين شهري است كه در آن ياردانقلي را يورقان قلي مي خوانند و ادعاي استادي دانشگاه هم مي كنند.

15-خوي اولين شهري است كه بعضي از صاحب منصبانشان در زمين خواري و... بعد چك شان برگشت مي خورد و صاحب چك در محيط اداره داد و فرياد راه مي اندازد. 

16-خوي اولين شهري است كه بوي گازوئيل در....

17-خوي اولين شهري است كه در آن بعضي ها از دماغ فيل افتاده اند.

18-خوي اولين شهري است كه نمايشگاه بين المللي اش مجوز مي گيرد ولي به نام چه كساني و بعد...

19-خوي اولين شهري است كه پينوكيوها نماينده مردم را پسر شجاع مي خوانند.

20-خوي اولين شهري است كه مردمش از بس نجيب اند به نانجيبان در پاي صندوق راي پاسخ مي دهند. براي همين نمره بيست را به مردم اين ديار اختصاص دادم.



نامگذاري براي بنده ادامه دارد

 از باب تقدير و تشكر

يك آقاي دانشگاه ديده اظهار لطف فرموده و براي اينكه سري توي سرها در بياورد و خود را از اهل قلم جا بزند، با محبت كامل نام اينجانب را به « يورقان قلي» تغيير داده كه ممنون و متشكرم. لابد فردا پس فردا خودشان را « تشك قلي» يا « پالاز قلي» خواهند ناميد كه مباركشان باد. اما مصراعي از حضرت صابر نقل كرده اند با اين عنوان كه: آي آلان ... مملكت ري ساتيرام.

بسيار از خواندن اين مصراع مشعوف شدم و به ياد صابر و هوپ هوپ نامه اش از مصراع فوق استقبال نمودم و قطعه شعر زير را براي تقديم به آن آقاي دانشگاه ديده گفتم كه بازهم مباركشان باد.


شرفي، حرمتي كوكدن آتيرام

آي آلان... مدرك ديپلم ساتيرام

 

بو دوكان تابلوسي ارزان سرادي

باهاليق، ميللته والله بلادي

ديپلمي آلگيلا يوزمين تومنه

شهري بو قيمت عجب چالخالادي

نمره ني نمره يه هر دن قاتيرام

آي آلان... مدرك ديپلم ساتيرام

سوادين واردي و يا يوخدي دو گل

آي پولون آزدي و يا چوخدي دو گل

اصل ديپلم آلا بيلميردي ايبو

يوز تقللوب ديبينه سوخدي دو گل

يه تني يه تميني من قاپيرام

آي آلان... مدرك ديپلم ساتيرام

آلارام ورزشي يئر غصب ائده رم

تابلومي هر يئره من نصب ائده رم

گاهدا دانشگاه اوچون نقشه چكوب

ياخشي پوللار گوزه ليم كسب ائده رم

چيخيرام گاهدان اوزه گه باتيرام

آي آلان... مدرك ديپلم ساتيرام

ميللتين ذهنينه نفرت اكه رم

كافه لرده بير اوووج پول سپه رم

دعوتيم اولسا و يا اولماسادا

اوزومي ياسلارا بيردن تپه رم

هي بو كنده هي او كنده قاچيرام

آي آلان... مدرك ديپلم ساتيرام

ميدانا ساللام عزيز شانقلي ني

شوت گي ين نازلي گوزل مانقلي ني

ساتالار بئش تومنه هر قلمي

ييخالار حضرت ياردانقلي ني

پشه ني فيل له مقابيل آتيرام

آي آلان ... مدرك ديپلم ساتيرام

سوگسرود برای دروازه بان اسطوره ای

ناصرخان؛ سروی که سرفراز رفت

 

از همان زمان که در کوچه های خاکی دنبال توپ پلاستیکی می دویدم، عاشق ناصرخان بدوم که با آن موهای بلندش درون دروازه می ایستاد. تلویزیون نداشتیم. یعنی اکثر خانواده ها نداشتند. برای تماشای بازی های تیم ملی بخصوص در مسابقات قهرمانی آسیا باید به قهوه خانه ای در خیابان شریعتی فعلی می رفتیم و 2 ریال می دایم برای خوردن یک استکان چایی و تماشای فوتبال از تلویزیون سیاه سفیدش که به دیوار کوبانده بود.

