مرثیه ای برای بیمارستان همیشه ناتمام تامین اجتماعی
با کسب اجازه از ایرج میرزا
تامین اجتماعی بیمارستان ندارد
گويند: مرا چو زاد مادر
انگشت به دهن گرفتن آموخت
خود رفت و نشست در اداره
بر من برِ دايه خفتن آموخت
هم كاغذ و هم قلم به من داد
اشعار جفنگ، گفتن آموخت
گفتا نشوي، بيمه، تو هرگز
خنده به لبم شكفتن آموخت
بيمارستان، بيمه، ندارد
مبهوت ازاين شنفتن آموخت
از «تامين» و از «اجتماعش»
حرفي، سخني، نگفتن آموخت
هشتاد هزار بيمه در خوي
بيمارستان نخفتن آموخت
يك قطعه زمين هديه نمودند
هديه به فروش رفتن آموخت
بيمارستان، نخود ناپز
ده سال براي پختن آموخت
آخر نشد اين نخود، پخته
ول كردن و ول نشستن آموخت
«بيمارستان»، فروش بر غير؟!
اين قصه به من نهفتن آموخت
پس هستي من زهستي اوست
«تامين» جان را بدارمش دوست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 15:56 توسط خسرو کرمانشاهی
|
خسرو کرمانشاهی