دردنامه

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

نامه ای از یک دختر چهارده ساله، با اجازه تان بدون هرگونه ویرایشی عینا متن نامه را چاپ می کنیم. بخوانید و فقط قدری بیندیشید

« با عرض سلام خسته نباشید

می خواستم براتون عرض کنم که وضع زندگی و مالی ما بد است. ما نمی توانیم یک روز خوب با این همه سختی رنج پول که مشکل زیادی دارد.

پدرم ماهی یه روز ناراحتی قلبی داره که نمی توانیم علاجش کنیم ما پول نداریم و برادم هم کاری ندارد، پولی در نمی آورد. ما نمی توانیم بیرون برویم. مادرم نمی تواند کاری بکند. من هم نمی توانم درس بخوانم ما به همه جا پول باید بدهیم ما یه روز با خنده زندگی نکردیم. مردم می آیند دم در ما. ما حتی یک پول برای نان خریدن هم نداریم. برادرم درس خود را ول کرد ولی هیچکس کار نداد. وقتی باران می بارد وارد خانه ی ما می شود. من این نامه را با سختی و شرمندگی  برای شما می نویسم ما حتی نمی توانیم کتاب بخریم چون خرج کتاب زیاد است و پدر و مادرم مریض هستند و پدرم باید قلب عمل کنند ولی هیچی نداریم. »

از درد گفتن

کاش می دانستیم که خدایی هم هست

هر آدمی از آدمیت دم زند آدم نگردد

باتهمت و دوز و کلک حاتم نگردد

هر آنکه کاه دیگران را کوه سازد

باور بکن خود قد یک شلغم نگردد

هر پهلوان پنبه به بازویش بنازد

از هیبتش یک شاخه ی نی خم نگردد

گر از دروغ و افترا دریا بسازند

بر قامت حق قدر یک شبنم نگردد

نامردها گر مردها را سنگ کوبند

مردی دچار یاس یا ماتم نگردد

گر افترا گویان تمامی محو گردند

از آدمیت نقطه ای هم کم نگردد

فحاش را گر آدمیزادش بخوانند

دارم یقین یاردانقلی آدم نگردد

 

می گویند شخص کم سواد بی مایه ای مثل این یاردانقلی  خواست ادای ناصر خسرو را در بیاورد عین کلاغی که می خواست مثل کبک خرامان خرامان راه برود، توشه ای بارش کرد و راه افتاد به روستاها و آبادی ها که مثلا سفرنامه بنویسد، از یک آبادی می گذشت که اتفاقا آن آبادی چهار تا آدم نابینا داشت و در ورودی اش نشسته بودند و گپ می زدند، آن آدم بی مایه همین ها را دید و به آبادی وارد نشد و رفت در سفر نامه اش نوشت: به یک آبادی وارد شدم که همه اهالی اش کور بودند. (یکی باید به ایشان می گفت: شکسته نفسی فرمودید کور خودتان هستید نه اهالی آن آبادی)

حالا حکایت زنگی های مست و افسار گسیخته ای است که در شهرمان آینه ای در برابر خود نهاده و همه را مثل خودشان تصور نموده و چنان می نویسند که گویا (دور از ساحت شما خواننده گرامی) همه مردم خوی از رئیس و مرئوس گرفته تا مردم عادی گناه کار هستند و رشوه گیر و اختلاس گر و .... و اگر یک فرد پاک دامنی پیدا شود، خود خود خودشان تشریف دارند و لاغیر.

یک روز علیه نماینده اراجیف می بافند که هتل ساخته و فلان مقدار پول گرفته و بهمان کرده و روز دیگر سفر زیارتی امام جمعه و فرماندار و برخی از مسوولان را زیر سوال می برند که قدرت مالی شان اجازه نمی دهد به سفر زیارتی بروند( اگر امام جمعه و فرماندار و ... اینقدر پس انداز نداشته باشند که به یک سفر زیارتی بروند پس چه کسانی این مقدار پول دارند؟ لابد فقط و فقط حضرات ایشان یعنی اراجیف نویسان کوتوله ای که ادای بزرگان را در می آورند؟ )

روزی دیگر پاپیچ فلان شخص دیگر می شوند( نگفتم پاچه گیری!) و روز دیگر شایعه راه می اندازند که فلانی نمی آید و بهمانی نمی رود و فلان شخص نوکر بهمانی است( خودشان آقا و ارباب به تمام معنی تشریف دارند آی به قربان قد و بالای یغوری شان بروم)

به نوشته این حضرات ، مسوولانمان حتما خلاف کارند و مطیع شخص و گروهی مگر اینکه به حضرات بعله بگویند.

نویسندگانمان همه از دم مزدور و جیره خوارند مگر دو نفر و نصفی انشا نویسان در حد دبستانی متملقی که دور خودشان با هزار من سریشم وعده و وعید جمع نموده اند.

کاندیداهای ما همه از دم ناکارآمد و ناشی و غیر معتقد هستند الا ممیلی خان قمپوزچی

تا یادم نرفته جریان این ممیلی خان قمپوزچی را توضیح بدهم : مملی خان قمپوزچی روزی به خانه اش می آمد که دید بچه های کوچه در مقابل خانه اش الک دولک بازی می کنند و سروصدا راه می اندازند، به بچه ها گفت: چرا اینجا بازی می کنید، مگر نمی دانید در کوچه بالایی خرما خیرات می کنند؟

بچه ها با شنیدن خیرات خرما همه به سمت کوچه بالایی دویدند و ممیلی خان هم به دنبالش دوید. یک آدم فضولی مثل همین یاردانقلی یا بقول حضرات یورقان قلی به ممیلی خان گفت: شما که می دانید خرما خیرات نمی کنند چرا دنبال بچه ها می دوید؟

ممیلی خان دوان دوان و هن هن کنان پاسخ داد: اینطور که بچه ها با شوق می دوند شاید خیرات خرما راست باشد و من بی نصیب بمانم.