باهر شیرجه و یا پرش بلند حجازی روی سر مهاجمان چشم بادامی و گرفتن توپش فریاد ما بلند می شد و کوبیدن بزرگترها روی میز که : باراک الله به ناصرخان...

قهوه چی بد اخلاق تلویزیون را خاموش می کرد و همه مان را بیرون می انداخت و مجبور می شدیم در پیاده رو به ایستیم و از پشت شیشه چشم به تلویزیون بدوزیم و فریادهایمان را بر سر خیابان خالی نماییم.

از همان زمان حجازی عشق ورزشی ام بود که عکس هایش روی جلد کتابهایمان می نشست و به خاطر همان عکس ها بود که باید کتابهایم را با پلاستیک جلد می گرفتم و مواظب می شدم که پاره نشوند چرا که حجازی از پشت جلد پلاستیکی به من لبخند می زند.

سالها به همین منوال گذشت حجازی در کسوت مربی ظاهر شد و من با پای گچ گرفته از فوتبال محلی در شهرمان خداحافظی کردم و روزی برای دیدار فتح الله زاده (همشهری مان) به باشگاه استقلال در تهران رفتم برای مصاحبه و ناصرخان در دفتر حاجی روبرویم نشست. با همان قد بلند بالایش با همان قیافه مردانه اش که کمی گرد پیری بر رخسارش نشسته بود و گندم گون تر می نمود.

فتح الله زاده مرا به وی معرفی کرد که مثلا همشری مان است و قلمی دارد و چیزیهایی بلغور می نماید. ناصرخان دعوتم کرد که کنارش بنشینم و خواستم چند سوال بپرسم نه به رسم خبرنگاری که شاید برای اینکه در بین همشهریان پز بدهم که بعلی این منم که با دروازه بان اسطوره ای فوتبال ایران و آسیا مصاحبه کرده ام که ناصرخان درآمد: تو فقط عکس بگیر و از قول من هر چه خواستی به عنوان مصاحبه بنویس. فقط نه از من تعریف و تمجید کن و نه از قول من از کسی تعریف بنویس.

همین کافی بود که به خود ببالم و مصاحبه ای در یک صحفه کامل ردیف نمایم و عکس خودم را درکنار ناصرخان به خوانندگان نشریه قالب کنم.

بعد از آن هم چند باری در همان تهران و در مناسبت های مختلف و در همان باشگاه استقلال حضور در کنار ناصرخان را تجربه کردم و جرات همکلامی با وی را یافتم تا اینکه...بگذریم

اکنون نه می خواهم همان عکس ها را دوباره رو کنم و غریزه خودخواهی ام را دوباره ارضا نمایم و بقول معرف مرده خواری پیشه سازم.

فقط به احترامش همین چند خط را می نویسم و از جای برمی خیزم چرا که یقین دارم: ناصرخان، سروی بود که سرافراز رفت.

روحش شاد و راهش همیشه مستدام باد.

چه کسانی در مقابل تردد از مرز رازی سنگ اندازی می کنند؟

 

