به مناسبت روز قلم

من روحم را با قلمم تطهير مي كنم

تقدیم به همه ی نویسندگان شریف و به مناسبت روز قلم

قلم بدست من ولي

به روي كاغذ سفيد

به ميل من نمي خزد

 هزار سعي كرده ام

نويسد او كه من منم

فقط منم منم منم

هر آنچه او نوشته است

بجز « خدا » نمي شود

امان از اين قلم، كه در دست هر كسي قرار بگيرد به رنگ او در مي آيد. شكل او را مي كشد. هر آنچه در درون صاحب قلم است، بيرون مي ريزد.

گاه نيشتري مي شود براي از بين بردن دملي و بيرون ريختن چركابه اي كه عفونتش عالمي را به گنداب مي كشد. اگر صاحب قلم جراحي باشد حاذق. قلم چركابه را براي شفاي بيمار از زخم تخليه مي كند و اگر آنكه قلم در دست دارد، زباله گردي همچون شعبان استخواني باشد. قلم فقط براي به گند كشيدن پيرامونش بر زخمها نيشتر مي زند.

قلم! امان از اين قلم كه مي تواند دلال هم باشد، دلاله هم باشد ، فروشنده هم باشد و براي صاحب خود قيمت هم تعيين كند. حراجي هم داير نمايد.

وقتي قلم بر دستان سوداگري مي نشيند، حتي حق را و حقيقت را واسطه قرار مي دهد تا معامله اي جوش بخورد و صاحب قلم به نوايي برسد و چه باك از اينكه در اين معامله حقيقت به مسلخ برده شود و به ثمن بخشي حراج گردد.

مي توان از آزادي نوشت و حريت را به قربانگاه برد و برهنگي فرهنگي را تبليغ كرد تا فرهنگ فروشان برهنه به كام دل برسند. مي توان دم از مردم زد و مردم را فقط براي حفظ منافع گروهي و جناحي و حزبي به ناكجا آبادي كشاند كه همه چيز در آن يافت مي شود، الا مردم گرايي و مردمي بودن.

مي توان دم از مليت زد و از ملتي كه نمي شناسي سخن گفت و صفحات سفيد را به سياهي مركب آلود و هويت اصلي مردم. دين، ايمان و مذهب را كه در رگ و پوست و گوشت و استخوان مردم ريشه دوانده، انكار نمود. مليتي را و ملي گرايي اي را تبليغ نمود كه در آن نه از فرهنگ نشاني است و نه از مذهب و مردم را عروسكاني تصوير نمود كه براي ملي شدن بايد به رنگ دلخواه صاحب قلم در آيند.

قلم گاهي آب زير كاه هم مي شود، اگر در دستان سياس وسواسي گرفتار آيد. آنگاه آنچه بر روي كاغذ سر مي خورد، مار خوش خط و خالي است كه فقط براي نيش زدن آمده و قرباني گرفتن ولي در قالب خير خواه.

 مي توان دستان پليد دشمن را در آبي كه از قلم بيرون مي زند، شست و تميز كرد و عنان دست دوست به دست دشمن داد تا چنگال عفريت عجوزه بدتركيب استعمار دوباره بر حلقومش فشار بياورد.

مي توان با قلم خلقي را درآشفت و آبي را گل آلود نمود تا ماهي گيران حرفه اي فرصت طلب، قلاب در اندازند و تور پهن نمايند، براي صيد درشت ترين ماهي اين رودخانه اي كه در حال پيوستن به درياست.

اينها كه گفتم، همه شدني است، شده است و مي شود، ولي وقتي كه قلم در دست « يوسوس في صدور الناس » باشد.

اما با همين قلم مي توان نه شرشر ناودان كه ريزناي باران را به تماشا نشست. مي توان زخمي را مرحم نهاد. مي توان معجزه كرد و حتي شفا بخشيد. بشرط آنكه قلم در دست اهلش قرار گيرد.

مي توان قلم را تقديس كرد. مي توان در كنار بقچه قلمكار قرآن قرارش داد و بي وضو به آن دست نزد. كدامين قلم ارزش چنين تقدسي را دارد؟ كدامين قلم است كه خداي زيبايي ها به نامش سوگند مي خورد؟

من با قلم ،خنكاي چشمه ساران جوشيده از طراوت عشق را مي نوشم وقتي در دست كسي قرار مي گيرد كه سينه اي سوخته از عشق دارد و قلبي كه با مطلق زيبايي ها پيوند خورده و دستي كه جز براي احقاق حق بر بدنه قلم ننشته.