ممیلی خان های دوران ما هم آنچنان دروغ های شاخداری در مورد قابلیت های خودشان بلغور می فرمایند که بعضی وقت ها امر بر خودشان مشتبه می شود که نکند ما اینهمه قابلیت داریم و خودمان خبرنداریم؟

تر دامنانی که لیست خلاف کاری هایشان را اگر بار هر الاغی بکنی کمرش می شکند(بیچاره الاغ) اما افاده هایشان را طبق طبق هم بکنی، طبق کم می آوری، نشسته اند و با لیچار بافی  فکر می کنند که می توانند با بدگویی و تهمت و افترا چهره کریه وبدمنظر خود را و عملکرد مشعشع خود را و بی عرضه گی اطرافیان خود را بپوشانند و از دید مردم پنهانش کنند ولی زهی خیال باطل که ...بگذریم.

حضرات تا حدودی و قدری و اندکی محترم اگر واقعا در مورد افرادی که تهمت و افترا بار می کنید، سند و مدرک دارید، چرا رو نمی کنید؟ نمی گویم انسان باشید چرا که انسان به همنوعش افترا نمی بندد. نمی گویم مرد باشید چرا که فقط نامردانند که ماندن خود را در نابود کردن دیگران با هر حیله و ترفندی می دانند. نمی گویم آزاده باشید چرا که آزادگان را با بزرگمردی و فتوت شان می شناسند. فقط می گویم اگر در مورد همه آن بزرگان که تهمت و دروغ و افترا بستید، از مسوولان گرفته تا حتی کاندیداهای رقیب ما، اگر سندی و مدرکی هر چند بسیار ریز دارید، منتشر نمایید تا من یکی با تمامی گشاده هستی خروار خروار تشکر و قدردانی تقدیم حضورتان نمایم. و گرنه کاش می دانستید که خدایی هم هست! اگر هم از این همه تهمت و افترا که بی هیچ پروایی با پررویی تمام نثار دیگران می کنید( که در این مورد بخصوص دست سنگ پا را از پشت بسته اید) در این دنیا قصر در بروید در آن دنیا باور کنید که کلاهتان پس معرکه خواهد بود.

گراني تخم مرغ

تكذيب شايعه گراني تخم مرغ

در شهر برخي از مغرضان شايعه كرده اند كه تخم مرغ گران شده است و در برخي از مغازه ها هر دانه تخم مرغ به 250 تومان رسيده است. يكي از مرغ هاي تخم گذار در رد اين شايعه براي ياردانقلي خان نامه اي ارسال كرده و در بخشي از آن نوشته است: گازوئيل مان را گران كرديد و ما از سرما يخ زديم، چيزي نگفتيم. آب را گران كرديد، تشنگي كشيديم حرفي نزديم. غذايمان (دون) را گران كرديد، گشنه مانديم كلامي نپرانديم. ما يك صد تومان نا قابل روي تخم خودمان گذاشتيم. داد و فريادتان در آمد كه: آهاي،‌آي آمان، تخم مرغ گران شد. اصلاً ما گران شدن تخم مان را نخواستيم. از فردا كركره پايين تنه مان را پايين مي كشيم. اگر توانستيد خودتان يك تخم بگذاريد، قيمتش را 2500 تومان بكنيد. اگر ما اعتراض كرديم هرچه از دهنتان درآمد نثارمان كنيد

اندر ماجراي اختلاس

سه هزار ميليارد چند تا صفر دارد؟

گفت: ديدي اختلاس ناب را

چشم بانك و رفتن اندر خواب را

گفتم: آري، ديدم آن گُنده رقم

چشم هايم گرد شد، اي واي دَدَم

من به فكر وام رهن خانه ام

چند ماهي مي شود، آواره ام

گه به اين در مي زنم، گاهي به آن

از زن و فرزند من خيزد فغان

چند ضامن خواستند از من يكي

هر كه را گفتم بيا، گفتا: زِكي

نامه اي در دست من، گل منگلي

بانك لاردان امضا آل، ياردانقلي

گفتم: آخر من كجا و وام ها؟

بانك ها و چون مني، بي نام ها؟

گفت: اينك رو حسابي باز كن

چند ماهي با حساب ات ناز كن

پوللارين قُوي بانكا، راحت يات كيشي

پول گوره ر بو دونيادا هر بير ايشي

هر چه كردم تا حسابي وا كنم

پولهايم را دو دستي تا كنم

پول از من شد فراري من ز پول

خانه ام خالي شده از عرض و طول

وام يوخومدي، وام يوخومدي، وام يوخوم

گوزلريمده اينتظار قويدي توخوم

خانه ي رهني ز دستانم پريد

همسر من روي آرامش نديد

رفتم اندر بانك و گفتم با رئيس

اي رئيس مقتدر با هيس و بيس

وام پانصد چوبي ام را ول كنيد

يكي كمي دل با دلم، يكدل كنيد

من، سوادم ته كشيده از ازل

جاي درس و مشق، مي خواندم غزل

من ز ارقام نجومي خالي ام

دائما در كارگاه قالي ام

روز و شب در فكر نانم، فكر نان

خالي ام از فكر اين و فكر آن

سه هزار ميليارد يا سيصد هزار

صفرهايش مي شود چون بي شمار

خواهشيم واردير، رئيس جان، آي گولوم

يازگيلان منده بو مقداري بولوم