هزار بهانه برای باز نکردن مرز رازی

کولر می خوام، تخت می خوام         بفرما

تشکچه و رخت می خوام                بفرما

صندلی مبله و مبل راحت

جامه زربفت می خوام                  بفرما

کامپیوتر، فلش، هزار تا سی دی

افزار سرسخت می خوام               بفرما

ماشین آخرین مدل نداریم

بنز صد و هفت می خوام           بفرما

جعبه آچار، دنده و لوله اگزوز

میل لنگ می خوام، شفت می خوام         بفرما

بنزین و گازوئیل و گاز ارزان

بخاری و نفت می خوام             بفرما

کفشای چرمی، همه فرد و اعلا

با پاشنه ی تخت می خوام            بفرما

ناهار می خوام، سالاد می خوام، با ترشی

کبابِ «کف دست» می خوام                بفرما

ماه می خوام، خورشید می خوام با ابرا

ستاره ی بخت می خوام              بفرما

ساختمون چند طبقه، با ویلا

بلند می خوام، پست می خوام        بفرما

از شیر مرغ تا جون آدمیزاد

نیست می خوام، هست می خوام         بفرما

        * * *

هر آنچه گفتی، همه چشم گفتیم

حالا اگر راضی شدی             بفرما

حکم بکن، ما همه زیر حکمیم

مثال یک قاضی شدی             بفرما

گوش به زنگیم، اراده از تو

روانه ی «رازی» شدی              بفرما

اگر نوشتم دو سه خط گلایه

نگو که ناراضی شدی               بفرما

چارراهدا اَت ساتيللار

در شهرستان خوی کشتارگاه صنعتی دام به بهره برداری رسید که مبارکمان باد. برای راه افتادن این کشتارگاه آقایان مسوول کشتارگاه شهرداری را پلمپ نمودند و قصابان را مجبور کردند که دام های خود را برای ذبح به کشتارگاه صنعتی ببرند.

در کشتارگاه شهرداری بابت ذبح هر گاو چیزی حدود ۱۵ هزار تومان دریافت می شد و در صنعتی تازه افتتاح شده ۴۰ هزارتومان. در کشتارگاه قبلی کله و پوست و چربی و سیرابی و غیره مال قصاب بود و اینک فقط پوست را تحویل می دهند و بقیه را غیر بهداشتی اعلام کرده اند تا صنعتی ها با کارخانه های سوسیس و کالباس و صابون و از این حرف ها قرارداد ببندند. وقتی هم قصابان اعلام کردند کارشان را در اعتراض به این مساله تعطیل می کنندُ کشتارگاه صنعتی راسا اقدام به فروش گوشت در فلکه مرکزی شهر کرد!

 چارراهدا اَت ساتيللار

موژده وئرين ميللته

چارراهدا ات ساتيللار

شهره، قره، ياغ، سوموك

بيربيرينه قاتيللار

 

قصاب قالوبدور بكار

ساللاخ ايشي داردادي

چارراهدا ات ساتيللار

«سد معبر» هاردادي؟

 

«بهداشت» هاردا قالدي؟

«بازرگاني» ياتوبدي؟

«شهرداري» چارراهي

ات ساتانا ساتوبدي؟

 

چارراهدا ات ساتيللار

پروانه سيز ات چيلر

يوخسا باطيل اولوبدور

پروانه ي كسب لر؟!

 

ساللاخ خانا باغلانوب

بهداشت اولوب بهانه

صنعتي ساللاخ خانا

رسميدي بو زمانه

 

سوننتي مال كسمه گه

اون مين تومن آليرلار

صنعتي مال كسمه گي

قيرخ مين تومن ساليرلار

 

صنعتي اعلان ائدوب

كلله، ماچا، منيم دور

قارين، شيردان، باغيرساخ

هر نه قالا منيم دور

 

قصاغبا بير شاققا ات

بيرجه«دري» كفايت

هر نه قالدي منيم كي

مندن ائدين حمايت

 

سوننتي ساللاخ خانا

لازيميدي باغلانا؟

يوز ميليونلوخ دستگاهي

كيمسه آلوبدور اورا

 

صنعتيميز ايشله سين

قصاب بكار قالمالي

سرمايه ميز باتماسين

سالاخ باشا چالمالي

 

آخ نه اولار سوننتي

صنعتيله باريشسين

هر ايكيسي ايشله سين

رقيب اولوب چاليشسين

 

من بوولوورم  كي خويدا

صنعت حمايت ايستير

آمما چوره ك كسمك ده

والله گوناهدي، پيس دير

 

گرك رقابت ائتسين

هر ايكي ساللاخ خانا

هر هانسي ياخشي اولسا

قصاب يول سالار اورا

اورين فروشان

وقتي اورين فروشان تخم دوزده مي كنند!