من با قلم به ديدار نور و روشني و طراوت مي روم. به جنگ سياهي ها آماده مي شوم. با قلمي كه جوهرش سياه است ولي سپيدي ها را تصوير مي كند.

در اين زمانه عسرت كه از درياي زاينده هم به خاطر حضور عجوزه هاي هفت قلم آرايش كرده ينگه دنيايي بوي مرگ بر مي خيزد. من به تماشاي زندگي مي روم با قلمي كه نه بيانگر زندگي ها كه خود دنيايي از زنده بودن و حضور است.

درود بر قلم، كه مي دانم معامله نخواهد كرد و مرا و زندگي ام را و فرهنگم را ودينم را و ايمانم را به حراج نخواهد گذاشت، چرا كه صاحبش دلاله نيست. حراج گر نيست و دل در گرو نوشته هايش نهاده و ايمانش را با جوهر تصوير مي كندو اگر از من مي گويد به خاطر اين است كه مهر من در دلش خانه كرده و اگر از عشق مي گويد. با همه وجود عاشق است.

اينجا هيچستان نيست. اين جا پوچستان نيست و در دياري كه بهشت را نشانه ها دارد كسي براي نظاره كردن بيرون چشمي را خسته نخواهد كرد. در سرزميني كه لاله ها و شقايق هايش رنگ خون دارند و رنگ جاودان دارندو پاييزو زمستان را به سخره مي گيرند و با بهار مي رويند و بهاري مي مانند و هميشه بهاران را نغمه مي سرايند. قلم ناچار است كه همه فصل ها را بهاري كند و به جنگ سرما و زمستان برود و سوز و سرما و يخبندان و زمهرير را به مرزهايش راه ندهد.

من انسانم، مسلمانم، شيعه ام، ايراني ام، آذربايجاني ام. در شهري كه خوي نام دارد و خاكش را هزار شهيد، مخمل گون كرده اند. قلم بدست گرفته ام. نوشته ام، مي نويسم و خواهم نوشت : از عشق، از نور و از روشني. با قلمي كه خدايم بر آن قسم خورده است و اگر از كلماتم عشق نتراود و مهر نجوشد، نفرين بر من باد.

بگذار هرآنچه ديگران مي گويند. بگويند. ما قلمهايمان را در كنار بقچه قرآنمان قرار مي دهيم. به قلم و هرانچه با ان مي نويسند سوگند مي خوريم كه هرگز از دين و مذهب و ملت و استقلالمان روي برنگردانيم و جز براي اعتلاي نام ملت و عزت وسرافرازي كشورمان ننويسيم.

بنابراين در همين جا با همه نخلهاي سوخته خوزستان و سرو هاي آزاده 8 سال حماسه و ايثار هم قسم مي شويم كه حرمت قلم را پاس بداريم و به آنچه مي نويسيم ايمان داشته باشيم و اگر شقايق اين سرزمين نشديم، آبيار شقايق هاي هميشه بهاري مان باشيم.

 من روحم را با جوهر قلمم تطهير مي كنم، تا بنويسم از عشق، بنويسم از خداي عشق. وبنويسم كه روز قلم بر همه صاحبان اصلي قلم مبارك باد.

 

اگه من بزرگ بشم؟

اگه من بزرگ بشم ...؟

راس ميگن كه بعضيا

واسه شام شبشون

مرغ بريون مي خورن؟

يا كباب بره رو

سرسفره، لاي نون

باكارد وچنگال مي برن؟

 

راس ميگن كه بعضيا

بالشاشون پر قوست

غصه بزرگشون

ريزش چن تار موست؟

 

راس ميگن كه بعضيا

پنيرو دوس ندارن؟

لاي نون بربري

كاكائو

شهد وعسل

گردو وماست مي ذارن؟

 

ماهي رو خام مي خورن؟

ميگو هم خوردنيه؟

موزو با پوست مي خورن؟

آ بو با گوشت مي خورن؟

 

راس ميگن كه بعضيا

خونه دارن؟

توي خونه واسه سگ

ياگربه شون لونه دارن؟

 

راس ميگن؟

من كه باور ندارم

 

