...و عدالت یتیم ماند


تنهاترین تنها ها

تو غوغای تن ها را

در لجن زار قدرت

پول

و شهرت

رسوا کردی

آنگاه که تن به تن ها نسپردی

و تنهایی را برای شرافت انسان

شکوه بخشیدی

 

و آنگاه که تن ها همه شدند

و درگاهت را از چهارچوبه درآوردند

می دانستی که عدالت تو را تاب نخواهند آورد

ولی قبول کردی

دستهای زیاده خواه را سکه ی آتشین دادی

به فریاد پاهای ظریف خلخال دزدیده رفتی

و دیدند

و دیدند آنچه را که نمی خواستند ببینند

تاب نیاوردند

و عدالت در محراب زخمی شد

 

تو در نماز عشق چه خواندی؟

نماز در تو جاری بود

و به کشتن نماز آمد

آنکه در سینه به جای قلب سنگ داشت

و در سر به جای مغز، پوچی بی پایان

و در زبان به نشخوار دیکته ی زیاده خواهان می پرداخت

تو جاودانه شدی

عدالت به بلندای قامت تو اندیشید

تو رستگار شدی

و عدالت یتیم ماند