باند كودتاگري كه بعد از توطئه هاي گوناگون(نوارصداهاي كريه شان را در همين وبلاگ بزودي خواهيد شنيد) خوي فروشي پيشه كردند و بعد چنگ در اورين انداختند و اورين فروشي نيز به سابقه مشعشع شان افزوده شد و آنگاه به كمك امدادهاي غيبي يا زميني و زمين خواري چنگشان به دكه كيهان نيز گير كرد، شروع نمودند به خواندن مشخصات شناسنامه شان به نام ديگران بخصوص راقم اين سطور. و هر چه اتهام بود به بيخ ريش بنده بستند از قبيل مسائل اخلاقي و مالي و سياسي و غيره( گفتم كه محتويات شناسنامه شان را بنام من قرائت نمودند) و هنوز ريشه شان در اورين و غيره كونه نبسته بود (مگر قارچ و كپك ريشه دارد كه كونه هم ببندد) و هنوز كه هنوز است عليرغم بد و بيراه هايي كه لايق شخص خودشان است را حواله ام مي نمايند و بيشرمانه از مرده ريگ و ريزه سفره قلم من تغذيه مي كنند( نگاه كنيد به اخبار انتخاباتي شان كه كپي برداري بسيار ناشيانه اي است از سبكي كه من در سالهاي گذشته مبدع و مبتكرش بودم) و به اندازه قد يك ارزن استعداد و خلاقيت ندارند كه خودشان يك طور ديگري بنويسند. مثل اينكه هوا برشان داشته كه علي آباد هم شهري است و در مطلبي از بنده هم ذكر خيري كرده اند و اينكه در مراسم افتتاح مرز رازي بنده فقط بدنبال عكس گرفتن از مدير مسوول نشريه مان كه نماينده شهرمان هم هست بودم و قس عليهذا...

در اين رابطه ذكر چند نكته شايد خالي از لطف نباشد

1-بنده دنبال عكس گرفتن از مدير مسوول و يا رئيس خود بودم ان هم در مراسم افتتاح مرز رازي و براي چاپ در نشريه و ارسال به سايت ها و غيره.

شما كه در آن ويژه نامه كذايي سالهاي گذشته تان در يك شماره اش 18 مورد عكس فرماندار سابق را چاپ مي كرديد و در خبرها و مطالب و غيره تان قربان صدقه اش مي رفتيد، بفرماييد كه حضرت ايشان رئيس تان بود يا مديرمسوولتان؟

شما كه در مراسم عزاداري حسيني دوربين بدست دنبال بخشدار و سرمايه داري بوديد تا در وسط هيات عزاداري عكسي از فيگور غمگين آنها بگيريد و آگهي اش بكنيد و از عزاداري حسيني هم سوء استفاده نماييد و رياكاري تان را ترويج دهيد، آن بخشدار و آن سرمايه دار مديرمسوولتان بود يا رئيس تان؟

2-بنده را از ريش سفيدان خيرنگاري در استان و عزيز خوانده ايد!

شما كه تا ديروز مرا حتي داخل آدم هم حساب نمي كرديدو همه نوشته هايم را زير سوال مي برديد! چطور يك شبه پيشكسوت و عزيزشدم! نكند نقشه ديگري در سر داريد و آش ديگري پخته ايد؟

از اينكه از طرف شما ريش سفيد و عزيز خوانده شده ام نه تنها اصلا خوشحال نيستم بلكه بشدت از خودم بدم آمده و بايد در رفتار و كردار خود تجديد نظري نمايم تا هرگز افراد چون شمايي كه ...بگذريم. به من حقير سراپا تقسير دست مريزاد نگويند( خودمانيم اين دست مريزاد هم تخم لقي است كه خودم در دهانتان انداخته ام، اين طور نيست؟)

با فتح اله زاده اي كه به خويي بودنش افتخار مي كند

http://profsadr.persiangig.com/dr%20sadr/marze%20razi/razi-kapikoy.jpg

دكتر علي فتح اله زاده خويي يكي از شركت كنندگان در مراسم آغاز فعاليت رسمي مرز رازي بود. فتح اله زاده را از سالها پيش مي شناسم از همان وقتي كه دانش آموز بود در دبيرستان خاقاني خوي، از همان زمان كه مثل من در زمين خاكي فوتبال خوي دنبال توپ مي دويد و راست و حسيني اش را بگويم كه بهتر از من توپ مي زد.

از همان زمان كه پله هاي ترقي راطي كرد و به مديرعاملي باشگاه استقلال رسيد و رسما اعلام نمود كه در نشريات و حتي صدا و سيما نامش را با پسوند خويي قيد نمايند.