آخ

اگه من بزرگ بشم

اگه جيبام پر از پول هاي كاغذي يشه

واسه آبجي كوچكم

پيرهن گدار مي خرم

واسه داش بزرگه ام

گاري چرخ دار مي خرم

واسه قبر آقاجون

گل هاي خوب خوب مي برم

مي برم مادرمو زيارت امام رضا

بشينه

 زير گنبد طلا

گريه كنه

واسه خوشبختي آبجي كوچكم دعاكنه

بعدش هم به من بگه

پسرم پير بشي

اما زمين گير نشي

 

اگه من بزرگ بشم

آخ

اگه من بزرگ بشم...

 

نخور...نخور

نخور، نخور

یاردانقلی:

گوشت نخور «جنون گاوي» داره

من نمي گم هزارتا راوي داره

ماهي نخور «تيغهء ماهي»بلاست

آفت حلقوم ودل وروده هاست

شير و«تب مالت»چه ها مي كند

جان زتن بچه رها مي كند

مرغ ز«ويروس»كند پر شكم

تابكند بستري ات كودكم

آفت جان است نخود كم بخور

تانكند معده تو قارًٌوقور

لپٌة «آپانديس»تورا پركند

پول تورا نصيب «دكتر» كند

سيب زميني كه ندارد رگي

عامل بي عاريه وبي رگي

ماست كند خون تورا كم فشار

تانروي جانب بازار كار

حافظه را دشمن خوني پنير

توي پنير قوردلارا باخ ترپنير

اين همه گفتم ،نخوري هيچ وقت

تابشوي سخت وقوي چون درخت

پسرياردانقلي:

اين همه گفتي،نخورم،چشم،چشم

معده من خالي وكردة ست خشم

معده اگر خالي ودلخور شود

از غم واز باد همي پرشود

ترسم از اين است كه اين پيچ پيچ

بادكند خالي وگرديم گيج

من چه خورم راست بگو اي پدر

هرچه خودت خواستي آن رابخر

ياردانقلي:

نان بيات است شفاي شكم

آب قنات است دواي شكم

جيب من از پول خجالت داره

خالي از«اسكن» شدن عادت داره

سفره ما پرشده از نان وآب

زود بخور شب شده ووقت خواب

آناما قوربان اولوم

 

آناما قوربان اولوم

داریوب تل لرین

                  یانینه سالوب

داغ کیمی دوروبدور

                         باشا قار یاغوب

                                آنامدور بو قوجا

                                 آنامدور منیم

آغ بیرچک لرینه

                    شیرین سوزونه

قابارلی اللری

                   یاشلی گوزونه

لایلالار سسینه

                     من قوربان اولوم

آنامدور بو قوجا

                      دوروب قاپودا

هامی ایوینده

                        هامی یوخودا

هله گوزله ییر

                       منیم یولومی

                                     آنامدور بو قوجا

                                         آنامدور منیم

هامی آرزولار

                    مککه یه گئده

          اول قاراداشی

                 بیرجه  یول اوپه

آمما من آرزومدور

                      گونده بیرایاخ

                                     اوپم آنامین قابار اللرین

                                  سیلم آنامین یاشلی گوزلرین

 

برهفته نامه یتیم خوی چه گذشت؟

بر هفته نامه یتیم خوی چه گذشت؟

مروری بر تاریخچه انتشار هفته نامه خوی، اولین نشریه محلی خوی و دومین نشریه استان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و علل عدم انتشار آن بعد از آن حادثه دردناک و عواملی که در آن سهیم بودند.

قسمت دوم:

1-جشنواره مطبوعات شمال غرب کشور

هنوز درست جا نیفتاده بودیم و هنوز خیلی ها بودند که ما را قبول نداشتند. هنوز قلم هایمان بوی نا پختگی و ناشیگری می داد. هنوز ... که دعوت شدیم برای حضور در اولین جشنواره مطبوعات شمال غرب کشور که در تبریز برگزار می شد و همایشی دو روزه هم در کنارش و فراخوان مقاله در باب چند و چون مطبوعات محلی و الخ.

