به بهانه اختلاف و مشاجره در شورای شهر خوی

این ترانه کودکانه را دوباره باهم بخوانیم:

امان از آش رشته

بابام بزغاله کشته

مامام سر کار آشه

داییم می خوره می شاشه

حالا حکایت برخی هاست که هر کجا که پا می گذارند یک گندی بالا می آورند و آنجا را به آشوب می کشند تا شاید از این نمد کلاهی به آنها برسد.

حضراتی که روزی و روزگاری عشق روزنامه نگار شدن داشتند اما توانایی قلم بدست شدن نداشتند دیدیم و دیدید که با کمک صاحب منصبان دیروزی چه بر سر مطبوعاتمان آوردند و چه تهدید ها کردند و چه نامه ها نوشتند و نوشتاندند تا خودشان را بر نشریاتمان قالب نمایند.

بعد که جزو صاحب منصبان گردیدند اسباب فتنه و دو دستگی و تفرقه فراهم نمودند و دیدیم و دیدید که بر زبان استان شدن خوی را فریاد کشیدند و در عمل عمله تبلیغاتی ضد خوی ترین مسوول استانی گردیدند و حتی امکانات خوی را به پای پبروزی فلان خانم در تهران هزینه نمودند ، فقط و فقط برای اینکه بر اریکه قدرت باقی بمانند و چند روزی را با صاحب منصبان نشست و برخاست نمایند.

... و اینک شورای شهر را نشانه رفته اند و می خواهند به بهانه استیضاح شهردار، خودی نشان دهند، آرامش شورا را بر هم بزنند و در سایه تفرقه و بزن بزن و ... انتخاباتی دوباره راه بیندازند و خود را تا حد ریاست و یا معاونت شورا بالا بکشند.

یعنی اینکه هم از شهر خوی و مردمش خوردن و هم بر سر شهر و مردمش ...  این دایی جان ناپلئون ها همه را دشمن قلمداد می کنند بی آنکه به روی مبارکشان بیاورند که خود بزرگترین دشمن توسعه شهرمان هستند...بگذریم و ترانه کودکانه مان را دوباره بخوانیم؛

امان از آش رشته

بابام بزغاله کشته

مامام سر کار آشه

داییم می خوره می شاشه