وقتي در مرز رازي و در مراسم آغاز تردد مسافر از اين مرز ديدمش، و به سراغش رفتم براي خوشآمد گويي و تجديد ديدار كه با صداقت و رو راستي هميشگي اش مرا نه بنام شناسنامه ايم يعني خسرو كه به همان نامي كه در كوچه و محله مان و در ميدان فوتبال ناميده مي شدم يعني مشهدي رضا صدا نمود و در آغوش كشيد. خوش و بش هاي معمولي مان بود كه دكتر صدر هم از راه رسيد و احوالپرسي گرمشان با دكتر فتح اله زاده را ديدم و آنقدر غرق صميميت شان شدم كه حرفه اصلي ام يادم رفت و عكسي از آن صحنه تهيه نكردم.

دكتر فتح اله زاده در همان جا بود كه به من تاكيد نمود تا بنويسم: گشايش مرز رازي و آغاز تردد از اين مرز را بدون هيچ تعارفي، مديون تلاشهاي بي وقفه دكتر مويد حسيني صدر، نماينده مردم خوي و چايپاره در مجلس شوراي اسلامي هستيم.

وقتي هم دكتر صدر از همكاري هاي او در اين راستا تشكر نمود، فتح اله زاده گفت: من كاري نكرده ام، اگر خدمت كوچكي هم انجام داده ام، وظيفه ام را به عنوان يك خويي ايفا نموده ام.

گفتم: چرا امروز آمده اي و رنج اين سفر را تحمل نموده اي؟

خيلي صريح گفت: بايد در جشن و سرور مردم حضور مي يافتم و اين موفقيت بزرگ را به مردم حضورا تبريك مي گفتم.

باز شدن مرز رازي

هفته نامه اقتصاد آذربايجان صداي مردم شد

قرار بود صبح روز شنبه تردد مسافر از مرز رازي- كاپي كوي بطور رسمي آغاز شود. خبر بسيار مهمي بود براي مردم خوي و چايپاره كه احياي مجدد جاده ابريشم را باور بكنند و براي مردم آذربايجان كه شكوفايي اقتصادي و تجاري را تجربه نمايند.

ولي اين خبر اما و اگر هايي هم مثل اخبار مسرت بخش ديگر خوي داشت. بهتر و صريحتر و پوست كنده تر بگويم: سنگ اندازي هايي هم مي شد و برخي شايعات ناخوش آيند حاكي از اين بود كه بخشي نگر ها و باز هم صريح تر بگويم، خوي ستيزان و آنهايي كه بقاي خود در صحنه سياسي را بخصوص در شهرستان خوي و چايپاره در اين مي ديدند كه مرز رازي آغاز به كار نكند و براي حضرات خوراك تبليغاتي فراهم گردد كه مثلا: ديديد كه مرز رازي باز نشد؟  ديديد كه دكتر صدر نتوانست و... شروع به پخش شايعات كرده بودند و البته بعضي ها هم كه بجاي منافع ملي به منافع حقيرانه گروهي و باندي و شخصي خودشان توجه داشتند زمزمه هايي راه انداخته بودند تا نگذارند مرز رازي در موعد مقرر فعاليت هاي خود را آغاز نمايد.

هجمه تبليغاتي و فعاليت هاي بازدارنده اين حضرات بقدري شديد و گسترده بود كه در ساعت 1 بامداد روز شنبه(روز برگزاري مراسم آغاز به كار مرز رازي) دكتر صدر نماينده مردم خوي و چايپاره لحظه اي گوشي تلفن از دستش نمي افتاد و دائم در تماس بود تا خداي نكرده سنگ اندازي ها كارگر نيفتد.

در همان ساعات بود كه فرماندار خوي نيز به شهر برنگشته بود و با تيم خودش در مرز مانده بود تا كارها را رديف نمايد و اگر اشكالي بوجود آمد، برطرف سازد.