با اینکه من تمام وقت کار نمی کردم و هنوز اوسا رضای نقاش بودم و سمباده کش اتومبیل های مرد م و عصرها وشب ها لش خود را به دفتر هفته نامه می انداختم. با این حال قرعه ی فال بنام من دیوانه زدند و راست و ریس کردن مقالات بچه ها و ارسال آنها به جشنواره به گردن من افتاد. نه اینکه خیال کنید، کسی بودم و یا چیزی بیشتر حالیم می شد. نه. از این خبرها نبود. بیگاری بی جیره و مواجب بود و چه کسی سر براه تر و دیوانه تر از من. بعضی ها ریش و قیچی را دادند دست خودم که چه انتخاب کنم و چه بفرستم و بعضی دیگر که قبولم نداشتند و هنوز هم قبولم ندارند و شاید حق با انها باشد. خودشان قیچی بدست شدند و مقالاتشان را آماده کردند و دادند  دست من،  برای ارسال.

شبی من و حضرت رنجبر تنها بودیم که در آمد: برای همایش هم مقاله ای ردیف کن. درآمدم که: در فراخوان نوشته اند، اساتید محترم. من نه به استادان می مانم و نه به محترمان. که گفت: بنویس.

دیوانگی یعنی همین و شاخ و دم هم ندارد. همان شب تا صبح نشستم و چیزکی ردیف کردم در رابطه با آفات نشریات محلی و صبح دادم دست حضرتش که راست و ریس کند و دستوراتی صادر کرد و همه درست و بجا و عملی کردم و فرستادم.

زمان جشنواره فرا رسید و به همراه حمید سید حمزه راهی شدیم. البته نق و نوق هایی هم پشت سرمان راه افتاد و بیشتر در رابطه با حمید. شاید احترام سن و سالم را نگه داشتند که غرولندشان را حواله حمید خان نمودند.

تا رسیدیم به محل جشنواره، حمید به قرعه کشی رفت و من به آماده کردن بریده ها مشغول که دیدم وی بد شانس تر از من است و آمد که غرفه ما در کنار غرفه اردبیل افتاده و کلی خنده و بعد که برنامه همایش و جشنواره را بدستمان دادند تازه باخبر شدیم که از بین 40 مقاله ی ارسالی 9 تایش برای قرائت انتخاب شده، هشت دکتر ویک جلمبر یعنی من. دادم به هوا رفت که من نمی دانستم و مقاله ام را نیاورده ام و یک کپی دادند دستم که بفرما.

در همان اولین روز همایش سخنرانی من بود و قبل از من دو سه تا دکتر ادبیات و روزنامه نگاری و از این بزرگواران که مجری تا دید هوا پس است و من هیچ مدرکی ندارم. موقع معرفی ام گفت: خسرو کرمانشاهی سردبیر هفته نامه خوی و فوق لیسانس ادبیات و از بزرگان نشریات آذربایجان غربی.

تا پشت میکروفن رسیدم ، صاف رفتم تو صورت مجری و پته اش را روی آب ریختم که: معلمی به شاگردش گفت: بنویس حسن.

 دانش آموز نوشت حسین.

 گفت : همین را که نوشته ای بخوان

و او خواند: محسن

معلم درامد که : آفرین سه غلط داری و هفده میگیری، برو بشین سر جات

حالا این مجری ما در معرفی سه جمله ای من سه غلط داشت و هفده رو شاخش است. اول اینکه من فوق لیسانس نیستم و هنوز هم نمی دانم فوق دیپلم حساب می شوم یا نه. دوم اینکه من سردبیر نشریه نیستم و فقط قلم زنی می کنم و سوم هم اینکه در اذربایجان غربی کسی مرا به نام روزنامه نگار نمی شناسد چه برسد که از بزرگانش باشم. بعد شروع کردم به بلغور کردن آنچه نوشته بودم و بعد کف زدن ها و به به گفتن ها و هندوانه زیر بغلم نهادن ها. یک مطلبی هم برای بولتن جشنواره درآمدم  که در شماره دومش جای سرمقاله نشست.

بودیم تا روز آخر جشنواره که اکثر غرفه ها تعطیل کردند و بعد از ظهر مراسم جایزه دادن و انتخاب برترین ها بود که به ما گفتند بمانید و مدیر مسوولتان هم بیاید. که آمد و کنفرانسی هم او داد و تا عصر که بولتن درآمد و اسامی منتخبین و نشریه خوی در 4 بخش کاندیدای دریافت جایزه شده بود. تا یادم نرفته بگویم که در جشنواره شمال غرب کشور نشریات استانهای زنجان، اردبیل، آذربایجان شرقی و غربی شرکت کرده بودند.

