گزارش هفته:

از خاکمردان تا خاک مردان

از میدانگاهی تا منزل میزبانمان باید از چند نفر پرس و جو می کردیم و سپس پیاده شدن از ماشین و کوچه های تنگ و باریک و پیچ در پیچ را می گذشتیم و دیوار های خشتی و تک و توک سنگ چین و درهای چوبی اغلب کوتاه که بخواهی بدرون منزل پا بگذاری باید سری به علامت تعظیم به اهل خانه خم کنی و تا به مقصد برسیم، همه ی خاطرات کودکی هایمان در پیش چشممان رژه رفتند و ...اینجا خاکمردان است. روستایی در 24 کیلومتری شهر خوی. با حدود 180 خانوار و 800 نفر جمعیت و شغل اکثرشان کشاورزی و محصولاتشان گندم و جو و آفتابگردان و ...

 

به انتهای کوچه که می رسیم منتظر می مانیم تا میزبانمان را خبر کنند که پسرکی حدود 4 یا پنج ساله با مشت و لگد بر درب خانه ای می کوبد و تا در باز می شود،تقریبا با فریاد کلماتش را با گریه هایش در هم می آمیزد و حرفهایی می زند که هیچکداممان نمی فهمیم و با نوازش مادر داخل منزل می شود و به صورت تک تک همراهانم که نگاه می کنم می بینم غرق در دنیایی دیگرند و انگار در پستوی ذهنشان دنبال کودکی های خود می گردند.

 

اینجا خاکمردان است تکیه داده بر صخره های سنگی کوهها و «قالا داشی» نگهبان تاریخی این روستای همیشه با صفا است. قالا داشی قلعه مانندی است تراش خورده بر قله که حکایتی دارد و تاریخ را شاهد و گواه که چه مردانی برای بقای زندگی در این وادی تلاش کرده اند و اینک نبض زندگی در همه ی خانه های خشت و گلی این روستا چه عاشقانه می نوازد.

 

اتاقی که ما راهنمایی می شویم، اتاق بزرگی است مثل پذیرایی های خودمان با تیرک های چوبی و همه دود خورده و دیوارها با دوغاب سفید گشته و تاقچه هایی که هرکدام پذیرای بخشی از وسایل منزل هستند و پنجره هایی«مغربی» که نور را بر داخل اتاق هاشور می زنند. دو دربچه کوچک هم بر بالای دیوار سمت جنوب نشسته که گنجه مانندی است به نشانه ی انباری و دور از دسترس بچه ها ، لابد برای حفظ و نگهداری وسایل مهم مثل پارچه و شال و ...

 

فتیله ی بخاری نفتی را که بالا می کشند تا گرممان شود یادم می افتد که بخاری های هیزمی«اودون صوباسی» در روزگاران نه چندان دور چه آتشی به جانمان می زندند و زغال های افروخته شان وقتی بر منقل می نشست و کرسی را روبراه می کرد چه کیفی می کردیم تا از سوز سرمای بیرون به آن پناه می اوردیم.

 

صحبتمان گل می اندازد با میرسلام(میرکمال) رزمنده ای که از قطور تا سلماس و سرو و اشنویه و حاج عمران و آبادان و فاو خاطره حضورش را در یاد دارند و هنوز یادگاران جبهه و جنگ در داخل بدنش گاهی تکانی می خورند و درد لذت اور جانبازی و رزمندگی را در یادش زنده می کنند.

میرسلام چند خاطره از آن روزگاران یاد می کند و وقتی به نام سردار شهید  حنیف درستی می رسید، لرزش صدایش اوج می گیرد و بغض گلویش را می فشارد و لحن صدایش عوض می شود. چنان با احترام از حنیف یاد می کند که تو گویی هنوز حنیف فرمانده است و میرسلام رزمنده ای در رکاب او.

 

یادی از ایام گذشته و نبش تاریخ  هم بخش دیگری از گفتگوی ما با چند تن از اهالی روستای خاکمردان است. اینکه در زمان« جیلولوق» اشرار روستا را محاصره کرده بودند و شخصی بنام میر مختار با طرحی زیرکانه از روستا خارج شده و خود را به « قالا داشی» رسانده و با تنها تفنگ موجود همه اشرار را پراکنده کرده و محاصره را شکسته بود. چقدر دلم می خواهد که به بالای کوه بروم و داش قالا را از نزدیک ببینم ولی برف است و سرما و نازک نارنجی بودن شهرنشینی و ...از خیرش می گذرم و وعده دیدار به فصل بهار می گذارم.

 

ناهار را مهمان روستائیان هستم با اطعامی که به خاطر اربعین حسینی از طرف امام جمعه پخش می شود و این دیدار را مدیون دوستان و هم قلمان بزرگوارم سید علی  و سید جواد و محمد و حامد خان هستم که دستشان درد نکند و در راه به این فکر می کنم که نام این روستا را چه با مسما انتخاب کرده اند. خاکمردان و من بر این باورم که اینجا نه خاکمردان که خاک مردان است.