اكيپ هفته نامه اقتتصاد آذربايجان هم از نويسندگانش گرفته تا طراح و تاپيست و غيره همه در دفتر نشريه حضور داشتند تا دين خود را ادا نمايند و اولين نشريه اي باشند كه خبر آغاز تردد از مرز رازي را به مردم منتقل مي كنند، براي همين بود كه تيتر اصلي هفته نامه اين شد: امروز، آغاز تردد مسافر از مرز رازي

هم خبر مسرت بخشي به مردم خوي و هم پاسخي به سنگ اندازان و بخشي نگران .

هفته نامه بايد صبح زود در پيشخوان دكه ها مي نشست تا مردم قبل از آغاز مراسم، از برگزاري اش مطمئن گردند و هم اگر خواستند در اين مراسم حضور يابند، فرصت كافي داشته باشند.

ساعت يك بامداد و بيدار كردن مسوول چايخانه و خواهش و تمنا كه جريان از چه قرار است و محبت چاپخانه و كارگرانش و ساعت 7 صبح نشريه در مقابل دفتر هفته نامه آماده توزيع گشتن.

تا دكه ها باز شوند، تعدادي نشريه به فرمانداري بردم براي آنها كه جمع شده بودند تا عازم مرز شوند و چه شور و اشتياقي كه جاي شك و ترديدها را گرفت و يك راست عازم رز شدن و براي مردمي كه در دم در بازارچه جمع شده بودند نسخه هايي پخش كردن و در شور و شوق و هلهله ي مردم گم شدن و همراه آنها گشتن و سپس وارد محوطه شدن.

دكتر صدر كه فعلا با نماينده مردم بودنش كاري ندارم، و بيشتر به عنوان مدير مسوول نشريه مد نظر مي باشد، تا چشم در چشم من دوخت و در دستانم نسخه هايي از هفته نامه را مشاهده كرد، انگار خستگي چندين شبانه روزش از تن اش خارج شد، با لبخندي اعلام رضايت نمود و وقتي در زمان اجراي مراسم نسخه اي از هفته نامه اقتصاد آذربايجان را به وزير امور خارجه مان، دكتر صالحي دادم و علاقه آقاي صالحي و وزير امور خارجه تركيه و نماينده وان را به مطالعه آن ديدم و تشكر وزير امور خارجه را به خاطر سرعت در انتقال خبرمان را شنيدم، باور كنيد كه خستگي از چشمان من هم رخت بر بست و اين نوشته را فقط به خاطر همه همكاران نشريه نوشتم چرا كه بيشترين سهم را در اين كار داشتند و من كمترين سهم را.

خوشحالم از اينكه هفته نامه اقتصاد آذبايجان به عنوان نشريه اي كه در خوي منتشر مي شود و توسط اهل قلم خوي و چايپاره تنظيم و تدوين مي شود، اولين رسانه اي بود كه خبر آغاز تردد از مرز رازي را ممتشر نمود و در جشن و شادي مردم نقشي هر چند بسيار كوچك ايفا نمود.

پس درود بر اهل قلم بخصوص بر مطبوعاتي هاي اين سامان.

مرثیه ای برای بیمارستان همیشه ناتمام تامین اجتماعی

با کسب اجازه از ایرج میرزا

تامین اجتماعی بیمارستان ندارد

گويند: مرا چو زاد مادر

انگشت به دهن گرفتن آموخت

خود رفت و نشست در اداره

بر من برِ دايه خفتن آموخت

هم كاغذ و هم قلم به من داد

اشعار جفنگ، گفتن آموخت

گفتا نشوي، بيمه، تو هرگز

خنده به لبم شكفتن آموخت

بيمارستان، بيمه، ندارد

مبهوت ازاين شنفتن آموخت

از «تامين» و از «اجتماعش»

حرفي، سخني، نگفتن آموخت

هشتاد هزار بيمه در خوي

بيمارستان نخفتن آموخت

يك قطعه زمين هديه نمودند

هديه به فروش رفتن آموخت

بيمارستان، نخود ناپز

ده سال براي پختن آموخت

آخر نشد اين نخود، پخته

ول كردن و ول نشستن آموخت

«بيمارستان»، فروش بر غير؟!