1-مقاله دینی: مزار شمس تبریزی در خوی  از دکتر محمد امین ریاحی(یکی از 5 کاندیدا)

2-کاریکاتور:مزرعه لی (یکی از 4 کاندیدا)

2-داستان کوتاه: خسرو کرمانشاهی(یکی از دو کاندیدا)

4-غرفه آرایی: هفته نامه خوی(یکی از 5 کاندیدا)

مراسم که آغازشد و عنوان ها اعلام گردید. در مقاله دینی، سوم شدیم و در کاریکاتور، چهارم ودر داستان کوتاه، دوم و در غرفه آرایی ، اول. گفتنی است که از استان آذربایجان غربی فقط هفته نامه خوی بود که در جمع کاندیداهای جشنواره حضور داشت. داوران جشنواره هم دکتر یونس شکرخواه، دکتر مینو بدیعی و... همگی از تهران بودند. و خودشان هم در همایش مقاله داشتند و قرائت کردند.

 ادامه دارد...

برهفته نامه یتیم خوی چه گذشت

بر هفته نامه یتیم خوی چه گذشت؟(۱)

مروری بر تاریخچه انتشار هفته نامه خوی، اولین نشریه محلی خوی و دومین نشریه استان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و علل عدم انتشار آن بعد از آن حادثه دردناک و عواملی که در آن سهیم بودند.

قسمت اول:

1-دریافت امتیاز

روانشاد علی رنجبر حقیقی، نویسنده و معلم فلسفه و عرفان که مدیریت در بخشهای مختلف آموزش و پرورش(رئیس آموزش و پرورش تکاب-معاون پرورشی مهاباد و خوی) آسوده گشته بود به دعوت دوستان و علاقه قلبی خود درخواست مجوز انتشار هفته نامه ای محلی به نام خوی می کند( سال 1375) . بعد از تحقیقات و بررسی ها و سیر مراحل قانوی، از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار هفته نامه محلی خوی در گستره آذربایجان غربی و با گرایش  خبری، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ورزشی به صاحب امتیازی و مدیر مسوولی علی رنجبر حقیقی در اواخر همان سال صادر می شود.

2-همکاران اولیه

روانشاد رنجبر از همه آنهایی که دستی بر قلم داشتند و نام و شهرتی در خوی به عنوان نویسنده و شاعر به هم زده بودند، دعوت به همکاری می کند. هسته اولیه با افرادی همچون شاعران گرانقدر(مرحوم آقاسی، عابد، دیبا، قهرمانزاده، صاحبدل و...) و نویسندگانی همچون(ابراهیم فتح الهی، علی آقاسی، پرویز یکانی زارع، افشین نفوذی و...) به همکاری می آیند و برای کارهای اجرایی وی از همسر خویش خانم نوجوان، حمید سید حمزه و سجاد چهره آرا کمک می گیرد.

3-صفحه آرایی

جالب اینجاست که کسی صفحه آرایی بلد نیست، چرا که تاکنون نشریه ای در خوی نبوده تا صفحه ارایی هم باشد. از طرف دیگر نمی توان صفحه آرای حرفه ای استخدام کرد چرا که آهی در بساط نیست و رنجبر با دست خالی به میدان آمده است. بنابراین روانشاد رنجبر که به حق ذهنی خلاق و پویا داشته، خود دست به کار می شود و با بازدید از دفتر نشریات دیگر و آگاهی از چگونگی صفحه آرایی خود پشت کامپیوتر می نشیند و کار تایپ و صفحه آرایی را به عهده می گیرد. و حتی تنظیم مطالب، تیتر گذاری و تنظیم اخبار و ...صفحه ارایی در این مرحله دستی است، یعنی مطالب را به صورت ستونی تایپ کردن و کنار هم چسباندن و صفحه ای را شکل دادن.

اولین پیش شماره در اردیبشت ماه سال 1376 روی دکه ها می نشیند. دومین و سومین هم همینطور. بررسی آثار رسیده را استادانی همچون مرحوم دیبا و عابد انجام می دهند. (هنوز مطالبی را که بوسیله پست فرستاده ام و امضای مرحوم دیبا و یا عابد برای قابل چاپ بودنشان را به یادگار دارم).

4-در پی جوانان

روانشاد رنجبر از همان اولین پیش شماره ها احساس می کند که برای نشریه باید نیروهای جوان و جویای نام به میدان بیایند، یعنی اینکه وی طبق اظهار خودش: به این نتیجه می رسد که روزنامه نگاری با سرودن شعر و یا نوشتن کتاب فرق می کند و باید نیروهایی را پیدا کند که استعدا نویسندگی دارند و به عنوان روزنامه نویس تربیت شوند. پس در میان آثار ارسالی وی دنبال استعداد ها می گردد. عده ای هم هستند که خود به سراغش می آیند و تقاضای همکاری می کنند، با واسطه و یا بی واسطه.

5-کمک های مردمی

غیر از نویسندگان و علاقمندان به نویسندگی افراد دیگری هم هستند که روانشاد رنجبر را یاری و تشویق می نمایند. یکی از این افراد آقای رهنمون است. که سالها بعد روانشاد رنجبر خود برای من در این مورد چنین تعریف کرد:

اولین شماره های هفته نامه منتشر شده بود و من طبق روال برای برخی از روسای ادارات و افراد سرشناس نشریه می فرستادم. یکی از این افراد آقای رهنمون بود که که بعد از دریافت هفته نامه ، پاکتی را توسط توزیع کننده نشریه برایم ارسال کرده بود. به خیال اینکه مطلبی برای چاپ است، پاکت را باز کردم و با تعجب دیدم که مقداری پول است و یک یادداشت که: برای کمک به انتشار نشریه و کار فرهنگی خوبی که در پیش گرفته ای این هدیه ناچیز را از من قبول کن.

6-اولین هیات تحریریه

همین استقبال هاست که روانشاد رنجبر را برای ادامه کار مشتاق تر می کند و  او تصمیم می گیرد که سروسامانی به کارها داده و برای اولین بار هیات تحریره و هیات اجرایی تعیین کند. یک شام می افتد و در منزل خویش جلسه ای برگزار و تقسیم کار صورت می گیرد.

صاحبدل(لیسانس ادبیات): کارشناس و مسوول صفحه شعر و ادبیات

جعفرزاده چهراقی(فوق لیسانس ): کارشناس و مسوول توسعه عمرانی و اقتصادی و فرهنگی

چهره آرا(لیسانس): کارشناس و مسوول خبر  و گزارشات خبری

صفاجو(لیسانس): کارشناس خبر و دبیر هیات تحریریه

سید حمزه(دیپلم): معاون مدیر مسوول و دبیر هیات اجرایی و هماهنگ کننده

خانم نوجوان(دیپلم): قائم مقام مدیر مسوول و مسوول امور بانوان

کرمانشاهی(دیپلم): مسوول صفحه جوانه ها

8 صفحه هفته نامه نیز بدین شکل تقسیم می شود.

صفحه اول: تیتر ها و آگهی ها که مستقیما توسط روانشاد رنجبر اداره می شود.

صفحه دو و سه اخبار و اخبار ورزشی با مسوولیت چهره آرا

صفحه 4 توسعه با مسوولیت جعفرزاده چهراقی

صفحه 5 حوادث و اخبار کشوری با مسوولیت صفاجو

صفحه 6 شعر و ادبیات با مسوولیت صاحبدل

نیم صفحه در صفحه 7 با نام جوانه ها با مسوولیت کرمانشاهی

صفحه 8 آگهی ها و...

ستون ها و نیم ستون های ثابتی هم در نشریه ایجاد می شود که نویسندگانش ثابت هستند و  بدانها هم اشاره می کنم.

1-سرمقاله: علی رنجبر حقیقی

2-مسائل اجتماعی:سجاد چهره آرا

3-شعر: صاحبدل

4-توسعه: میرعزیز جعفرزاده چهراقی

5-تحلیلی بر اخبار:محمد صفاجو

6-مشاور حقوقی: سیدعلی میرعبدالهی

7-ماجراهای یاردانقلی: خسرو کرمانشاهی

در قسمت آینده به بیان اولین حضور هفته نامه خوی در جشنواره مطبوعات شمال غرب کشور و همچنین ماجرای واگذاری نشریه امانت و پیامدهای آن و دو ماجرای خنده دار از چاپ اخبار حوادث  خواهیم پرداخت