اين قصه به من نهفتن آموخت

پس هستي من زهستي اوست

«تامين» جان را بدارمش دوست

كلاس آشپزي

 

طرز تهيه رئيس به دو سبك

 

«رئيس» نام غذايي است كه خيلي ها عاشق خوردنش هستند. «رئيس» غذايي است بسيار لذيذ و مقوي و داراي خاصيت هاي انرژي زا و بعضا پزشكي. اين غذا در مناطق مختلف، به سبك هاي گوناگون تهيه مي شود.

در شهرستان خوي معمولا به دو سبك و با مواد متفاوت از هم تهيه مي شود.غذايي كه به سبك اول تهيه مي شود، رئيس يا خادم مردم خوانده مي شود و غذايي كه با سبك دوم تهيه مي شود رئيس يا ارباب ناميده شده است كه در اينجا ما طرز تهيه «رئيس» به هر دو سبك را مي نويسيم.

طرز تهيه «رئيس واقعي»يا خادم مردم

مواد لازم

1. يك كيلوگرم تعهد، بهتر است از نوع خالص و بي ريا تهيه شود

2. يك كيلوگرم تخصص، تخصص خشك شده يا در فريزر ذخيره شده، مطلوب نيست و حتما بايد تخصص تازه و با طراوت باشد

3. 500 گرم صداقت

4. 350 گرم خوشرويي

5. 250 گرم مديريت

6. مردمداري، افتادگي، برنامه ريزي، آينده نگري و ... افزودني هاي مجاز ديگر به مقدار لازم.

طرز  تهيه:

ابتدا تعهد را با دقت پاك مي كنيم تا علف هاي هرزي مثل ريا كاري، خودپسندي، گروه گرايي از آن جدا شود. سپس آن را در آب جوش به مدت 20 دقيقه مي جوشانيم تا ناخالصي هاي آن از جمله، ضعف هاي شخصيتي و ناخالصي هاي غريزه اي به صورت كف روي آب بيايند و يا قاشق، كف ها را مي گيريم تا به خوبي زلال و شفاف و بي رنگ گردد. آنگاه يك كيلوگرم تخصص تر و تازه را به آن اضافه مي كنيم. بعد از 10 دقيقه جوشيدن از روي اجاق برمي داريم، آبش را مي گيريم و مي گذاريم تا خنك شود.

آنگاه 500 گرم صداقت را در ماهيتابه حرارت ميدهيم تا ذوب شود و كاملا داغ گردد. 350 گرم خوشرويي كه مردمداري هم خوانده مي شود، را در داخل صداقت ريخته، تفت مي دهيم تا طلايي گردد. آنگاه 250 گرم مديريت را كه خوب به هم زده ايم تا كليه مواد اش حل شده و مايع يك رنگي درآمده، به آن مي افزاييم و مخلوط تعهد و تخصص را در آن مي ريزيم و درب ماهيتابه را رويش مي گذاريم تا به مدت 20 دقيقه خوب بخارپز شود.

آنگاه شعله اجاق را كم كرده، افزودني هاي مجاز مثل مردم داري، افتادگي، برنامه ريزي و آينده نگري را به مقدار لازم به آن مي افزاييم و پارچه اي تميز روي ماهيتابه مي كشيم و درب اش را مي گذاريم تا به مدت 10 دقيقه دم بكشد.

اكنون غذاي ما آماده براي خوردن است. بهتر است دور سيني غذا را با مقدار پوره جوانمردي و چند برگ از خود گذشتگي تزيين نماييم.

طرز تهيه رئيس  باسمه اي يا ارباب

مواد لازم:

1 -يك كيلو گرم رياكاري

2 -يك كيلو گرم بيسوادي

3 - يك كيلو و نيم چاپلوسي

4 - 350 گرم ترشرويي

5 - 250 گرم روزمرگي

6 -غرور و تكبر، دو به هم زني، زيرآب زني، شيطنت وافزودني هاي مشابه ديگر به مقدار دلخواه و بسته به موقعيت

طرز تهيه:

تهيه اينگونه « رئيس» بسيار ساده است و مي توان به راحتي تهيه و مورد استفاده قرار داد.

ابتدا يك كيلو گرم رياكاري( البته بيشتر از يك كبلو هم باشد اشكالي ندارد) بدون پاك كردن در ظرفي بزرگ قرار مي دهيم. روي آن دو سه سطل « آبرو» مي ريزيم. بيسوادي يا عدم تخصص را با آن مخلوط مي نماييم و روي اجاق قرار مي دهيم تا مواد ما خوب بجوش بيايد.

در يك ماهيتابه يك كيلو و نيم چاپلوسي را كه در برخي از فرهنگ لغات  فوته كشي ، دستمال و پاچه ورمالي هم خوانده مي شود، ذوب مي كنيم. 500 گرم ترشرويي را داخل آن مي ريزيم. اگر ترشرويي پيدا نشد مي توان از بد زباني و درشت گويي و يا بداخلاقي هم استفاده نمود. مواد را در ماهيتابه خوب تفت مي دهيم  و بعد 250 گرم روزمرگي را داخل آن مي ريزيم. اگر روزمرگي پيدا نكرديد مي توانيد از باري به هر جهت و اين نيز بگذرد هم استفاده نماييد.

اكنون همه مواد را با هم مخلوط كنيد، افزودني هاي لازم مثل غرور و تكبر و دو به هم زني و زيرآب زني و شيطنت را به مقدار دلخواه روي آن مي ريزيم و حسابي هم مي زنيم و مي گذاريم تا دم بكشد.

اكنون غذاي ما آماده است. مي توانيد سيني غذا را با مقداري پوره پر رويي و چند برگ عدم كارايي تزيين نماييد.

تذكر لازم:

اگر غذا را توي سفره گذاشتيد و به علت بد مزه گي و بد طعمي قابل خوردن نبود و موجب اعتراض گرديد و از آشپزي بركنار شديد، مي توانيد داد و قال راه بيندازيد كه: من كارم را بلد بودم و عده اي نگذاشتند و چوب لاي چرخ من نهادند  و....

بعد هم مي توانيد عليه ديگر مديران و يا آنهايي كه شما را از آشپزي بركنار نموده اند، جو سازي كنيد و شايعه پراكني نماييد و ...

البته بايد بدانيد رئيس هايي كه اينگونه پخته مي شوند، قرابت بسيار نزديكي با كنه  دارند( با كته اشتباه نشود) دودستي به لب و لوچه ميز رياست مي چسبند و اگر كسي و مثلا مسوولي پيدا شد و آنها را از ميز كند و دور انداخت، حسابي الم شنگه بپا مي كنند و فحش و ليچار بار همان مسوول مي نمايند.

صد البته بايد عرض نمايم كه در سالهاي اخير كاتاليزور يا همان زود به مرحله پخت رساندني پيدا شده كه اين قبيل رئيس ها را بسيار زود به ميز مي چسباند. شما بگوييد به عمل مي آورد. آن هم حضور در ستادهاي انتخاباتي برخي ها در بعضي از شهرهاست حالا هر كجا كه باشد فرقي نمي كند ولي در ستاد هاي شهرهاي بزرگ بودن بيشتر افاقه مي نمايدو اثر باور نكردني دارد.

هفته آينده يك غذاي لذيذ ديگر را با دو نوع طرز پخت تقديم شما خواهيم كرد.

سیزده بدر

سیزده بدر

...و به باران سوگند

و به پونه

و به شبنم

و به آن چشمه كه آب اش

مثل خدا بي رنگ است

و به سجاده اي از سبزه ي نو رسته قسم

و به تو

كه طراوت را در سينه ي پر كينه فرو مي ريزي

مي نشينم لب اين چشمه كه عاشق بشوم

و تو را

آري، و تو را دوست بدارم

كه به پشتم زده اي خنجر و باز

دشنه در دست نشستي در پشت

كاش باران بزند

كاش باران بزند

خون از زخم بشويد

و تو باز

دشنه بر زخم زني

آي اي كينه به دل

آي اي دشنه به دست

باور كن

كه من عاشق شده ام

عاشق تو

دشنه بر پشت مزن

سينه ام حنجره اش خونين است

بوسه خواهد زد بر دشنه ي تو

چهره بگشا

صفايي بنما

حمزه در حنجره ام تيشه بدست

باور كن سيزده هم عددي است

مثل عددهاي دگر

مطالب قدیمی‌تر